دوشنبه 19 بهمن 1388
آموزش عشق
منبع: هفته نامه ایران جوان :شماره 135
آقای دکتر در طول سالیان گذشته هرگاه صحبت از عشق به میان آمده، متولیان امور سعی کرده اند این عشق حتما عشق عرفانی باشد و وجهی از عشق که اتفاقا بسیار در بین جوانان رایج است، یعنی وجه زمینی و میان پسر و دختر، ظاهرا از ادبیات عشقی ما خارج شده است. بنابراین مایلم بدانم واژه عشق چه معنای را با خود تداعی می کند؟
ببینید عشق سرشار از تناقض های بی شمار است و در شکل های متفاوتی وجود دارد و از طرف دیگر یک تجربه انسانی بوده و تجربه انسانی در هر فردی کاملا منحصر به فرد است و فقط یک بار با زندگی و مرگ او شکل می گیرد. پس عشق او نیز منحصر به فرد است. بنابراین شما هر معنی دلخواهی از عشق دریافت کنید، ممکن است درست باشد و همین معانی مختلف در واقع، آن را فاقد تعریف مشخصی می کند. این در مورد مفهوم کلی واژه عشق است اما حتی عشق زمینی هم از رازهای زندگی بشر بوده و در بین تمام ملل هم همین گونه است. چند سال پیش بودجه ای برای بررسی روانشناسی عشق در امریکا گذاشته بودند و یکی از سناتورها در مخالفت با این موضوع گفته بود: امریکایی ها دوست دارند رازهایی در زندگیشان وجود داشته باشد و در صدر آن، این است که یک مرد چگونه یک زن را دوست بدارد و برعکس.
در جامعه ما نیز همین گونه است. شما به ادبیات نگاه کنید. همه اشعار وصف رازگونگی عشق است. حافظ می گوید:
قلم را آن زبان نبود که سر عشق گوید باز
/////
یا سهراب سپهری می گوید:
کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ
کار ما شاید این است که در افسون گل سرخ شناور باشیم

ولی به نظر می آید که ادیبان هم عشق زمینی را با سایر عشق های عرفانی مخلوط کرده اند؟
بله که اتفاقا در عرصه عمل، ایجاد مشکل می کند. در مکاتب عرفانی مملکت ما برای عشق سلسله مراتبی قایل هستند که از عشق مادی و زمینی شروع شده و تا عشق عرفانی و الهی، مراحل تکامل را می گذراند و بیشتر ادبیات فارسی شرح این قصه عشق بوده و در نگرش مردم نیز موثر است. یعنی وقتی راجع به عشق صحبت می کنیم، تمام عشق ها را مدنظر قرار می دهیم به جز عشق معمولی! برای کسانی که رازگونگی عشق را می پسندند ممکن است این حالت جذاب باشد ولی به اعتقاد من این نگرش ها، روابط عادی بین زن و مرد را با ایهام مواجه می کند یعنی موضوعاتی را وارد یک رابطه عادی می کند که جایش این جا نیست و گاهی مخل این رابطه اند، زیرا تصور مقدس گونه ای از عشق به وجود می آورد. در حقیقت این مسائل به جای خود باارزش است اما رابطه عادی را که در بین انسان های معمولی وجود دارد مخدوش می کند. بنابراین دید روانشناسی یعنی دید علمی متمرکز همین عشق معمولی است که به انحای مختلف انکار، یا با عرصه های دیگر عشق ترکیب شده است. بنابراین می توان با این شعر سنایی مخالفت کرد که می گوید:
ای بی خبر از سوختن و سوختنی
عشق آمدنی بود نه آموختنی
بلکه برعکس اگر بتوانیم بینشمان را نسبت به عشق بیشتر کنیم و آن را بشناسیم می توانیم رابطه مان را با همسرمان، نامزدمان، دوستمان یا دوستی که بعدا شریک زندگی ما خواهد شد، پخته تر و عاقلانه تر کنیم. در این روابط براساس موازین شناخته شده تری حرکت کنیم تا عشقمان پایدار باشد و تبدیل به عشق های مکرر شکست خورده نشود. درواقع حتی جلوی ایجاد دید منفی در معنای عشق را بگیریم، دیدی که متاسفانه، در جامعه زیاد شده است و به علت شکست های عاطفی، عشق را دروغ می داند.

