پنجشنبه 11 دي 1348
0 Like
مقدمه روانشناسی مدیر موفق


مدیریت و شاخه های گوناگون آن همچون شبکه ای گسترده شالوده سازمان های جوامع امروزی را تشکیل می دهند و آینده انسان در عرصه های مختلف حیات اجتماعی نیز در گرو مدیریت صحیح و کارآمد قرار دارد. شتاب فزاینده عصر ما در کمتر حوزه ای مانند مدیریت بازتابی آشکار و ملموس پیدا می کند. بر اثر تحولات و پیچیدگی های موجود در قرن حاضر، ماهیت و موضوع مدیریت نیز پیوسته دگرگون می شود و الگوهای کهنه مدیریت در برابر نظریه های نوین رنگ می بازند.
کانون توجه نگرش های سنتی عمدتا معطوف به سازمان و چگونگی برنامه ریزی، سازماندهی، هدایت و کنترل آن در جهت نیل به حداکثر بازده ممکن بود. همان طور که نویسنده کتاب حاضر خاطرنشان می کند، در نخستین نظریه های مدیریت که در دوره های اولیه صنعتی شدن شکل گرفتند، تمامی تلاش مدیران معطوف به آن بود که از طریق ماشین ها کار بیشتری صورت گیرد. به تدریج و با رشد روز افزون سازمان های خدماتی توجه صاحب نظران به شیوه هایی جلب شد که با استفاده از آنها آدم ها قادر به انجام کار بیشتر و بهتر شوند. از همین جا نقش فرد و ویژگی های او به عنوان یک انسان مورد توجه قرار گرفت و روان شناسی به یاری مدیریت آمد.
تا آن زمان برای کسب عملکرد بهینه یک سازمان بر عوامل بیرونی آن یعنی نیروهای اقتصادی، فنی، سیاسی و اجتماعی تاکید می شد. اما نظریه پردازان دریافتند که باید محیط درونی سازمان یعنی زمینه فرهنگی آن را نیز در نظر داشت. زمینه فرهنگی درونی سازمان چیزی جز افراد و ساختار فکری و احساسی و تظاهرات رفتاری و تعامل میان آنان نیست. ورود روان شناسان به عرصه مدیریت از همین زاویه ها صورت گرفت. آنان با استفاده از نظریه ها و مکتب های گوناگون روان شناسی به تبیین شخصیت و رفتار فرد در سازمان پرداختند و مفاهیمی مانند انگیزش و رفتار سازمانی را مورد تاکید قرار دادند. اما این تبیین تنها در پرتو اهداف و فلسفه کلی سازمان معنا و اعتبار می یافت. به عبارت دیگر فرد به خودی خود مورد بررسی و مداقه قرار نگرفت بلکه تقویت انگیزش او در جهت اهداف کلی سازمان و نهایتا بازده و سودآوری بیشتر مورد نظر بود. در حقیقت روان شناسی از ارائه الگوی نوینی که بر مدیریت به مثابه یک کل تاثیر داشته باشد عاجز ماند و تنها به عنوان روشی موثر بر اجزاء مدیریت مورد استفاده قرار گرفت.
یک موضوع مهم دیگر نیز باقی ماند. در میان تمام افراد سازمان یک نفر فراموش شد و آن هم مدیر بود. در حالی که شخصیت و خویشتن واقعی افراد خارج از چهارچوب سازمانی مورد توجه کافی قرار نگرفت، شخصیت مدیر حتی در محدوده ی مقتضیات سازمان نیز از بررسی و شناسایی لازم محروم ماند. ویژگی های رهبری تنها مشخصاتی بودند که در یک مدیر جستجو می شد. گویی ساحت مدیر بالاتر از آن فرض شده بود که به عنوان فردی دارای نیازهای انسانی مورد توجه قرار گیرد و رضایت و خوشنودی او تنها در محدوده شاخص های مادی حیات گنجانده می شد.
