پنجشنبه 11 دي 1348
0 Like
گذرگاه شش
منبع: روزنامه اعتماد، سال دهم ، شماره 2693 ، یکشنبه 12 خرداد 1392

گذرگاه شش
مرگ و زمان

دکتر غلامحسین معتمدی

در اسطوره شناسی یونان باستان کرونوس (Chronos) تجسّم شخصی زمان است که معمولاً به صورت مردی کهنسال و خردمند با ریشی بلند و خاکستری ترسیم شده است. یعنی شبیه همان تصویر آشنایی که از تجسّم الوهیت به رقم میکل آنژ در سقف نمازخانه ی سیستین سراغ داریم که اتفاقاً مقطع مهمی از زمان یعنی لحظه ی آفرینش را نشان می دهد. و نیز مشابه صورت مثالی توصیف شده توسط یونگ یعنی پیر خردمند که بی شباهت به پیر مغان حافظ نیست.در برابر مرگ یا چهره ی شاخصی ندارد و اساساً بی چهره است یا به تعداد آدمیان می تواند صاحب چهره باشد.رابطه ی مرگ و زمان هم منعکس کننده ی این پیچیدگی یا بازی متقابل میان تعیّن و عدم تعیّن است که هم به مرگ باز می گردد و هم به تصوّری که از زمان داریم. به عبارت دیگر هر برداشتی که از زمان داشته باشیم در تصوّر ما از مرگ تاًثیر خواهد داشت. در قلمرو فلسفه از دیرباز دو نظر متضّاد در باره ی زمان وجود داشته است. یکی زمان را بخشی از ساختار بنیادی جهان می داند. بعدی که رویدادها در آن به طور متوالی رخ می دهد. در دیدگاه دیگر زمان اشاره به ظرفی ندارد که رویدادها در آن حرکت داشته باشند. بلکه بخشی از ساختار بنیادی عقل انسانی است.چیزی که در آن آدمی رویدادها را نظم می بخشد. کانت معتقد بود که مکان و زمان به خودی خود وجود ندارند و حاصل شیوه ای هستند که ما چیزها را بازنمایی می کنیم. یافته های عصب شناختی نیز نشان دهنده ی آن است که در مغز انسان نظامی وجود دارد که درک زمان را کنترل می کند و نواحی شناخته شده ای در دستگاه عصبی مرکزی مسئول آن هستند که بخشی با ریتم شبانه روزی سرو کار دارد و و بخش دیگری زمان داری کوتاه دامنه تر را به عهده گرفته است. تصوّر خطی و دوره ای از زمان می تواند با هر یک از این دیدگاه ها ارتباط داشته باشد. در هندوئیسم و بودیسم تعبیر چرخ زمان به چشم می خورد. در کیهان شناسی "وداها " کهن ترین متون فلسفه ی هند ،جهان از دوره های تکرارشونده ی آفرینش ، نابودی و نوزایش تشکیل شده است که به خوبی با اندیشه ی تناسخ که برداشتی خاص از مرگ است انطباق می یابد. در مقابل تصوّر خطی زمان را بعدی می داندکه در آن رویدادها از گذشته به حال و تا آینده نظم و ترتیب پیدا می کند. برخورد عملی و عامی تر با زمان در میان وجوه ذکرشده ی فوق نوسان می کند و بیشتر به تصوّر خطی و تجسّم بیرونی آن گرایش دارد. براین اساس زمان در بیرون انسان ، دشمن واقعی او و متحدّ طبیعی مرگ است. مرگ نقطه ای از زمان است که زندگی خاتمه می یابد و زمان بی پایان هرگز بازنگشتن آغاز می شود.ساعت مرگ باز نمی ایستد و حالت انتظار که فراگیرترین تجلّی آن در انتظار مرگ دیده می شود ، در ظرف زمان معنا می یابد. این نگاه به طور همزمان زندگی و مرگ را مسخ و تحریف می کند. بخصوص که پس از تجربه ی هیروشیما و ناکازاکی حس فلج کننده ی پایان پذیری (finitude) در عریان ترین شکل خود بر فضای ذهنی انسان حاکم شد و عبارت قرون وسطایی : "در میانه ی زندگی در مرگیم " را به "در میانه ی مرگ زندگی می کنیم" تبدیل کرد. پایان پذیری هولناکی که به پایان مداری (End-ism) انجامید که از مرگ همه چیز اعم از انسان ، سوژه ، تاریخ ، ایدئولوژی و معنا سخن می گفت. لذا این تنها مکان یا محیط زیست نیست که توسّط انسان آلوده می شود بلکه زمان هم به واسطه ی حضور آدمی از آلودگی برکنار نمی ماند و در نهایت زمان نیست که ما را می کشد، ماییم که زمان را می کشیم. تاًثیر این امر لحظه ی واقعی مرگ فردی را چنان دهشتناک می سازد که دست کمی از عذاب اخروی و آن جهانی ندارد. در برابر نگرشی که زمان را در ما و با ما و نه در برابر ما می داند و ناظر بر همنوایی مرگ و زندگی است می تواند تسکین بخش انسان فنافرجامی باشد که مرگش در درونی ترین و در عین حال فناناپذیرترین عنصر وجودی او یعنی ژن هایش برنامه ریزی شده است. شاید از این رو هایدگر معتقد بود که ما در درون زمان زندگی نمی کنیم. ما خود زمانیم و مرگ نیز مانند زمان نه واقعیّتی بیرونی بلکه امکان درونی هستی ماست. به این ترتیب درک همساز مرگ و زمان برابر با درک هستی و شناخت وجود واقعی ماست.