چهارشنبه 13 فروردين 1393
1 Like
استاد زندگی
او نمرد . رفت .
استاد زندگی

سال 88 سال تلخی ها بود و گریستن ها . بغض فروخورده ی خیلی ها در فرصتی که تاریخ فراهم کرد ترکید. خبر مرگ نامنتظر مهدی سحابی اما مجالی دیگر را می طلبید. انگار زنگ تنـفـــس تاریخ بود تا لحظاتی دور از دغدغه های همگانی ، هر کسی که اورا می شناخت درنگ کند ، سردرگریبان خود فرو برد و درنبود او با یادش ناباورانه در درون بگرید ، آه بکشد و افسوس بخورد.
مهدی سحابی مترجم ، نقاش ، روزنامه نگار ، مجسمه ساز ، نویسنده ، گرافیست ، عکاس و منتقد سینمایی در بامداد 18 آبان 1388 درپاریس درگذشت و در 27 آبان درقطعـﺔ هنرمندان بهشت زهرا به خاک سپرده شد. ظاهراً از همه بیشتر مترجم بود امـا بیشتر از همـﺔ این ها انسان بود. درمورد حوزه های کاری او گفته اند و خواهند گفت و نوشته اند و خواهند نوشت . من مختصری به ترجمه او اشاره می کنم و بعد می پردازم به انسانی که بود که منظور تنها انسانیت او نیست که داشت بلکه منش ، روش و نگرش او به زیستن و زندگی به عنوان یک انسان بود که همچون صاحبدلی صاحب نظر هنرمندانه زیست و هنر زندگی را هم به سایر هنرهایش پیوند زد و از آن روکه همیشه به شدت زنده بود مرگ نه چیزی از اوکاست و نه چیزی به او افزود.
ما ایرانی ها به جهان ترجمه تعلق داریم . هم خالق و هم زادة این جهانیم و ترجمه همچون نهضتی اجتماعی و تاریخی درحیات معنوی و مادی ما نقش بازی کرده است . پیش از اسلام یونان بود و پس از آن هم یک بار گذشتــﺔ خودمان را ترجمه و حفظ کردیم و باردیگر میراث یونان را به زبانی دیگر سپردیم و باز کوشیدیم همه این ها را به زبان خود بازگردانیم ودرصدو پنجاه سال اخیر هم که میراث تمـــــــدن غربی را به فارسی ترجمه می کنیم .
ایرانی که ذاتاً درون گراست برای تفسیر و تبیین دنیای بیرون به ترجمه پناه می برد و گاه گویی در پشت نقاب آن پنهان می شود ، چون از صراحتی که لازمـﺔ جسارت برای شناخت جهان بیرون است بهره ای ندارد. شاید هم از بن مایه های لازم که اصالت نگاه او به بیرون را تضمین کند ، برخوردار نیست . خود سحابی درویژه نامه ی لویی فردیناند سلین در بخارا ( شماره 51 خرداد 1385) درنوشته های تحت عنوان " ای کاش سلین ایرانی بود " می نویسد :

" ما این طوریم . مدام درمن و من ، لک و لک کنان درقلب قلمرو تردید ، سرگردان
بین نعل و میخ ، درتذبذب میان یقین گنگ و شک شدید . هی در کلنجار با حرف و
کلمه که نکند همان مفهومــی را بدهد کـــه باید داشته باشد ، که نکند زیادی آب
بردارد ، نکند خدا نکرده دقیقاً .......سلین درنقطﺔ مقابل ماست. نمونه ی عکس ما"

امـــا ایرانی دروصف دنیای درون که گنگی و ابهام ذاتی آن است کم نمی آورد. از این رو به قلمرو شعر و عرفان پناه می برد. دراین دنیای درونی صراحت جایی ندارد و همه چیز با رمز ، راز ، ایجاز ، ایهام و در نهایت اشارتی یا کنایتی بیان می شود و اینجاست که ما بلبل غزلخوان بوستان جهانیم .