با این حساب نیاز به یک تعریف رواشناختی از عشق داریم.
عشق از دید روانشناسان، یک حالت عاطفی شدید است که 3 جزء مهم دارد:
1 – جذب و کشش از سوی دیگری ( attraction )
2 – شوق جنسی و جسمی
3 – علاقه و تعهد عمیق

و این سه جزء در همه عشق ها دیده می شوند؟
اگر عشق باشد بله. اما بهتر است دو مفهوم (love) به معنای عشق و (like)به معنای دوست داشتن را بیشتر تبیین کنم، اگرچه این دو حالت کاملا از هم منفک نمی شوند و در یک طیف قابل سنجش اند اما در دوست داشتن عنصر توجه و تعهد عمیق کم تر دیده می شود. دوست داشتن یکی از خصوصیات عادی بشر است مانند بسیاری از دوستی ها یا دوست داشتن های معمول خانوادگی، اما مفهوم عشق شامل هر سه جزء است و دوست داشتن دیگری را در برمی گیرد که همراه با احساس و تعهد عمیقی است.
این حالت معمولا در زمان بلوغ که هنگام بیدار شدن جسم است، بیشتر اتفاق می افتد. البته گاهی بچه ها هم عاشق می شوند، اما برای ابراز عشقشان نیاز به شرایط بسیار امنی مخصوصا با مادر دارند. در حقیقت عاشق شدن یکی از ظرفیت های خودشکوفایی انسان است. افرادی ممکن است بد عاشق شوند اما اگر کسی هیچ گاه عاشق نشود، ما آن را به عنوان علامت سوالی در زندگی او می بینیم.

پس اگر به جای من، پسر یا دختر نوجوانی روبروی شما نشسته بود و ادعا داشت که عاشق شده است، این حالت را مثبت ارزیابی می کردید؟
قبل از این که نظر قطعی بدهم باید مجددا محتوای عشق را یادآوری کنم. جزء اول صمیمیت و پیوند عمیقی است که بین دو نفر ایجاد شده، دوم شور و شوق جسمی و سوم تعهد. عشق در حقیقت جزو مقاطعی است که اراده انسان به طور کاملا آزاد به منصه ظهور می رسد. سرودی فرانسوی می گوید:
عشق فرزند آزادی است.
هیچ وقت به کسی نمی توانید بگویید اجباری عاشق شود و هیچ تحمیلی درکار نیست. از این رو فرد علاوه بر عاشق شدن، نقش اراده خود را اعلام می کند. اگر عشقی کامل باشد، می توانیم روی آن کار کنیم. اما همه عشق ها به این شکل نیستند. اگر عشقی تنها بر مبنای شور و احساس بنا نهاده شده باشد، عشق کاملی نیست. پس صرف عاشق شدن مثبت و منفی قلمداد نمی شود. بلکه باید محتوای آن را در نظر گرفت. عاشق شدن از نظر بروز ظرفیت روانی شاید مثبت ارزیابی شود. ولی نوع عشق بسیار مهم است. زیرا اگر تنها یک شور جنسی باشد و اراده و تعهد در آن نقش نداشته باشد تبدیل به دوست داشتن های متعدد بدون فایده می شود. مانند شعر کلیم کاشانی که می گوید:
یک روز صرف بستن دل شد به این و آن
روز دگر به کندن دل زین و آن گذشت...

ظاهرا شما هم خیلی تحت تاثیر ادبیات عاشقانه فارسی قرار گرفته اید؟
بله، به هر حال من نیز تحت تاثیر ادبیات حاکم قرار دارم.