این وضعیت تا به امروز نیز ادامه دارد. یعنی از یک سو فلسفه کلی سازمان ها و استراتژی های به کار رفته در آنها موجبات رشد بیشتر افراد را از جنبه های شخصی فراهم نمی کنند و از سوی دیگر رضایت و خشنودی کامل مدیران در ابعاد غیرسازمانی زندگی آنان حاصل نمی شود. جان مایه این موضوع همان تضاد دیرینه میان کار و زندگی است. یعنی انسان چه در نقش یک مدیر و چه به عنوان یک کارمند یا کارگر به هماهنگی لازم میان کار و زندگی و شادی و خوشنودی ناشی از این هماهنگی دست نیافته است. نظریه های مختلف مدیریت نیز راه حلی برای این تضاد ارائه نکرده اند و از تبدیل مفهوم مدیریت کار به مدیریت زندگی عاجز مانده اند. روان شناسان هم هنوز راه رسوخ هنر زندگی کردن به درون سازمان ها را نیافته اند. بنابراین گام مهمی که باید برداشته شود از میان بردن تضاد بین کار و زندگی و دریافتن این راز است که چگونه می توان از طریق کار موجب رشد خویشتن افراد شد. با توجه به آن که به نهایت رساندن قابلیت های فردی و رشد شخصی به خودی خود حداکثر سودآوری سازمان ها را تامین خواهد کرد.
آقای جاگدیش پاریخ نویسنده کتابی که در دست دارید به همین موضوع توجه کرده و راه حل خاص خود را ارائه داده است. او به عنوان یک مدیر اجرایی موفق توانسته است به کمک یافته های نوین روان شناسی از زاویه ای متفاوت به مسئله نگاه کند و برای نخستین بار و برخلاف نظریه پردازان دیگر اصول مدیریت را در قلمرو روان شناسی به کار گیرد. جان کلام او آن است که برای سامان بخشیدن به زندگی و خویشتن فرد باید از همان روش های تحلیلی استفاده شود که توسط مدیران برای اداره سازمان ها به کار می رود. به عبارت دیگر یک مدیر همان گونه که بخش های مختلف یک سازمان را در هماهنگی با یکدیگر و در راستای استراتژی و اهداف کلی سازمان اداره می کند، باید بتواند وجوه یا سطوح مختلف خویشتن و شخصیت خود را نیز به منظور کسب نهایت رضایت و شادی از زندگی تحت کنترل داشته باشد.
پاریخ با استفاده از این تمثیل مدیریتی از وجود جسمانی، ذهنی، احساسی، نظام عصبی- حسی و آگاهی به عنوان سطوح یا حوزه های کارکردی خویشتن نام می برد و در بخش های جداگانه کتاب خود از ویژگی های هر وجه یا سطح و چگونگی اداره آنها سخن می گوید. به این ترتیب او با تجزیه خویشتن فرد به پنج سطح مشخص و واقعی ما را از اجزاء وجود خویش و چگونگی اعمال کنترل بر آنها آگاه می سازد و آنگاه با استفاده از تمثیل مدیریتی ذکر شده این آگاهی را در قالبی منسجم به صورت یک کل یکپارچه، متشکل و متبلور می کند و به مفهوم مدیریت خویشتن یا خودتدبیری دست می یابد.
بنابراین پاریخ تمام کانون توجه مدیریت را از حالت معطوف به بیرون به حالت رو به درون منتقل کرده است به گونه ای که هدف آن نه تنها شغل مدیر بلکه زندگی او به مثابه یک کل را نیز در برگیرد. و هنگامی که از خود تدبیری یا مدیریت خویشتن سخن می گوید به چنین تصویری نظر دارد. در حقیقت آنچه کتاب پاریخ را در زمینه سازمانی و مدیریتی در میان کتاب های مشابه ممتاز می سازد آن است که او نه تنها به تفکری که در پشت دگرگونی سازمانی است، بلکه به شیوه ها و وسایل کسب دگرگونی شخصی مورد نیاز نیز توجه می کند و سبک مدیریتی نوینی را عرضه می دارد.
اساس مفهوم پردازی او در سراسر کتاب که در انتها به چکیده نظریه او نیز بدل می شود در زیر یکی از شکل های کتاب تحت عنوان «ماهیت زندگی» به این صورت ازائه شده است:
فرد برای رسیدن به قابلیت و توانش کامل به خود سازمان نیاز دارد.
سازمان برای نیل به اهداف خود نیازمند فرد است.
جامعه برای نائل شدن به یک کیفیت روبه رشد زندگی نیازمند افراد سازمان یافته است.
فرد سازمان یافته که در نظریه پاریخ به کمک خودتدبیری یا مدیریت خویشتن و با توجه به دو بعد ظاهرا متمایز فرد و سازمان متولد می شود، گشاینده راز دیرینه تضاد میان کار و زندگی است و از این روست که به عقیده نویسنده کتاب تحقق سازگاری و هماهنگی فوق تنها با ترکیبی از تکنولوژی «چگونه ساختن زندگی» یا روان شناسی «چگونه زندگی کردن» یا ترکیب هنر و دانش مدیریت حاصل می شود که همگی در الگوی نوین مدیریت پاریخ تجلی می یابند.
