پنجشنبه 31 تير 1378
1 Like
زنده باد مرگ
منبع:روزنامهً نشاط شماره 112 پنجشنبه 31تیر 1378

اشاره:
بهره گیری از مباحث تجربی- تحلیلی روان شناسی و روانکاوی در توضیح علل و آثار رخدادهای سیاسی- اجتماعی در قرن بیستم اهمیت در خور یافته است. در این چارچوب آثاری که فروید، یونگ و اریک فروم از خود برجای گذاشتند، قابل توجه بوده است. در این نوشتار، نگارنده درصدد است با بهره گیری از مکتب روانکاوی، عنصر «مرگ» و کاربست آن در جوامع معاصر، را تبیین کند. نویسنده در این حوزه از آرا و اندیشه های متفکران سیاسی نیز بهره برده است.


گروه فرهنگ و اندیشه
مکتب روانکاوی در میان شاخه های مختلف روان شناسی بیش از همه در تبیین مرگ کوشیده است. البته منظور ما تنها روانکاوی به معنای کلاسیک آن نیست، بلکه به مفهوم عام و متحول آن نظر داریم که افکار روانکاوی متاخر و آرای روان شناسان متاثر از این مکتب را نیز دربرمی گیرد.
فرضیه فروید درباره غریزه مرگ یکی از مهم ترین مبانی شناخت مفهوم مرگ را به دست می دهد. تاناتوس ( thanatos )، واژه ای که فروید از آن برای نام گذاری غریزه مرگ استفاده کرد، در اساطیر یونان به فرشته مذکر بالداری گفته می شد که مجسم کننده مرگ بود. نیروی این غریزه متوجه تخریب یا به پایان رساندن حیات است. فروید معتقد بود که تمام رفتارهای انسان از بازی پیچیده میان این غریزه با غریزه زندگی یا عشق ( eros ) و تنش و کشمکش دائم میان آنها زاده می شود.
فروید در کتاب «فراسوی اصل لذت جویی» می گوید: «در حیات ارگانیک غریزه به معنی تمایلی ذاتی برای اعاده حالت اولیه چیزها و بازگشت به آن حالت است. به نظر فروید آنچه حیات می خواهد و باید به آن نائل شود، بازگشت به نقطه ای است که هستی زنده از آنجا عزیمت کرده است؛ یعنی بازگشت به طبیعت غیرارگانیک و فاقد حیاتی که قبل از ارگانیسم زنده وجود داشت.»
فروید به خاطر همین بازگشت به حیات غیرارگانیک معتقد بود که هدف زندگی، مرگ است. به عقیده او اگر بپذیریم که در گذشته دور، حیات از ماده بی جان به وجود آمده باشد، باید در همان زمان، یعنی لحظه ای که قوای عالم طبیعت برای آفرینش حیات مشغول تاثیر در ماده غیرزنده بودند، غریزه ای با هدف بازآفرینی حیات غیرآلی اولیه و نابودی حیات پا به ظهور گذاشته باشد. پس این غریزه مظهر نیرویی است که در تمام فرآیندهای حیاتی حضور دارد و در جهت نیل به سکون و مرگ عمل می کند.
به نظر فروید هدف غریزه زندگی، پیوند، تکامل و وحدت بخشیدن به ارگانیسم، و هدف غریزه مرگ تجزیه، قطع و جداکردن هرگونه رابطه و ویران کردن همه چیز است. لذا می توان گفت دوام و بقا توسط غریزه زندگی تامین می گردد که در توالد و تناسل متجلی می شود. اما در ژرفای حیات گرایش و میل بازگشت به ماده بیجان قرار گرفته که ناشی از شرایط به وجود آمدن حیات است، پس به عقیده فروید در درون انسان و در میان نیروهای متضاد مرگ و زندگی کشمکش ابدی وجود دارد.ناگفته نماند که این فکر در طول جنگ جهانی اول در ذهن فروید شکل گرفت و پیش از آن او غریزه زندگی را به تنهایی برای تغذیه و شخصیت کافی می دانست. اما تخریب و ویرانگری وصف ناپذیر موجود در جنگ این تصور را از میان برد و او نتیجه گرفت که غرایز ارتقابخش به زندگی توسط غرایز قدرتمند مرگ محدود می شوند. تهاجم، به مثابه غریزه ای ویرانگر، در میان غرایز مرگ از همه مهم تر است.
فروید معتقد بود که غرایز زندگی به صورت رفتارهای جنسی بیان می شوند، حال آن که غرایز مرگ زیربنای اعمال تهاجمی را تشکیل می دهند. نیروی غرایز مرگ در داخل ارگانیسم به وجود می آیند و باید تخلیه شوند؛ خواه این تخلیه به صورت تهاجم آشکار به طرف دنیای بیرون انجام گیرد و یا به سوی جهان درون و به شکل اعمال خودویرانگرانه صورت پذیرد.