به هر حال به آن دختر خانم چه جوابی می دهید؟
اگر اجزاء کاملند تا عشق او تداوم یابد ودر خود او هم تکامل ایجاد کند، منفی نمی بینم.
هر رابطه ای پنج مرحله را سپری می کند. در مرحله اول جذب و کشش و تمایل به برقراری رابطه، مرحله دوم برقراری و ثبات رابطه، سوم تداوم و در مرحله چهارم زوال و در انتها خاتمه آن را داریم. معمولا افراد در مراحل اول و دوم خیلی مشکلی ندارند. یعنی راحت جذب می شوند و معمولا به راحتی رابطه برقرار می کنند. اما مهم ترین مسئله در عشق، تداوم آن است. در این مرحله است که آموزش ها بسیار موثرند و عشق به عنوان یک حالت فعال خود را نشان می دهد نه یک حالت منفعل. یعنی تجربه های انسان ها در این قسمت به کار می آیند تا بتوانند رابطه را تداوم بخشند. عشق ممکن است راحت به دست آید ولی پرورش و نگهداری آن اهمیت دارد. گاهی می بینیم شکل رابطه از حالتی به حالت دیگر تبدیل شده، مثلا آن شور اولیه را ندارد اما به هر حال رابطه حفظ شده و در سطح قابل قبولی باقی مانده است. پس آن دختر خانم یا آقاپسر نیز اگر از ظرفیت روانی خود استفاده کرده و تجربه مثبتی بیندوزند، حالتشان مثبت هم قلمداد می شود زیرا تحقق بخشیدن به یک ظرفیت، نوعی خودشکوفایی است.

چه عواملی در جذابیت موثرند؟
attractionیا جذابیت، میزانی است که دیگران را دوست داریم و چند عامل در آن موثرند. اول از همه همجواری یامجاورت. مثلا در فامیل، مدرسه یا دانشگاه را نام می برم. این همجواری باعث دوست داشته شدن است. دوم از تشابه باید نام برد که خیلی مهم است. ما آدمهایی را می پسندیم که به نحوی با آنها مشابهیم. این تشابه می تواند در ظاهر، رفتار، برخورد و یا مسائل مختلف باشد. علت اهمیت تشابه این است که آنها به نوعی برحق بودن ما را ثابت می کنند. یعنی اگر یک خصوصیت اخلاقی را خودمان داریم و در دیگری هم می بینیم، ناخودآگاه تایید خصوصیت خودمان است.
در مورد ازدواج و تداوم پیوند هم این دیدگاه وجود دارد که برخی می گویند باید تشابه باشد و برخی می گویند اگر مقداری عدم تشابه باشد، زوج می توانند یکدیگر را تحمل کنند. من شخصا معتقدم تشابه بهتر است زیرا اگر از آن سمت قضیه یعنی هنگام طلاق و جدایی نگاه کنیم، مهمترین دلیل جدایی را عدم تفاهم و تشابه می بینیم و عدم شباهت ها بیشتر بارز می شود. مسئله بعد معامله به مثل است یعنی اگر احساسات مثبت بروز دهید، احساس های مثبت نیز دریافت می کنید. وقتی به کسی محبت می کنید، بیشتر محبت می بینید. می گویند «عشق، عشق می آورد» که واقعیت دارد. هرقدر بیشتر محبت کنیم، احساس محبت را در اطرافیان بیشتر می کنیم. عامل دیگر در جذب و کشش، جذابیت جسمانی است. جذابیت جسمانی در طی زمان های گذشته، از فرهنگی تا فرهنگ دیگر تفاوت های بی شمار داشته است ولی الان که تقریبا جهان در حال یکدست سازی فرهنگی است و حتی گاهی این جذابیت تبدیل به وسواس شده، تعریف نسبتا یکسانی از جذابیت جسمانی ارایه می شود. البته این مسئله، تایید علمی هم دارد یعنی کسانی که زیباترند، بیشتر دوست داشته می شوند و سوژه ای برای عشق قرار می گیرند. این یک واقعیت بوده و تحقیقات نیز آن را نشان داده است. جالب است بدانید هنگامی که شخصی زیبا است، بقیه فکر می کنند که مثلا او باهوش تر هم هست، معاشرتی و مستقل هم هست و شبیه اینها. جذابیت های جسمانی هم معیارهای عجیب و غریب ندارد یک معیار متوسط اجتماعی کافی است. ثابت شده وجود برخی ویژگی های کودکانه مانند چشم درشت و لبخند گشاد به همراه ویژگی های بزرگسالانه مانند گونه های استخوانی در چهره افراد، آنها را جذاب می کند. برخی از معیارها هم خلاف تصور عمومیند مثلا برخلاف تصور عموم که فکر می کنند خانم ها از مردان قد بلند خوششان می آید، ثابت شده خانمها مردان با قامت متوسط را بیشتر می پسندند.

