یکشنبه 19 تير 1367
0 Like
مرگ، نفی نهایی زمان است
منبع:ماهنامه دنیای سخن شماره 19 تیرماه 1367
حضور مرگ در گستره گیتی محدود به تاریخ بشر و سیاره او نیست، بلکه داستانی دیرینه تر دارد. در هم آمیختگی مرگ و زندگی شاید موجد این تصور باشد که سرچشمه مرگ را نیز باید همزمان با منشاء حیات جستجو کرد و به این ترتیب در بطن این پدیده عنصر حیاتی را حایز اولویت دانست و از طرف دیگر با نگرشی تجریدی بر جوهر هستی و تجسم نیستی در جامعه مرگ، آن را مقدم بر حیات شمرد.
در آن سوی دیگر طیف نیز مرگ دارای نقشی حیاتی است، یا به عبارت دیگر زندگی می تواند از کیفیتی مهلک برخوردار باشد. در اینجا هم می توان با نگرشی عالمانه همچون فروید، هدف نهایی تکاپوی ارگانیسم را تحقق مرگ دانست و یا از دیدگاه برخی فلاسفه وجودی غایت هستی را نیستی شمرد و مانند حافظ جویای این معنی شد که:
به هست و نیست مرنجان ضمیر و خوش می باش
که نیستی ست سرانجام هر کمال که هست
تا اینجا تنها به متمایزترین وجود اندیشه بشر در مورد مرگ اشاره شد که این پدیده را دارای نقشی مرکزی می داند و ارائه و بازگویی تفکرات گسترده و متعالی در این باره را به نوشتاری که در پی خواهد آمد احاله می کنیم.

نبردی فراخور انسان
با این که جهان بینی ها و نگرش هایی را که هستی و حیات و زندگی را جانمایه وجود می دانند ارج بیشتری می نهیم، اما هدف اصلی تاکید بر این واقعیت است که انسان را از تفکر در باب مرگ گریزی نیست.
بیهوده نیست که هگل تاریخ را چنین تعریف می کند: «آنچه بشر با مرگ می کند» و یا مارکوزه مرگ را نفی نهایی زمان می داند. بیجا نخواهد بود اگر بگوییم که در تحلیل نهایی، رفتار انسان پیامد واکنش های او در برابر مرگ است. آری مرگ بزرگترین دموکراسی هاست که دیر یا زود همه ما در آن شرکت خواهیم کرد و حتی پیش از حضور حقیقی آن طرز تلقی ما از این پدیده، رفتار فردی و قانومندی های اجتماعی ما را تحت تاثیر قرار می دهد.
پس اشتغال ذهنی انسان با پدیده مرگ امری ضروری و چه بسا ذاتی است که از ابتدای هستی و تاریخ او وجود داشته و با گذشت زمان ماهیتی بغرنج و پیچیده یافته است. آیا از همان ابتدا و همیشه نیروی موجد این اشتغال ذهنی ترس از مرگ بوده است؟ و آیا این ترس همان هراس از ناشناختنی نیست؟
شناخت از تجربه برمی خیزد و تجربه مرگ برای هر انسان- لااقل در تمامیت خود، تنها یک بار میسر است و آن هم در گذرگاهی که بازگشتی از آن در کار نیست. از سوی دیگر سخن راندن از یک پدیده به یاری زبان صورت می گیرد و زبان حتی در مجردترین حوزه های قلمرو خود بر مبنای تجربیات و ادراکات حسی قبلی شکل گرفته و در خدمت همان تجربه ها و به عبارت بهتر انتقال آنهاست. اما مرگ تجربه ای بیان نشدنی و غیرقابل انتقال است لذا زبانی برای آن وجود ندارد. و بدون مدد زبان سخن راندن از مرگ و دستیابی به شناخت آن امری محال است. پس ما تنها تصور خود از مرگ را نقش می زنیم.