مهدی سحابی از برجسته ترین کوشندگان پرکار این جهان ترجمه بود و می دانست که درکجای آن قرار دارد. او درترجمــﺔ ادبی از لحاظ کیفی و کمــی سرآمد هم عصران خود است . امـــا جایگاه او را باید درهمان طیف نهضت اجتماعی تاریخی ذکر شده جست و نه تنها درظرف زمانی محدود دوران ما . کارنامه ی سترگ ترجمه های او از جهت گیری آگاهانه و مشخصـــی پیروی می کند و عناصری را درفرهنگ و ادبیات غرب انتخاب و عرضه می دارد که برای ما ایرانیان دارای اهمیـــت نظری و کاربرد عملی است . یعنی عناصری که ما نداریم یا کم داریم و یا اگر داریم برآن اشراف و آگاهی نداریم . سحابی در همان جا می نویسد :

" اما صراحت سلین یک عنصربنیادی است که همه ی آن چه را که درادبیات
می گنجد ، چـــه از نظر حسی و چــه از دیدگاه بیانی زیر و رو می کند .
صراحت سلین فقط یک گرایش اسلوبی وشگـــرد سبک شناختی نیست ،
بلکـــه جهان بینی است ، موضع گیری نــــه فقط سیاسی واجتماعی بلکه
جهان شناختی است ، عمیقاً عقیدتی است ."

سحابی با ترجمه های متنـــوع و درعین حال گزیده اش نه تنها چهارچوبی نظری برای شناسایی و ادراک صریح جهان بیرون فراهم می کند بلکه گاه قواعد عملی زیستن را هم به دست می دهد. و البته در ترجمه ی " درجستجوی زمان از دست رفته " ازاین هم فراتر می رود و نگاه به درون را نیز از چشم اندازی دیگر به ما نشان می دهد که بسیار آموزنده و درعین حال متفاوت است.
ترجمه بد ، بد فهمی می آورد و مارا از صراحتی که لازم داریم و به آن اشاره شد محروم می کند . از این رو بود که سحابی با همتـــی که صفت بارز وجود او بود به بازگردانی آثار کلاسیکی پرداخت که قبلاً بد ترجمه شده بودند. البته این جاهم هدف مشخص و با ارزشی را دنبال می کرد. امیدوارم این حرکت او مورد توجـــه سایر مترجمان ما قرار گیرد. زیرا اگر چیزی را نفهمیم بهتر است که بد بفهمیم یا کج بفهمیم . ضمناً با مقایسه ترجمه های یک اثر است که به زبانی معیار برای ترجمه دست می یابیم که این همه به آن وابسته ایم .
و امـــا مهدی سحابی استاد زندگی بود و هنر زندگی را که همه از آن صحبت می کنند ولی چیزی دربارةآن نمی دانند یا اگر بدانند عمل نمی کنند ، به تمامی می زیست . سبک زندگی کلید واژه ی سلامت جسم و روان است و نگاهی به زندگی سحابی نشان می دهد که با اعتدال و گزینشی آگاهانه سبک زندگی سالم ، انطباقی و سازنده ای را دنبال می کرد و تعادل بی نظیری را درمیان بخش های مختلف زندگی و فعـــالیت های متعدد خود برقرار کرده بود.
نمونـﺔ این هماهنگی را در او و درمیان وجوه پنج گانه ی وجود انسان یعنی ابعاد جسمی ، احساسی ، اجتماعی ، عقلانی و معنوی مشاهده می کنیم . در سنینی که غبغب ، شکم و خمیدگی وجه ممیزة هیئت جسمانی اکثر افراد است ، با قامتی متناسب ، افراشته و استوار به کوه می رفت ، شنا می کرد و پیاده روی های طولانی را بدون از نفس افتادن تاب می آورد. ساده پوش بود و نرم و سبک راه می رفت . درعین فرزی و چالاکی ، حرکاتی هماهنگ داشت که به خوبی با کلام او در توازن بود. به خصوص با ظرافت از دستان و انگشتانش برای همراهی با کلام استفاده می کرد. هرگز تضادی میان آن چه برزبان می آورد و بیان غیر کلامی او مشاهده نمی شد. هیچ وقت از تنش و کشیدگی عضلانی که نمایه های آشنای استرس درزمان ما هستند و به وفور درسیمای شهروندان متمـــدن امروزی به چشم می خورند درصورت او اثری ندیدم . آرامش توأم با صلابت چهره ، طراوت و سرزندگی بشره و تناسب و آرمیدگی اندام او از آرامش و هماهنگی درون حکایت می کرد.