این خصوصیت ها هم در مورد عشق یعنی love و هم دوست داشتن یعنی like، یکسانند؟
گفتم نباید آنها را کامل از هم جدا کرد. ویژگی مهم دوست داشتن، دخالت فاکتورهای عقلانی است. برخلاف عشق که می گویند کور است در دوست داشتن با عقل بیشتری وارد می شویم. عشق کور است یعنی نگاه انتقادآمیز به معشوق کمرنگ می شود. «نیچه» می گوید: «عشق باعث می شود چیزهایی که در معشوق نادر است، ظاهر و آنچه در او اصل است، پنهان شود.» در عشق ( love ) حس واقعیت آزمایی تا حدی مخدوش می شود. وقتی عاشق می شوید فردی را از بین میلیونها نفر جدا می کنید و او با تمام موجودات دنیا متفاوت است. «برنارد شاو» می گوید: «عشق مبالغه این تفاوت است.» وقتی مبالغه به تدریج رنج ببازد زیرا به هر حال معشوقمان را باید از آسمان، روی زمین بیاوریم تا در کنارش بنشینیم کم کم می فهمیم، آن شوالیه ای که با اسب سفید آمده بود، به هر حال یک مرد است و موجودی خاکی یا آن پری افسونگری که تمام زندگی را سرشار از آفتاب و خورشید می کرد، به هر حال یک زن است با ویژگی های زنانه، و آن وقت کوری عشق از بین می رود.

البته به نظر نمی آید همیشه لازم باشد به این نقطه برسیم؟

نه منظور من، عادت تدریجی است. وقتی عاشق می شویم، یک حالت پیشگویی کامبخشانه به معشوق داریم. درواقع این خاصیت رفتار خود ما هم هست. ما آن چیزهایی را که خواستنی ترند، آشکار می کنیم و شاید رازگونگی عشق همین باشد. با عشق ورزیدن، این نکات مثبت را بیشتر آشکار می کنیم. شاید بهتر باشد بگویم طوری رفتار می کنیم که آنها آشکار شوند. فرض کنید پیانویی نتهای فالش و تیون ( نامیزان و میزان) دارد. اگر نت تیون( میزان) را بزنید صدای موزون درمی آید و تا وقتی نت فالش( نامیزان) را نزده اید، صدای ناموزون نمی شنوید. عشق، به صدا درآوردن صداهای موزون است. شما خودتان نت فالش( نامیزان) را نزده اید. در یک سری تحقیقات به مردان مورد آزمایش گفتند در این جا دو خط تلفن هست. با یکی از آنها با خانمی زیبا صحبت کنید و با دیگری با خانمی زشت. هنگام صحبت با خانم زیبا، آنها فکر می کردند او باهوش تر است و مثلا معاشرتی تر می شدند و سعی می کردند جذاب تر جلوه کنند. یعنی هردو طرف بهترین چیزهایشان را در ویترین می گذارند و این ویترین ها هستند که با هم صحبت می کنند. هنگامی که دست از پیشگویی کامبخشانه برداریم، انتظاراتمان هم متفاوت خواهد بود یعنی هنگامی که با واقعیت ها روبرو شویم حس می کنیم معشوق چهره اش عوض شده است. خیر خود ما این چهره را ساخته ایم و در ویران کردنش موثریم. در نهایت آنچه شادی را تداوم می بخشد واقعیت های منطبق بر منطق است.