بهرحال اگرچه نمی توان به شناخت مرگ نایل شد ولی بدون تردید آگاهی بر اثرات و تجلیات آن امکان پذیر است و با کسب این آگاهی ما می توانیم میزان وقوف خود بر زندگی را نیز افزایش دهیم. تنها آمادگی در برابر مرگ است که به ما امکان می دهد تا با جهان و مردم آن پیوندی عمیق برقرار کنیم. آری مرگ را بیاموزیم تا زندگی را دریابیم. همان گونه که نظامی می گوید:
همان به کاین نصیحت یاد گیریم
که پیش از مرگ یک نوبت بمیریم
و یا مولوی که می سراید:
مرده گردم خویش بسپارم بر آب
مرگ پیش از مرگ امن است از عذاب
از سوی دیگر همان گونه که ویکتور فرانکل می گوید زندگی انسان هیچ گاه عاری از معنا نیست و معنای بی پایان زندگی رنج و میرندگی و مرگ را نیز در برمی گیرد. و نقطه مرگ فرصتی است تا عمیق ترین معنای حیات یعنی رنج آشکار شود.
تلقی مرگ در گذشته با امروز متفاوت بوده است. در آن زمان مرگ دروازه ای به سوی قلمروی جاودانگی فردی محسوب می شد. حال آن که پس از آن و همزمان با تبدیل دورنمای جاودانگی فردی به جاودانگی تاریخی تصور مرگ نیز متحول می شود تا این که در زمان ما تولید روزافزون جنگ افزارهای اتمی نه تنها ما و اعقاب ما و خلود اجتماعی بلکه خود تاریخ را نیز مورد تهدید قرار می دهد آن گاه مرگ دیگر دروازه نه، بلکه دیواری هراسناک است که در برابر انسان برافراشته می شود.
از طرف دیگر بی معنی بودن، مشخصه ای فراگیر در تمام جنبه های زندگی قرن بیستم است که پایه اصلی هنر مدرن و سیاست را تشکیل داده است و به حوزه مرگ نیز دست اندازی می کند. ریشه های این بی معنایی بسیارند ولی چنین به نظر می رسد که اساسی ترین آنها اضطرابی است که از وقوف بر این حقیقت حاصل می شود که تمام اشکال پیوندهای انسانی بی موضوع یا بی شکل ((formless است زیرا اکثرا به پایان های ناگهانی و غیرعقلانی منجر می شوند. لذا زندگی ذهنی هرچه بیشتر از شکل می افتد مفهوم روانشناختی این بی شکلی یا بی صورتی( formlessness) کاملا روشن نیست. ولی این حالت علیرغم آن که امروزه در زندگی امکان انتخاب های بیشتری موجود است به حیات خود ادامه می دهد و سرانجام این بی شکلی و بی معنایی از مرزهای زندگی نیز فراتر رفته و مرگ را هم در برمی گیرد پس کوشش در جهت شناخت هرچه بیشتر پدیده مرگ مبارزه ای در برابر گسترش این عارضه نیز محسوب می شود و نبردی فراخور انسان است.

هنر دشوار به هنگام رفتن
هرچند از دیرباز تفکرات مربوط به مرگ بیشتر در مذهب، فلسفه و هنر منعکس شده است ولی از همان ابتدا و پا به پای تکوین شاخه های گوناگون علم برخورد عینی با مرگ و مردن نیز صورت گرفته است. شاید بتوان هدف عمده تمام علومی را که در خدمت پزشکی قرار گرفته اند مقابله با مرگ دانست. در همین جا لازم است به تفاوت میان مرگ و مردن اشاره کرد. مردن که نیچه خردمندانه آن را «هنر دشوار به هنگام رفتن» وصف می کند دارای ابعاد عینی و عملی مبسوطی است که می تواند مورد مشاهده مطالعه و ارزیابی قرار گیرد. در واقع برخورد حرفه ای پزشکی و روانپزشکی متوجه این جنبه ازمرگ و رویارویی با آن است. ولی متاسفانه تا همین اواخر موضوع مرگ حتی در قلمرو پزشکی نیز یک تابو محسوب شده و گرایش انکارکننده مرگ که بر غرب و جوامع متاثر از آن حکمروا بود تسلط خود را بر حوزه پزشکی نیز اعمال می کرد. در جوامعی که تاکید عمده بر موفقیت های بزرگ در آینده است، نبود آینده چیزی کراهت آوربوده و مرگ به صورت عاملی ویرانگر که شادی و حیات و آزادی را نابود می کند تجسم می یابد. لذا در برابر آن واکنش دشمنی و انکار برانگیخته می شود.
