سه شنبه 02 مرداد 1380
0 Like
فرار به سوی ترس
منبع:روزنامهً همبستگی(شماره425 سه شنبه 2 مرداد 1380)
ترس هم از آن واژه هاست که معنایش به همراه تلفظش می آید.
«ترس»، یک سیلابی و سه حرفی با حسی همراه دلهره و اضطراب و وحشت می آید و لحظه های زندگی را پر می کند. به هر دلیلی می آید و می ماند یا می رود...
بهانه های ترسیدن را همه می دانیم، یک حس مشترک و یک تجربه مشترک میان همه آدمهاست.
سوای ترس های فیزیولوژیک، کوچکی و بزرگی ترس ها بسته به خود آدمهاست! ترس های بزرگتر، عمیق تر و مقدس تر، مال آدم های بزرگ است. ترس هایی که سرچشمه پدید آمدن آثار بزرگ ادبی، فرهنگی، علمی و هنری شده اند.
ترس های کوچک و حقیر هم نقطه مقابل آن هستند که از این دسته بسیارند.
ترس هایی هم داریم که همیشه همراه ماست از ابتدای زندگی در نهاد ماست، خیلی زود بروز می کنند. خیلی زود آموخته می شوند و خیلی زود...

منتظر یک تلفن هستم از سوی یک روانپزشک برای گفتگو درباره ترس. وقتی می گویم از صبح منتظر تلفن شما بودم ،دکتر غلامحسین معتمدی روان پزشک از آن سوی خط می گوید: «انتظار هم عاملی است که گاه موجب ترس در آدم ها می شود.» و بعد می پرسد: می ترسیدید من تماس نگیرم؟
و بعد فکر کردم که ترس چقدر با زندگی ما عجین شده است! می ترسیم تاخیر کنیم! می ترسیم کسی را برنجانیم! می ترسیم، از تاریکی و بلندی هم می ترسیم و می ترسیم حرف هایی بشنویم که دوست نداریم!
اما دکتر معتمدی ترس را طور دیگری تعریف می کند، می گوید: «ترس به عنوان هیجان بخشی از ساختار وجودی انسان است. اگر بخواهیم تعریف دقیق تری از ترس ارائه بدهیم این است که ترس یک حالت هیجانی ناخوشایند همراه با تغییرات فیزیولوژیک در پاسخ به یک خطر واقعی است.
اما آنچه که بیشتر می تواند موجب آسیب در روان آدمی باشد تداوم بیش از اندازه ترس به مدت طولانی است. حتی اگر شدت آن کم باشد.
موضوع مهمی که در اینجا باید به آن اشاره کرد تفاوت ترس و اضطراب است. اضطراب احساس بیم ناشی از انتظار خطرات است که می تواند درونی یا بیرونی باشد یعنی در اضطراب عامل انتظار وزنه سنگین تری از وجود خطر پیدا می کند یعنی ممکن است در حالت اضطراب شخص با خطر واقعی روبه رو نباشد.
بنابراین، ترس در انسان را می توان پدیده طبیعی تری تلقی کرد چون بحث رویارویی با یک خطر واقعی است و آنچه روان و شخصیت انسان را بیشتر تهدید می کند وجود اضطراب است. لازم است بگویم در برخی از نظریه های مربوط به این مبحث کارشناسان معتقدند اضطراب از شرطی شدن ترس های از قبل تجربه شده ناشی می شود.»
به دکتر معتمدی گفتم همه ما فوبیا داریم من خودم فوبیای تاریکی دارم، از سیاهی و شب می ترسم. افرادی را می شناسم که از بلندی می ترسند و یا از تنهایی و تنها ماندن. دبیر سرویس اندیشه روزنامه مان می گوید من از خود «زندگی» می ترسم. فکر می کنم: آن که دیگر فوبیا نیست، یک ترس فلسفی است یا دیگر همکارم فوبیای زیرزمین دارم و دیگری از کوچه پس کوچه های قدیمی می ترسد. فوبیاها متنوع هستند و بسیار. مثلا (-) بازیکن (-) تبار تیم (-) ترس از پرواز با هواپیما دارد و در بسیاری از سفرهای ورزشی همراه تیمش نیست. ورزش دوستان می دانند که این بازیکن گاهی به دلیل پرهیز از سفر هوایی و انجام سفر زمینی، یک یا دو روز زودتر از بقیه اعضای تیم، سفر ورزشی خود را آغاز می کند. بیشتر آدمهایی که می شناسم فوبیا دارند پس اگر فوبیا باشد که همه ما بیماریم!
