پنجشنبه 11 دي 1348
0 Like
گذرگاه ده
منبع : روزنامه اعتماد ، سال یازدهم ، شماره 2714، یکشنبه 9 تیر 1392  
 

گذرگاه ده
انکار از مرگ

دکتر غلامحسین معتمدی

در گفتهُ لاروشفوکو که می گوید :" نمی توان مستقیماً به خورشید و مرگ نگریست" حقیقتی نهفته است که می تواند مبین رویکردی حاشیه ای و یا حتّی انکار مرگ باشد ولی تمام ماجرا را منعکس نمی کند. چون هیچ کس از خورشید نمی ترسد ولی همه از مرگ می ترسند. به قول چرچیل "هرکه بگوید از مرگ نمی ترسم دروغگوست." طنز ماجرا در آن است که عمیق ترین نیاز انسان رهایی از اضطراب عمومی مرگ و نابودی است ولی آن چه این ترس را بیدار می کند خود زندگی است.می دانیم که ترس از مرگ به بقای انسان کمک می کند. لذا اگراضطراب عمومی مرگ پی آمد ترسی است که مبنای تکاملی دارد و دوشادوش درک وفهم میرایی بشر پیش می رود ، پس آن دسته از استراتژی های شناختی که منجر به نادیده گرفتن خطرات غیرقابل پیش گیری و از همه مهم تر انکار مرگ می شود می تواند نقش مهمّی در زندگی ایفا کند. ازاین جاست که انکار مرگ زاده می شود و به این پیش فرض بنیادین می انجامد که تمدّن بشری در نهایت یک مکانیسم دفاعی پیچیده نمادین برعلیه شناخت میرایی و فناپذیری ماست. ارنست بکر معتقد است ما می کوشیم تا مسئله غامض میرایی را از طریق قهرمانی گری(heroism) تعالی بخشیم. مفهومی که در برگیرنده نیمه های نمادین معنایی انسان است که در برابر نیمهً جسمانی نابودشوندهُ اوقرار می گیرد. بکر از پروژهُ نامیرایی سخن می گوید که در طی آن فرد با خلق چیزی ماندگار ویا وصل با آن هم فنا ناپذیر می شود وهم احساس می کند که زندگی دارای معنا، هدف و اهمیّت است. بر این مبنا سودای جاودانگی در قالب صورت های مختلف مانند بقای نفس، بقای نسل، به جای گذاردن میراث، مقابلهُ فیزیکی با مرگ مثل مومیایی کردن، کسب شهرت و غیره اشکالی از انکار مرگ یا دستیابی به نامیرایی نمادین به شمار می رود. این فهرست را می توان ادامه داد ولی تا همین جا هم در می یابیم که در واقع این اشکال عناصر سازندهُ تمدّن بشری هستند. پس انکار فرهنگی و تاریخی مرگ از همان ابتدا تا امروز به صورت آشکار و پنهان بشر را همراهی کرده است و گویا ازآن گریزی نیست. بنابراین برخلاف برخی از پژوهش ها که نشان می دهد بر اساس ملاک های عمده ُ انکار مرگ در ادبیات مربوطه جوامع غربی کنونی انکار کنندهُ مرگ نیستند ، نگرش های انکار کنندهُ مرگ هنوز هم در جوامع گوناگون غلبه دارد و پیشرفت ها و دستاوردهای علم وتکنولوژی هم به نوبهُ خود در آن سهیم هستند. امّا می دانیم انکار مرگ در سطح فردی هم در کار است و حتّی در مقابلهُ مستقیم با مرگ و در مراحل مردن نیز به چشم می خورد و روانکاوان منشاء آن را در ناخودآگاه انسان می دانند. فرهنگ و تمدن امری جمعی است و در برابر آن مقابلهُ فردی با مرگ قرار دارد . انکار مرگ در این ساحت نه تنها فرد را از رویارویی مناسب با مرگ و پذیرش آن باز می دارد ، بلکه در برخی از اشکال خود می تواند ناشی از آسیب شناسی روانی باشد. می دانیم آموزهُ اصلی مرگ شناسی گذر از انکار مرگ و نیل به پذیرش آن است که راهبردهای درمانی نیز در این راستاست. پس تناقض موجود درآن است که در یک بستر فرهنگی انکارکنندهُ مرگ چگونه می توان انسان را به پذیرش فردی آن هدایت کرد. بی تردید نخستین گام در این زمینه تبدیل نگرش انکارکنندهُ مرگ به نگرش پذیرندهُ آن و تحقّق پذیرش مرگ در جامعه است.