نگاه نافذی داشت که گویی چیزی را از قلم نمی انداخت و در اعماق آن صداقت و مهربانی قابل رﺆیت بود . انگار که با نگاه اش لبخند می زد. با صدایی آرام صحبت می کرد که فکر می کنم هیچ وقت تبدیل به فریاد نشد. درخواب و خورد و خوراک پیرو اعتدال بود. خوب آشپزی می کرد و خوش سلیقه بود. مشکل جسمانی و بیماری عمده ای نداشت .بسیار سلامت می نمود وبرای همین مرگش غیر منتظره بود.
ذاتاً سرحال ، سرخوش ، پرانرژی و خوش بین بود. هرچند که سال ها زیستن و دم زدن درهوای فسرده ی قلمروهای ادبی و تجربه ی زندگی در سرزمین تکرارهای تراژیک کمی مذاق او را تلخ کرده بود ولی این تلخی بیشتر در اندیشه و دیدگاهش منعکس می شد و در قلب اش رسوخ نکرده بود. برای همین کماکان استوار و فعال بود وگرنه شاید مثل خیلی های دیگر درهم می شکست یا تمام می شد. خوشباشی رندانه ی نهفته در وجودش که هنوز اورا مثل یک کودک به شگفتی می آورد به دادش می رسید و این بخشی از جاذبه ی او بود که به دوست داشتنش می انجامید .
با وجود این که مثل همه ما درمعرض بمباران احساسات منفی و ویرانگر زاییده ی تاریخ و اجتماع و تعا ملات تنگ نظرانه و غیر متعادل افراد بود ولی هیچ کدام از این حس های منفی دراو نفوذ نمی کردند و ته نشین نمی شدند و او سربلند و مقاوم از میان همه ی این فضاها عبور می کرد و بازخودش بود. با معصومیـــت یک کودک ، جذابیـــت یک مرد و خردمندی میانسالانه اش . مدیریت احساسات را خوب بلد بود واز آن مهم تر می دانست که اگر تن به حس های منفی بدهد انرژی حیاتی سرشاری که جان مایه ی پرکاری حیرت آور او بود دچار کاستی می شود. هیچ وقت نمی نالید واز فرازوفرودهای شدید احساسی که دربرخی از طبایع هنرمندانه موجب اتلاف استعداد و انرژی می شود به دور بود.
از لحاظ اجتماعی گشاده رو ، خوش مشرب و مهربان بود . همه او را دوست داشتند و با همه سر می کرد . ساعت های طولانی درتنهایی به کار می نشست ولی هیچ وقت دل به انزوا نداد . دوستان زیادی درمیان گروه های مختلف جامعه داشت و به خوبی روابط خود را حفظ و مدیریت می کرد. هیچ وقت بدون خداحافظی عازم فرانسه نمی شد و به محض بازگشت تلفن می زد و اعلام حضور می کرد . حرف هایش را صریح می زد ولی کسی را نمی رنجاند . همیشه وقتی با او بودی انگار با یکی از رفقای صمیمی دوران دبیرستان نشست و برخاست می کردی و همه چیز در صمیمیــــت و صداقت آن روزها می گذشت . وقتی کلمه خودمونیم را به کار می برد ، می دانستی که به دنبال آن با اظهار نظری بدیع و تفکر برانگیز روبرو خواهی شد . به بستگانش عشق می ورزید و این اواخر که بزرگ خانواده شده بود این نقش را هم پذیرفته بود و دوست داشت.