دکتر معتمدی می گوید: «در روان پزشکی ترس های مرضی یا فوبیا را داریم که شدت و ضعف است. فردی را داریم که فوبیای تونل دارد از تونل می ترسد. مثلا سالهاست به مسافرت شمال نرفته است چون نمی خواهد وارد تونل شود. البته این به شکل شدیدش است. البته همه باید ترس را تجربه کنند. تعریف آدم سالم این است که ابعاد هیجانات مختلف را در زمان مناسب و در حد معقول تجربه کند. هرکدام که زیاد و از حد تعادل خارج شود مشکل ایجاد می کند.»
می پرسم آدم های شجاع چطور؟ آدم هایی که قدرت ریسک پذیری شان بالاست، آنها که تا دل خطر می روند، انگار از خود ترس می ترسند. از این که دیگران آنها را ترسو بدانند وحشت دارند؟
دکتر معتمدی می گوید: «این مسئله را در اصطلاح علمی کانترفوبیک می گویند و فرضیه های متعددی در مورد علت بروز رفتار «کانترفوبیک» وجود دارد. یکی از قوی ترین فرضیه ها این است که این افراد به دلیل ترس زیادشان به این گونه رفتارها گرایش پیدا می کنند یعنی به خود ترس پناه می برند.
مثلا اگر کسی رفتار مخاطره آمیز از خود نشان می دهد و به شکل مداوم هم این کار را انجام می دهد که بگوید «من نمی ترسم» فرقی با افراد ترسو ندارد و مثل همان کسی است که می ترسد فقط نوع ترس و بروز رفتارهایشان با هم فرق دارد.»

بعضی از ترس ها تاثیر عجیبی بر زندگی و رفتار ما می گذارد حتی بر سرنوشت ما. در اطرافمان حتما افرادی را دیده ایم که از ترس همیشه در فرارند آنقدر هم روراست نیستند که لااقل با خودشان کنار بیایند. از خودشان هم فرار می کنند، از خانواده شان و از موقعیت ها فرار می کنند، از همه واقعیت ها می گریزند. آدمهای فراری که برای پوشاندن فرار خود بهانه های عجیب و غریب دارند. برای این که وانمود کنند چه آدم های نترس و شجاعی هستند، فرار می کنند!
حمیده عبادتی مشاور و کارشناس ارشد روان شناسی می گوید: «بحث شخصیتی افراد در این گونه ترس ها، بسیار مهم است. ترس های رفتاری ریشه در دوران کودکی دارد. «راجر» می گوید: «بگذارید بچه ها خودشان باشند. اگر از کسی بدشان می آید و یا کسی را دوست دارند فرصت ابراز علائق و سلائق خود را داشته باشند و بعد آنها را توجیه کنیم. نه این که آنها را طوری تربیت کنیم که رفتارهایشان مطابق خواست و علائق ما باشد.»