رابطه با چه شکلی تثبیت می شود؟
دوست داشتن ها بر اساس تجربه های ذهنی گذشته است و در حقیقت به رابطه ای برمی گردد که با مادرمان داشته ایم. مادران به سه گونه با فرزندانشان ارتباط دارند. یکی مادر گرم است یعنی مادری که محیط امنی را برای کودک خود فراهم می کند و کودک احساس امنیت و گرمی دارد. نوع دوم همراه با دوگانگی احساس و اضطراب است یعنی مادر، رفتاری دوگانه ارایه می دهد و گاهی گرم است و گاهی سرد. گاهی بچه احساس ایمنی دارد و گاهی احساس تنهایی می کند. نوع سوم که بدترین نوع بوده و در آن اصلا رابطه گرمی وجود ندارد، مادر غفلت کننده است. بچه در این حالت ایمنی نداشته و اعتمادی در او ایجاد نشده است. با توجه به این موضوع که ما از راه هایی افراد را دوست داریم که قبلاً دوست داشته شده ایم می توان گفت کسی که رابطه گرم و ایمن را تجربه کرده باشد می توان محبت بدهد، محبت را بگیرد و در رابطه احساس ایمنی کند و اضطراب نداشته باشد. در این حالت اگر پدر و مادر نیز یکدیگر را دوست داشته باشند، بهترین حالت است. در این گونه روابط معمولا اگر رابطه ای به انتها هم برسد با شرایط و هویتی انسانی تمام می شود. اما کسی که رابطه دوسویه دارد با معشوق خود نیز همین گونه است. وقتی می گوید دوستش دارد نمی داند لحظه بعد هم او را دوست دارد یا خیر؟ آیا می تواند اعتماد کند؟ اگر معشوقش با این موضوع آشنایی نداشته باشد، دستخوش تعجب و تلاطم خواهد شد. کسی که مادر غفلت کننده داشته، اصلا الفبای رابطه را بلد نیست، بیشتر شوق جنسی او را جلو می برد اما نمی تواند ارتباط خود را حفظ کند و اعتماد و اطمینان را به سوژه عشقش نشان دهد.

این مسئله در پسرها بیشتر دیده می شود یا دخترها؟
براساس تجربه های بالینی در هردو یکسان است اما برخی صاحبنظران ایرانی معتقدند این مسئله در دخترها بیشتر است ولی تا هنگامی که آماری ارایه نشود، نمی توان نظر درستی داد.

منظورم تردید در ادامه ارتباط است؟
در رابطه با تردید می توانم معیارهای جهانی را بگویم، سبک های شورانگیز یا بازیگوشانه که تعهد کمتری در آنها دیده می شود، برخلاف تصور عمومی در پسرها بیشتر است و زنها با احتیاط و عقل گرایی بیشتری وارد مقوله عشق می شوند. از این رو خانم ها در ادامه عشقشان تردید کمتری دارند ولی عشقهای جنون آمیز در خانمها بیشتر است. یکی از دلایل تردید در پسرها این است که آنها بیشتر جذب جذابیت های ظاهری می شوند و وقتی جذابیتها کمرنگ تر شوند، با مشکل مواجه می شوند.

عشق با نگاه اول در کدام گروه بیشتر است؟
این هم به صورت مجزا بررسی نشده است (در ایران) اما در کل کسانی که این باور را دارند که می توان با نگاه اول عاشق شد، 50 درصدشان با نگاه اول عاشق می شوند.

و این مسئله مستقیما با جذابیت مرتبط است؟
ابتدا باید بگوییم چه شرایطی باید وجودداشته باشد تا فرد عاشق شود. اصولا شخص باید در فرهنگی زندگی کند که تصویر عشق رمانتیک یعنی عشق مورد بحث ما وجود داشته باشد. یک توضیح اضافه بدهم که عشق به مفهوم صحبت ما سابقه طولانی ندارد یعنی مدت زمان طولانی نیست که عشق یک مقوله عمومی شده است. قبایل بدوی که کلمه ای برای عشق ندارند مسئله آنها توالد و تناسل است و ازدواج ها از قبل مشخص شده. در حقیقت از قرن هفدهم عشق رمانتیک وارد عرصه های اجتماعی شد زیرا قبل از آن حتی در اروپا، ازدواج براساس عشق نبود. در مملکت ما هم که تا همین اواخر دختر و پسر حتی همدیگر را نمی دیدند. هم اکنون به کمک ادبیات و سینما و تئاتر این فرهنگ یعنی فرهنگ عشق رمانتیک وجود دارد. دوم این که باید سوژه مناسبی وجود داشته باشد تا شاخص دوست داشتن را متوجه او کند. گاهی این سوژه جذابیت است و گاهی موقعیت اجتماعی و موارد مشابه.
در کنار اینها از نظر فیزیولوژیک باید برانگیختگی عاطفی وجود داشته باشد یعنی همان حالتی که در هنگام هیجان ها مانند ترس و شادی شدید می بینیم که ضربان قلب بالا می رود و احساس لرزش پیدا می کنیم و تجربه برانگیختگی عاطفی باید در حضور معشوق رخ دهد. نکته جالب این که برانگیختن عاطفی قابل تبدیل شدن به حالت دیگر هم هست. در گذشته رومیان باستان به جوانان توصیه می کردند که معشوقتان را به دیدن جنگ گلادیاتورها ببرید تا در هنگام مسابقه و هیجان تاشی ار آن، این برانگیختگی را به شما نسبت دهد. یا در دوران معاصر وقتی والدین باعث می شوند عاشق و معشوق به هم نرسند باعث انگیزش خشم می شوند و چون این خشم از جنس برانگیختگی عاطفی است باعث شعله ورتر شدن عشق بین آن دو می شود...