به هر حال اگرچه امروز هم گفتگو درباره مرگ به پای مباحث مربوط به سیاست، ورزش و سکس نمی رسد، معهذا نمی توان انکار کرد که توجه به مرگ افزایش یافته والبته این یک پدیده تاریخی است که در دوره های نامنسجم اجتماعی و هنگامی که انتخاب های فردی توسط سازش های خودبخودی در برابر ارزش های مورد قبول جامعه جانشین می شود، آگاهی در برابر مرگ صورت حادتری به خود می گیرد.

مفهوم مرگ ومردن
هستی انسان به علت وجود مرگ منظر رازآلودی یافته است و بشر در برابر نیروهای موجد مرگ دچار ترس و ناتوانی می شود. شاید بتوان پزشکی را به همان اندازه که با تسکین آلام و بیماری ها سروکار دارد کوشش نظام یافته ( systematic) جهت به تعویق انداختن مرگ و یا توضیح واقعیت های مربوط به آن دانست. با توجه بیشتر به جنبه های روانشناختی بیماری ها مفهوم روشن تری از معنای مرگ حاصل شده است. معنای مرگ به اندازه معنی زندگی دوردست و مبهم جلوه می کند. در طول قرن ها معانی بسیاری برای مرگ قائل شده اند. مفاهیم متعددی از قبیل انتقام، پاداش، به انجام رساندن کار، مجازات، پیروزی، شکست، پایان و یا آغاز برای توصیف مرگ به کار رفته اند. چنان که دیده می شود معانی متضادی برای مرگ در نظر گرفته شده است. در این ارتباط نکات عمده ای را که بتوان ذکر کرد عبارتست از:
1 – مرگ و مردن یکسان نیستند همچنان که ترس از مردن نیز با ترس از مرگ تفاوت دارد.
2 – مرگ و زندگی را می توان به صورت تصاویر آینه ای مجسم کرد، نه این که همیشه الزاما مغایر یکدیگر باشند.
3 – مرگ بدون خبر و در لحظه می تواند وارد شود و حضور یابد و محدوده خاص منحصر به پیری و سالمندان نیست.
4 – تنها مقصود درک شده از زنده بودن مقابله با مشکلات است که می تواند حوزه مربوط به ناخوشی و مرگ را نیز شامل شود.
5 – برای مقابله مناسب ضروری است که رویارویی با مشکلات به نحوی مستقیم و منصفانه صورت گیرد، حتی مشکلاتی که مربوط به بیماری های مهلک هستند.
6 – بسیاری از مرگ های کوچک و جزئی، پیش درآمد خاموشی نهایی هستند مانند شکست ها، فقدان ها (loss) و محرومیت ها(deprivation)
7 – مرگ مغایر حفظ معیارهای مورد قبول و تداوم روحیه خوب نیست.
8 – تلقی مرگ به عنوان یک شکست ناشی از افسردگی و شکست گرایی(defeatism) است. چیزهایی به مراتب بدتر از مرگ وجود دارد که ممکن است رخ دهد.
9 – امید به چیزهای ماوراء زندگی مسئله ای ایمانی و عقیدتی است. همچنان که در کنار آن باور به پایان حیات توسط مرگ نیز وجود دارد.
شناخت مرگ قریب الوقوع مرحله ای بحرانی در زندگی بیمار است. در طول این بحران اضطرابی رو به تزاید به وجود می آید که در اوج خود منجر به کاهش کارکردهای فرد می شود و فرد برای مقابله با بحران ناشی از شناخت مرگ به بازی با مکانیسم های دفاعی می پردازد. اگر بیمار بتواند این بحران شناختی را با موفقیت پشت سر بگذارد قادر خواهد بود که در یک روند هماهنگ و منسجم مردن به پیش رود. در غیر این صورت مردن او به صورت روندی ناهمگون و ناکامل همراه با استفاده از مکانیسم های مختل دفاعی خواهد بود.