فرضیه فروید در مورد غریزه مرگ تاملات دیگران را برانگیخت. این فرضیه بیشتر برای توجیه روان رنجوری ها و روان پریشی ها به کار رفت و از آن در تفسیر ارتباط میان مرگ و ترس ناشی از آن با اضطراب استفاده شد. در مقابل، عده از روانکاوان در برابر این فرضیه با تردید و اعتراض واکنش نشان دادند. مثلا اتوفنیشل معتقد بود که پیش از طبقه بندی غرایز به دو دسته باید منتظر ماند تا از پژوهش های فیزیولوژیک اطلاعات موثق تری درباره منشا غرایز به دست آید. به نظر او پرخاشگری در پاسخ به ناکامی ایجاد می شود و فاقد هدف های به خصوص غریزی است. فرانتس الکساندر نیز می گفت تحلیل روانکاوانه روان نژندی ها نشان دهنده آن است ک تفکیک غریزه ای مرگ و زندگی برای شناخت آسیب شناسی روانی پدیده ها کارآمد نیست. حتی کلاراتامپسون که از نوفرویدیان محسوب می شود اصلا منکر وجود غریزه مرگ است.
اریک فروم، که شاید بتوان او را در زمره نوفرویدیان به شمار آورد، در مورد مرگ تاملات قابل توجهی دارد. او در مورد کیفیت و نقش غریزه های مرگ و زندگی با فروید هم عقیده نیست. هرچند در ابتدا فروم فرضیه غریزه مرگ فروید را رد می کرد، اما به تدریج و در جریان تجربه های بالینی خود متوجه اهمیت عقاید فروید در این باره شد. به عقیده فروم شواهد زیست شناختی نشان می دهد که نیروی گرایش به مرگ و ویرانگری با نیروی عشق به زندگی برابر نیست. او اساسی ترین و ابتدایی ترین گرایش و تمایل انسان را زنده ماندن و میل به زندگانی می دانست و معتقد بود که تضاد درونی از ناکامی آنجا تسلط می یابد که از آشکار شدن غریزه زندگی جلوگیری می کند. در حقیقت فروم غریزه مرگ و محصول آن (گرایش به ویرانگری) را پی آمد زیستن نادرست و در حقیقت پدیده ای ثانوی نسبت به شکست در هنر زیستن دانست.
فروم در بسط عقیده خود دو اصطلاح زندگی پرستی و مرگ پرستی را مطرح می کند که در کاربرد دومی از «اونامونو» فیلسوف اسپانیایی پیروی می کند که شعار فالانژیست های اسپانیا یعنی، «زنده باد مرگ!» را شعار مرگ پرستی می نامید.
فروم مرگ پرستی را عشق به هرچیز مرده و بیجان و پاره پاره کردن و گسستن هرگونه پیوند با زندگی می داند. در برابر آن، زندگی پرستی، عشق به هر آن چیزی است که دارای رشد و ساختار است و می بالد و واحدی یکپارچه را تشکیل می دهد.
مرگ پرست مجذوب چیزهای مرده مانند جسد، زوال، تباهی، سیاهی و بوهای ناخوشایند می شود. از ویژگی های او تمایل به تخریب و ویرانگری، گرایش به زور و شیفتگی در برابر شب و تاریکی است. فروم حتی خصوصیات ظاهری مرگ پرستان را نیز ترسیم می کند. مرگ پرست دارای ظاهی سرد، خشک، خشن، جامد، بی حرکت و پوستی مرده است. او هیچ گاه زیبا نیست؛ زیرا فاقد سرزندگی است. اغلب حالت خاصی در سیمای مرگ پرست به چشم می خورد، مانند کسی که بوی ناخوشایندی احساس می کند. او محضری کسالت بار دارد. همیشه در گذشته به سر می برد و توجهی به آینده ندارد و آن را انکار می کند. به شدت از نظم و قانون به ویژه قوانین موجود دفاع می کند و هیچ گونه تغییری را برنمی تابد و از ماهیت نامنظم و تسلط پذیر حیات می هراسد.