ترس از طرد شدن یکی از انواع این گونه ترس هاست. طرد شدن یعنی این که اگر بچه آن گونه که من می خواهم عمل نکند او را تهدید کنم که دیگر دوستش ندارم. یعنی اگر رفتارت مطابق با خواست من نباشد طردت می کنم و ریشه رفتارهای کلیشه ای صلح آمیز و مصلحت جو در همین رفتارهای کودکی است که تا بزرگی ادامه پیدا می کند و فرد مثلا وقتی 40 سالش می شود هنوز در اداره به هرکس که می رسد تملق می گوید و یا در زندگی شخصی جرات روبه رو شدن با واقعیت را ندارد. نه این که این فرد آدم بدی باشد باید تاریخچه کودکی اش را دنبال کرد. وقتی به فرزندی می گویند حرف نزن اگر نه به تو (مثلا یک امتیاز را وسط می آورند و به رخ می کشند) شکلات نمی دهم، اجازه نمی دهم بازی کنی و... اینجا فرزند تمرین می کند که مطابق رفتار دیگران باشد. خودش را می شکند تا مثل شما باشد، مثل من باشد و ظرف وجودی اش را رفتارهای شما پر می کند و نه خودش!
اینجا ما داریم وجودش را تغییر می دهیم و فرهنگ رفتار خودمان را به او تلقین می کنیم نتیجه این می شود که وقتی بزرگ شد از ترس از دست دادن موقعیت اجتماعی، امنیت اجتماعی، دوستان و نزدیکان (که در کودکی جای همه اینها را مادرش می گرفت) یعنی ترس از دست دادن محبت مادرش بود همرنگ جامعه اطرافش می شود.
تک تک این افراد هستند که اجتماع را می سازند همان طور که اجتماع و همه آنچه در آن است بر روی شخصیت روانی آنها تاثیر می گذارد.
همان طور که دکتر مسعود چلبی جامعه شناس می گوید: «اگر در جامعه ای افراد احساس اضطراب، ترس یا بیم بکنند نشان می دهد که در آن جامعه مشکل ناامنی وجود دارد. این ناامنی می تواند انواع مختلف داشته باشد و یا در حوزه ها و سطوح مختلف باشد. مثلا، ناامنی اقتصادی درباره شغل و اموال و همین طور ناامنی جانی وجود داشته باشد مثل ازدیاد دزدی، غارت و قتل در جامعه موجب نوعی ناامنی می شود.
بحث امنیت بهداشت و سلامتی است که بحث بهداشت روانی جامعه نیز در آن می گنجد و در آخر هم بحث امنیت جمعی افراد است.
همین طور افراد به دلایل مختلف احساس ناامنی می کنند که این امر جامعه را مبتلا به انفعال و سرخوردگی می کند.
البته گاهی ترس ها جنبه درونی دارد که مربوط به شخص می شود و جمع این ترس درونی با ترس هایی که منشا بیرونی و اجتماعی دارند. فرد را در موقعیت عدم پیش بینی پذیری رفتارهای دیگران قرار می دهد که او همواره از جامعه ای که در آن زندگی می کند دور می شود و این نوع امنیت اگر وجود داشته باشد آن مقدار ترس افراد که منشا بیرونی دارد از بین می رود و جامعه ای که بخواهد مردمش احساس آرامش کنند و یک جامعه سالم باید بتواند در حوزه های اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی و سیاسی امنیت لازم را به وجود آورد. در حوزه های اجتماعی امنیت جمعی و خانوادگی مطرح است در حوزه سیاسی امنیت جانی، در حوزه فرهنگ امنیت فکری و بینش و در حوزه اقتصادی امنیت شغلی وجود داشته باشد که در واقع امنیت گران قدرترین کالای اجتماعی است و اصلا فلسفهً وجودی جامعه تولید خیر جمعی است به نام «امنیت».
اما ترس به هر معنایی که باشد در شکل های مختلف خود، در رفتارهای ما بروز می کند و شدت و ضعف آن در موقعیت های مختلف تفاوت دارد. مثلا گاه ما از ترس برای خودمان تعریفی ارائه می دهیم و بر اساس آن تعریف در یک موقعیت خاص خودمان را شجاع و نترس و دیگری را ترسو می دانیم.