تکنیکی که پاریخ برای مدیریت پیشنهاد می کند و دامنه آن را تا حوزه خودتدبیری نیز گسترش می دهد، مدیریت از راه مداخله با فاصله است. اکثر مدیران همچنان که سازمان خود را اداره می کنند به طور همزمان تحت تسلط احساس اداره شدن توسط آن نیز هستند. به طوری که در حقیقت و برخلاف آن چه در وهله نخست به نظر می رسد سازمان عنان مدیر را در دست دارد و از این راه حتی زندگی شخصی و خویشتن او را نیز تحت تاثیر قرار می دهد. اساس مدیریت از راه مداخله با فاصله بر این اصل قرار دارد که انسان می تواند موضوعی را که از آن فاصله گرفته و خود را با آن یکی نمی داند اداره کند و بر آن مسلط شود ، اما توسط چیزی که به آن وابسته است یا با آن یکی شده اداره و کنترل می شود. به عبارت دیگر رمز موفقیّت در آن است که شما در فعالیت های کار و زندگی خویش درگیر شوید ولی از خود فعالیت ها و ثمره کار فاصله بگیرید و منفک باشید تا به این ترتیب اداره کنید نه آن که اداره شوید. با فاصله گرفتن از کار و خویشتن می توانید ابعاد واقعی این دو موضوع را مجسم سازید و سطوح وجود خود را طوری تنظیم کنید که احساست منفی، انتظارات نابجا و آگاهی ناکامل عنان شما را در دست نگیرند و به تجربه توامان موفقیت و شادی نائل شوید. همین سبک مدیریتی یعنی مدیریت از راه مداخله با فاصله است که به همراه خودتدبیری عناصر اصلی الگوی نوین نویسنده را می سازند که روز به روز در قلمرو مدیریت اهمیت بیشتری پیدا می کند.
جاذبه دیگر کتاب پاریخ به خصوص برای ما ایرانیان در آن است که به عنوان یک هندی آموزش دیده در غرب بسیاری از آموزه های شرقی را که برای ما آشنا هستند در الگوی نوین خود به کار گرفته است. در حقیقت الگوی او پلی میان شرق و غرب بنا می کند و شما به یاری آن می توانید سنت شرقی «خودت باش» را با سنت غربی «خود را بشناس» پیوند دهید. نویسنده نیز در آنجاکه از ضرورت استفاده از نگرش های انسان ساز سخن می گوید تحقق این امر را در ترکیب میان طبع علمی و مفاهیم غربی معاصر با تعلیمات کهن و پایدار شرقی و رویکردهای ذهنی و تجربی امکان پذیر می داند و از آن به عنوان هدف اصلی کتاب خود یاد می کند. او رویکرد تحلیلی، علمی و دنیوی به تفکر را که به طور سنتی با غرب ارتباط داشته با رویکرد کل گرایانه، عرفانی و معنوی که معمولا وابسته به شرق بوده است مقایسه می کند و در تقابل قرار می دهد. و از این راه چنان که اشاره شد تکنولوژی «چگونه تامین کردن زندگی» را بر اساس تخصص غربی با روان شناسی «چگونه زندگی کردن» بر مبنای سنت های فلسفی شرق پیوند می دهد.
به این ترتیب و با مقدماتی که ذکر شد نویسنده در جستجوی رویکردی نو به مدیریت از قلمرو مدیریت فراتر می رود و الگوی جدیدی که ارائه می دهد قابل تعمیم به کل زندگی است. در حقیقت سبک نوین مدیریتی که او ترسیم می کند به خودی خود می تواند نوعی سبک زندگی قلمداد شود که رعایت آن شادی و موفقیت را در قالب رضایت و خوشنودی به ارمغان می آورد. به نظر پاریخ موفقیت به دست آوردن آنچه دوست دارید و شادی دوست داشتن آنچه به دست می آورید، است و سبک زندگی مورد نظر نقطه ظریف تلاقی این دو وضعیت است. انتخاب این سبک نه تنها برای مدیران واجب است بلکه همه افراد می توانند از آن پیروی کنند زیرا در حقیقت یک فلسفه زندگی جامع را به شیوه ای ساده و عملی ارائه می دهد. خوشبختانه نویسنده موفق شده است بسیاری از نکات پیچیده و ژرف را در قالب زبانی سهل و قابل فهم و به دور از فاضل نمایی بیان کند و کتابی قابل استفاده برای همگان را به دست دهد.