شناخت مرگ به عنوان یک رویداد بحرانی در پنج نمای بحران قابل ترسیم است.
الف- مرگ مسئله ای است که مسلما در آینده نزدیک حل نشدنی خواهد بود. از این نظر مردن ناراحت کننده ترین و عذاب آورترین بحران هاست.
زیرا در واقع بحرانی است که ما آن را حل نمی کنیم بلکه به آن تن درمی دهیم.
ب- مرگ مشکلی است که بر منابع روانی فرد فشار می آورد. تحمل این فشار با روش های معمولی مقابله با مشکلات امکان پذیر نیست. در اینجا شخص با تجربه جدیدی روبرو می شود که تشابهی با تجربیات قبلی او ندارد زیرا اگرچه انسان در میان مرگ و زندگی به سر می برد ولی این حالت به کلی با تجربه فردی مرگ تفاوت دارد.
ج- موقعیت مرگ به مثابه تهدیدی نسبت به هدف های زندگی فرد درک می شود. مرگ انسان را در میانه کار متوقف می کند و به طور ناگهانی فرد را با تمام هدف هایی که در طول زندگی منظور نظر داشته است مواجه می کند.
د- مرحله بحرانی با هجوم فشارهای عصبی مشخص می شود که سیر نوسانی دارد و در رویارویی فرد با بحران شناخت مرگ تحرک مکانیسم های دفاعی یکپارچه و یا ناهمگون مشاهده می شود. در حرکت فرد به سوی مرگ درجه ای از کاهش اضطراب به وجود می آید ولی قبل از مرگ معمولا بیشترین میزان اضطراب به طور قابل ملاحظه ای دیده می شود.
ه- این موقعیت بحرانی به برانگیخته شدن مجرد مشکلات کلیدی حل نشده گذشته های دور و نزدیک منجر می شود. مسائلی از قبیل وابستگی، انفعال (passivity) بحران هویت و... ممکن است در طول روند مردن دوباره زنده شوند لذا فرد تنها با مسئله مردن روبرو نیست بلکه احساسات حل نشده او در تمام طول زندگی و تعارضات اجتناب ناپذیر آن نیز رخ می نمایند.

ترسهای همه عمر
ترس از مرگ امری جهانی و عمومی است. از آنجا که ما تصور تقریبا مبهمی از مرگ داریم لذا واکنش در برابر آن بیشتر به اضطراب شبیه است تا ترس معهذا ممکن است در موارد مشخص اضطراب از مرگ اشکال گوناگون به خود گرفته و به حالت ترس نزدیک شود. گفته اند ترس ازمردن در سه نوع عمده تجلی می یابد:ترس از تنها مردن، ترس از مردن در تاریکی و ترس از رنج بردن.یکی از مهمترین عناصر موجود در ترس از مرگ فکر رنج دادن دیگران است. اساسا ترس از مرگ ترس از نفی و منع ارزش های زندگی فرد است به عبارت دیگر مرگ به معنی بی اعتبار شدن زندگی ایست که ما زیسته ایم. مرگ مانند آینه ای است که تمام مصیبت هایی را که در طول زندگی ترسناک بوده اند، منعکس می کند. ترس از مرگ فرآیندی رنج آور است که شامل تمام موقعیت های از دست رفته بوده و به تخریب تمام ارزش هایی که زندگی در جستجوی آنها سپری شده است منجر می شود. ترس از مردن روند ملال آور و مجرد انکار چیزهایی مانند زوال، انهدام و امحاء است. ما در برابر مگر چنان واکنش نشان می دهیم که گویی چیزی مسری است. هراس و ملالی که در برابر یک محتضر یا مرده یا گورستان احساس می کنیم از آنجا ناشی می شود که این عناصر ما را از سرنوشت خود به عنوان موجودی فانی آگاه می سازند.
انواع ترس هایی که شخص در تجربه مردن با آنها روبرو می شود عبارتند از: ترس از ناشناخته، ترس از تنهایی، ترس از دست دادن خانواده و دوستان، ترس از دست دادن بدن، ترس از دست دادن کنترل خویشتن، ترس از درد، ترس از دست دادن هویت و ترس از واپس روی (regression) .