تقابل اساسی موجود برای مرگ پرست تقابل در میان افرادی است که قدرت کشتن دارند و کسانی که فاقد آن هستند. او تنها قاتل و مقتول و توانا و ناتوان را می شناسد؛ به تسلط عشق می ورزد و با این گرایش خویش حیات را نابود می کند. مرگ پرست پدیده های ماشینی را دوست دارد و با نگرشی ماشینی به حیات می نگرد و انسان ها را به مثابه اشیا می بیند. او تنها هنگامی می تواند با یک شئ یا یک انسان رابطه برقرار کند که صاحب آن باشد. لذا مالکیت برای او اهمیتی بسیار دارد و اصولا زندگی را در شکل (مالکیت آن هم تباه کننده ترین شکل آن) تجربه می کند. آرزوی کشتن، گرایش به مرگ، کثافت و آزارگری، ستایش قدرت و تمایل تبدیل چیزهای زنده به بی جان با توسل به نظم از ویژگی های دیگر مرگ پرست است. فروم آدولف هیتلر را به عنوان نمونه برجسته و مشخص مرگ پرستی معرفی می کند.
به عقیده فروم مرگ پرستی همراه با همبودی زناگونه و خودشیفتگی وخیم، نشانه های تباهی را تشکیل می دهند. در برابر آنها عشق به زندگی، استقلال و غلبه بر خودشیفتگی، نشانه های رشد محسوب می شوند. نشانه های تباهی نمایانگر جوهر شر است. همچنین فروید به رابطه میان مرگ پرستی با خوی نشیمنگاهی- سادیستی که توسط فروید توضیح داده شده است، اشاره می کند. فروم این دو را در علاقه به چیزهای بی جان از لحاظ کیفی یکسان می داند و تفاوت آنها را تنها از لحاظ کمی در میزان این وابستگی می بیند. به عقیده او خوی مرگ پرست شکل وخیم تری از ساختار خوی نشیمنگاهی فروید است. از سوی دیگر او به رابطه مشابهی میان خوی تناسلی و خوی زندگی پرست نیز اشاره می کند.
زندگی پرست برخلاف مرگ پرست شیفته حیات و زندگی است. تقابل بنیادی موجود برای او تقابل زیبا و زایای میان مرد و زن است. زندگی پرست به جای جست و جوی ایمنی و ثبات در پدیده های کهنه و دیرینه سال به نمودهای نو و تازه گرایش نشان می دهد. او شیفته انعکاس حیات در تمام زمینه ها و ابعاد وجود خود است و از آن استنباط کنشی دارد و نه مکانیستی. زندگی پرست از مشاهده پدیده های متنوع هستی به شگفتی می آید. خلاقیت تنها در بستر سرشار زندگی پرستی است که مجال بروز می یابد.
از جمله شرایطی که موجب رشد و گسترش مرگ پرستی می شود می توان پرورش کودک در میان افراد مرگ پرست، فقدان امنیت، فقر اقتصادی و روانی، بی عدالتی اجتماعی، عدم وجود آزادی و برخورداری جامعه از نظمی مکانیستی را نام برد. هنگامی که شرایط نابسامان اجتماعی موجب افزایش تعداد آدم های ماشینی شود حاصلی جز تزاید عشق به مرگ نخواهد داشت. جامعه صنعتی معاصر انسانی مکانیکی راخلق کرده است که مجذوب همه چیزهای مکانیستی است و تمایلی به ستایش نمودهای زنده هستی ندارد و از تحقق اصول حیاتی و طبیعی خود غفلت می ورزد. همچنین جامعه ای که دیکتاتوری بر آن حاکم باشد و در آن آزادی و عدالت نادیده گرفته شود، موجب رشد مرگ پرستی خواهد شد. طبیعی است از آنجا که قدمت مرگ پرستی برابر با قدمت انسان است، در جوامع سنتی و نیمه سنتی معاصر نیز به اشکال متنوعی رخ می نماید که مولفه های اصلی همه آنها یکسان است و در حقیقت صور گوناگون تبلور جوهر شر را تحقق می بخشد.
اینیاتسیو سیلونه در کتاب «مکتب دیکتاتورها» به همین موضوع اشاره می کند و در توصیف دیکتاتورها می نویسد: «فاشیسم آشکارا مرگ و از جان گذشتگی را می پرستد... و... فراموش مکن که تا انگیزه خلسه آور مردن را به پیروانت القا نکنی، نمی توانی به سازماندهی یک جنگ داخلی بپردازی...». به این ترتیب می بینیم که مرگ پرست، یعنی کسی که از لحاظ روانشناختی مرده ای بیش محسوب نمی شود و شور و ویرانگری بر وجود او تسلط دارد، مناسب ترین فرد برای آن است که در خدمت کارگزاران ترور و وحشت قرار گیرد.
با توجه به تعاریف فوق بدیهی است که عشق به زندگی در جامعه ای پرورش می یابد که در آن امنیت، عدالت و آزادی برقرار است. وجود هر یک از این سه اصل در اجتماع، در حیات روانی افراد معادل و مصداقی درونی می یابد و به معیارهایی برای رشد و تکامل مطلوب روانی انسان تبدیل می شود.

                                                                         دکترغلامحسین معتمدی
                                                                                  روانپزشک