دکتر معتمدی می گوید: «اصولا هر هیجانی با یک الگوی رفتاری خاص همراه است. مثلا ترس، توام با رفتار دفاعی است همان طور که خشم توام با رفتار تخریبی است و یا انزجار که همراه با رفتار دفعی است! البته با تبدیل ترس به اضطراب در وجود آدمی با تقابل ظریف و پیچیده میان هیجان منفی ترس با سایر هیجانات منفی مانند خشم و انزجار روبه رو می شویم. اهمیت این مطلب از آن روست که در ساختار روانی شخصیتی فرد، هیجانات کمتر به صورت خالص دیده می شوند و بیشتر به شکل ترکیبی وجود دارند. شاید تنوع شخصیتی افراد تا اندازه ای ناشی از ترکیب های متنوع هیجانات در آنها با یکدیگر است که طیف متنوعی از هیجانات ترکیبی می سازد و با توجه به این تنوع ترس می تواند در کنار هیجانات منفی دیگر، اختلالات و نابسامانی های روحی و رفتاری را به همراه بیاورد. به عنوان مثال ترکیب ترس و خشم می تواند فرد را در یک موقعیت دفاعی همیشگی که توام با رفتارهای تخریبی است قرار دهد اما ترکیب ترس و اضطراب و اندوه می تواند شخص را در وضعیت اجتنابی، کاهش اعتماد به نفس و اندوهناکی همیشگی قرار دهد.»
«ترس باید وجود داشته باشد وگرنه همه ما در سالهای اولیه زندگی می میریم.»
این را دکتر معتمدی گفت و او با خود فکر کرد که ترس آنقدرها هم بد نیست. اصلا احتیاط هم ناشی از ترس است. ترس فقط همان لحظه ای که تجربه می شود، ترسناک است. بعدها که به آن موقعیت ترسناک و حالت جسمی و روحیات فکر می کنی می بینی که مسئله آنقدرها هم مهم نبوده است و اصلا نباید می ترسیدی. اما به هر حال همان طور که روان شناسان می گویند وجود ترس در انسان از آغاز تاکنون در حفاظت و بقای او موثر بوده است.
حمیده عبادتی می گوید: «به طور کلی کودک از زمانی که به دنیا می آید حالات روحی و روانی طبیعی دارد که ترس و شادی از جمله حالاتی است که کودک با آن متولد می شود. در بدو امر کودک مثلا به یک آدم غریبه ترس نشان می دهد و کم کم رشد پیدا می کند و ترس از بین می رود و یا تغییر شکل پیدا می کند که این به رفتارهای اطرافیان بستگی دارد. یک سری از ترس ها از ابتدا وجود ندارد و خود کودک هم آنها را تجربه نمی کند بلکه به شکل اکتسابی از رفتار والدین می گیرد. مثلا دلواپسی و اضطراب مادر در موقعیت های مختلف باعث می شود که بچه ترسو شود و وسواس مادر در بیرون رفتن از خانه و دلواپسی بازگشت افراد خانواده به خانه به کودک منتقل می شود یا مثلا بسیاری از ترس هایی که نسبت به حیوانات وجود دارد ناشی از شرطی سازی و رفتارهای خانوادگی است. مثلا ما در برنامه های تلویزیونی می بینیم کودکان کشورهای دیگر با حیوانات دوستند. بسته به فرهنگ کشورها با حیوانات مختلف (مارها و...) بازی می کنند اما گاه می بینیم که بچه های ایرانی حتی از حشرات می ترسند که این وابسته به فرهنگ های مختلف است.»
مهم ترین و بزرگترین ترسها، ترس از مرگ است که مادر بقیه ترس هاست. ترس از مرگ، ترس مشترک همه آدمها، در همه عصرهاست. دکتر معتمدی می گوید: «ترس از مرگ یکی از مهم ترین ترس هاست که شاید در مورد آن مرز میان تعریف اضطراب و ترس تا اندازه ای مخدوش شود زیرا گرچه مرگ امری واقعی است اما همیشه ناشناخته باقی مانده و تصورات انسان در مورد آن نامعلوم است. بنابراین ترس از مرگ به عنوان یکی از بنیادی ترین ترس ها، تبدیل به ترس های دیگر و یا اضطراب ها و روان نژندی های عمده می شود.»