در روند مردن فرد بیمار ابتدا با بحران شناخت مرگ روبرو می شود که برای خویشتن (self) تهدیدکننده است. بشر از دیرباز می دانست که هیچکس به تنهایی توان روبرو شدن با این بحران را ندارد و رسوم فرهنگی متعددی به همین منظور به وجود آمده است. با ارائه توجه و حمایت و راهنمایی های مورد لزوم شخص در حال مرگ با مرگ به عنوان چیزی ناشناخته روبرو می شود، در عین حال که می داند نمی تواند چیزی در این باره بداند به جای آن توجه و ملاحظه خود را معطوف به خود روند مردن می کند، یعنی چیزی که توانایی پرداختن به آن را دارد. اگر او از تماس های انسانی محروم نشود جدایی اجتناب ناپذیر را بهتر تحمل می کند بی آنکه احساس تنهایی کند ،آنگاه می تواند فعالانه در فقدان دوستان، بستگان و فعالیت های خود سوگواری کند. او می تواند نبود ساختمان های بدنی خود را تحمل کند در صورتی که دیگران نیز این حقیقت را بپذیرند. او می تواند از دست دادن کنترل خویشتن را تحمل کند اگر که این مطلب توسط او و دیگران به صورت تجربه ای شرم آور تلقی نشود و بتواند هر اندازه از کنترل بر خود را که امکان پذیر است تمرین کند . او قادر به تحمل درد خواهد بود اگر بتواند منشاء آن را مشاهده کند و طبیعت رنج کشیدن خود را قابل تعریف بیابد. او می تواند در رویارویی با خاتمه یافتن زندگیش شاًن و حرمت و اعتبار خویشتن را حفظ کند در صورتی که بتواند زندگی خود را در گستره ای جای دهد که در آن گذشته و خانواده و سنت های انسانی قرار داشته باشد. در صورت کسب چنین ره توشه هایی است که او قادر به تجربه بازگشتی قابل قبول خواهد بود که در طول آن خود (self) به تدریج به حالتی از ناخود رجعت کند.

چهار جنبه موضوع
توجه به چهار جنبه دیگر مرگ نیز ضروری است. این چهار جنبه عبارتست از: مرگ اجتماعی، مرگ روانی و مرگ جسمی که دارای دو جزء بیولوژیک و فیزیولوژیک است. مرگ اجتماعی جدایی میان بیمار و اشخاص مهم زندگی اوست. در صورتی که بیمار برای مردن در تنهایی رها شود این نوع مرگ اغلب روزها و هفته ها قبل از خاتمه نهایی رخ می دهد. مرگ روانی هنگامی ظاهر می شود که بیمار مرگ خود را می پذیرد و به ژرفای وجود خویش بازگشت می کند. مرگ روانی ممکن است همزمان با کاهش واقعی کارکردهای روانی باشد و از طرف دیگر می تواند زودتر از خاتمه نهایی رخ دهد.
مرگ بیولوژیک حالتی است که در آن ارگانیسم (زیستواره) به عنوان یک وجود انسان هستی خود را از دست می دهد. مانند اغمای غیرقابل برگشت فردی که با کمک دستگاه ها قلب یا ریه های او به کار خود ادامه می دهند. در مرگ فیزیولوژیک کارکرد سیستم ارگان های زنده متوقف می شود.
این چهار جنبه مرگ الزاما از ارتباط زمان نزدیکی برخوردار نیستند. رضایت بخش ترین شیوه برخورد با بیماران آن است که کمک های پزشکی و روحی را آنچنان هماهنگ کنیم که تمام جنبه های چهارگانه مرگ در جوار یکدیگر سپری شوند.