با وجود جایگاه بلندی که درجامعه ادبی و هنری ایران داشت ، بی ادعا بود و به دور از ادا و اطوارهای روشنفکرانه . اگر به او استاد می گفتند پوزخند می زد . نان به کسی قرض نمی داد و نمی گرفت . با این که افراد زیادی شیفته اش بودند ، اهل مرید بازی ، دارو دسته درست کردن و افاضات فرمودن نبود. با تبلیغ ، شبکه سازی و باند بازی میانه ای نداشت . تنگ نظری های محفلی شایع را نادیده می گرفت . می گفت برخی از همکاران به او مشکوک اند که چرا و چگونه درزمینه های مختلف ادبی و هنری کار می کند و این همه فعالیت از کجا آب می خورد و چه معنی دارد ! وقتی ترجمه شاهکار پروست را آغاز کرد اورا به محفل یکی از بزرگان ادبی فراخواندند و حسابی حالش را گرفتند. خودش گفت . به جای همـﺔ این ها تنها کار می کرد و کار می کرد و کار می کرد.
کار شاه بیت زندگی او بود. باخ را دوست داشت و گوش می کرد. می گفت مطمئنم که باخ هر روز صبح سحر می رفت سر حجره ، کرکره را بالا می کشید و تا غروب یک نفس کار می کرد. مهدی سحابی هم همین طور بود. برخلاف خیلی از اهل قلم و هنر با شلختگی ، بی برنامگی و بی نظمی بیگانه بود. در کار هم مثل زندگی سازمان یافته و با نظم عمل می کرد. احساس مسئولیت و تعهدی که نسبت به کار ادبی و هنری خود داشت ، محدود به ظرف مکانی و زمانی این جا و امروز ما نبود و درچشم اندازی تاریخ و جهانی به بار می نشست .
عمیقاً ایرانی بود و زادگاهش قزوین را خیلی دوست داشت . هربار که اورا می دیدی از کشف نکته ای تازه دربارة قزوین به شوق آمده بود و آن را بازگو می کرد. با این که سال های زیادی را درخارج از ایران به سربرده و نصف سال در فرانسه نزد خانواده اش زندگی می کرد امــا وابستـﺔ سنت ها و دل بسته ی اصالت ها بود . شرکت در مراسم سالانه ی سمنوپزان فامیلی فریضه ای بود که باید انجام می شد. ساعت ها شعر قدما را از حفظ می خواهند و با مواریث بصری و تجسمی فرهنگ ایرانی به خوبی آشنا بود. با این همه ذهنیــت و نگاه معاصر دنیای غرب از چشم انداز ادبی و هنری و در پالایش یافته ترین شکل خود سوغات او از سفرهای نیم سالانه اش به اروپا بود.
براین اساس همیشه می توانست از نگاهی دیگر ومنظری متفاوت وبا فاصله به موضوعات بنگرد و تصویری کامل تر از همه ترسیم کند. همه چیز را زیر نظر داشت و با وجود آن که دیگر روزنامه ها را نمی خواند و به قول خودش فقط تک می زد ، در جریان امور بود و با آن نگاه دو وجهی خوب اوضاع را پیش بینی می کرد. از همه مهم تر این که دو جهان غرب و شرق در او درتعارض نبودند و به همزیستی رسیده بودند . انگار تضاد جانکاه تاریخی و اجتماعی میان سنــت و مدرنیته روح ایرانی در وجود شخص مهدی سحابی به پایان رسیده یا بهتر بگویم حل شده بود و ازاین بابت هم می توانست الگوی مناسبی برای همه باشد.
به هرحال او رفت . شاید طنزآمیز باشد که بگویم درحالی که یک دهه از عمرش را صرف ترجمه ی "درجستجوی زمان از دست رفته " کرد ولی این عبارت یا عنوان ربطی به مهدی سحابی نداشت . چون زمانی را از دست نداد که به جستجوی آن بنشیند . اوچون استاد زندگی بود ، چنان به زیبایی حق زندگی را ادا نمود و آن قدر خلاقانه کارکرد که مرگ را هم پشت سر گذاشت . او نمرد . رفت .