مراحل مردن
در طول مراحل مردن تعارض های روانی عمده که در فرد رو به مرگ مشاهده می شود نیازمند توجه بیشتری است. گفته شده است یک سری مراحل مشخص روانشناختی در روند مردن وجود دارد که فرد آنها را تجربه می کند. خانم کوبلر راس (kubler Ross) پنج مرحله را ذکر می کند که عبارتند از:
1 – انکار: که چکیده آن را می توان به کمک این عبارت بیان کرد که: «من، نه، حقیقت ندارد. یا چنین نیست و نمی تواند باشد» به کمک این مکانیسم واقعیت نامطلوب مرگ خویش نادیده گرفته می شود. برای بیان کیفیت این مرحله می توان به گفته های قهرمان داستان معروف تولستوی «مرگ ایوان ایلیچ» اشاره کرد که می گوید: «من نخواهم بود، پس چه خواهد بود؟ هیچ چیز نخواهد بود. وقتی من نباشم پس کجا خواهم بود؟ واقعا مرگ فرارسیده است؟ نه، نه، نمی خواهم.»
2 – خشم: در این مرحله احساسات خشم آلودی در فرد به وجود می آید که درواقع ناشی از برانگیخته شدن این سوال در ذهن اوست که: «چرا من؟» عنصر بارز این مرحله خودخواهی (egoism) است که در تمام لحظات آن وجود دارد موضوع واقعی این خشم بیماری و مرگ است اما ممکن است فرد آن را به صورت ابزار حالات تهاجمی نسبت به اطرافیان خود آشکار کند. شاید بروز این قهر و غضب را خشم نسبت به تقدیر و سرنوشت دانست ولی به هر حال این از مواردی است که خشم هرگز نمی تواند بدل به عصیان شود.
3 – چانه زدن: مرحله ای است که شخص در آن به وسایل مختلف به نیروهایی مانند: خدا، پزشکان، مذهب، علم و حتی شیادان و رمالان متمسک می شود تا مرگ خود را به تاخیر اندازد. او به خود و نیروهای مورد اعتقادش قول می دهد که در صورت رهایی از مرگ چنین خواهد کرد. در این مرحله ترس با امید در هم آمیخته است و آخرین امیدهای موجود برای بقای زندگی ایفای نقش می کند و فرد هر روز به وعده دیگری درباره احتمال گریز از مرگ دل می بندد.
4 – افسردگی: در این جا فرد تسلیم می شود اما تسلیم غم انگیزی که هنوز به مرحله پذیرش نرسیده است. او درمی یابد که مبارزه بیهوده است وبیش از این نمی توان خود را فریب داد. او به بی پناهی و حقارت خود در برابر تقدیرپی می برد و این آ گاهی شناختی اندوهبار است. بیمار حالت افسردگی را همراه با کیفیت های وابسته آن تجربه می کند.
5 – پذیرش: در اینجا فرد واقعیت مرگ را با آرامش می پذیرد و شناخت حقیقت دیگر اندوهبار نیست و شاید پرده بردار رخسار وحدت وجود باشد و به قول نیچه «آن که کمال یافته است فاتحانه به مرگ خویش می میرد و چنین مرگی بهین مرگ است.» باز هم توسل به داستان تولستوی بهترین وصف کننده این حالت است که می نویسد: «او ترس سابق و عادی خود را از مرگ می جست و نمی یافت. پس مرگ کجاست؟ چه مرگی؟ هیچ گونه ترسی نبود، زیرا مرگ وجود نداشت. به جای مرگ روشنایی بود. یکی از آنهایی که بالای سرش ایستاده بود گفت: تمام شد- او این سخنان را شنید و در دل خود تکرار کرد. او به خود گفت: مرگ تمام شد. دیگر وجود ندارد.»
زمانه گر بزند آتشم به خرمن عمر
بگو بسوز که بر من به برگ کاهی نیست.
(حافظ)
البته همیشه مراحل فوق لزوما پی در پی و پشت سر هم رخ نمی دهد و اصولا تصور هرگونه حالات یا نظمی این چنین مشخص و منطقی دشوار است. درواقع آنچه دیده می شود تجمیع پیچیده ای از حالات ذهنی و عاطفی و گاه زودگذر است که در لحظات مناسب ظاهر می شوند تا علیه زوال کل شخصیت فرد و فلسفه زندگی او به مبارزه برخیزند.

                                                                         دکترغلامحسین معتمدی
                                                                                  روانپزشک