به هر حال نگفتید عشق در نگاه اول تنها به جذابیت بستگی دارد؟
ما هم تجربیاتی از گذشته داریم و هم الگوهایی داشته ایم. مجموعه این تجارب است که باعث عشق در نگاه اول می شود. گاهی حتی این تصویر را به یاد نداریم و تنها جرقه آن باعث شعله ور شدن عشق می شود، پس مجموعه ای از جذابیت و تجارب ذهنی است.

و تداومش؟
تداومش با سایر حالت ها خیلی فرق نمی کند. تفاوتی ندارد شما عاشق چه کسی شوید یا در نگاه چندم! تداوم آن بستگی به همان اجزای مشخص دارد. اگر توجه و احترام و تعهد عمیق وجود داشته باشد، ادامه می یابد. ممکن است آن شور اولیه را نداشته باشد اما با حفظ اجزا، در حد قابل قبولی می ماند. البته آن شور و هیجان مهم است و اگر تنها به تعهد ختم شود یک جور با هم بودن است یعنی عشق محدود.

پس اگر کسی نسبت به معشوقش، برانگیختگی حس نکند، ناقض عشق است؟
در حقیقت از یک از وجوه بی بهره است و گرمی و شور ندارد. کسانی که شور زیادی دارند هم به هر حال بعد از مدتی عادت می کنند و به سطح دیگری می رسند. یک نکته را توضیح دهم. عشق های بسیار شدید معمولا ناشی از تنهایی شدید فرد است یعنی سایر ظرفیت ها پر نشده اند و عشق می خواهد همه آنها را پر کند. اینها اگر در عشقشان موفق نشوند، به تنهایی شدیدتری مبتلا خواهند شد. بهتر است ادامه عشق را به دو شکل شورانگیز و رفاقتی ببینیم. متاسفانه در اکثر آثار ادبی راجع به عشق اول صحبت می شود و کمتر دومی را می بینید در حالی که ممکن است رایج تر باشد. بهترین حالت وجود منطقی و توامان هردو است. در روزهای خوش طلایی، شورانگیز باشد و در ادامه از سطح قابل قبولی پایین تر نیاید. در این حالت براساس محتوی عشق، هردو طرف غنای شخصیت می یابند.

یکی از مشکلات جامعه ما، همین ادامه عشق است. عشقی مورد قبول است که یا همراه ازدواج باشد یا به ازدواج منتهی شود. همراهی همیشگی عشق و ازدواج را صحیح می دانید؟
عکسش به نظرم صددرصد صحیح است یعنی ازدواج باید با عشق همراه باشد اما همراهی عشق و ازدواج همان طور که گفتم موضوعی قدیمی نیست. وقتی راجع به آموزش عشق صحبت می کنیم، باید بگوییم که هر آدمی در تجربه اولش شاید به تمام نکته های مثبت نرسد زیرا از پختگی لازم برخوردار نیست. به هر حال عاشق شدن به نحوه درست از یاد گرفتن یک زبان یا ساز، آسان تر نیست. افراد ممکن است تجربه های عشقی داشته باشند و اشتباه کنند زیرا شاید سوژه عشقشان را اشتباه انتخاب کرده اند. شاید اشتباه از خودشان باشد. ممکن است من عشق کودکانه ای داشته باشم و اصلا ندانم با عشقم چه کنم؟! ولی در تجربه های بعدی، باید اشتباه های دفعه قبل را مرتکب نشوم و به موفقیت برسم. هنگامی مسئله بیمارگونه است که مثلا از شانزده سالگی عشق های متمادی و کوتاه مدت وجود دارد و مرتب باعث نارحتی شده است. از عشق به تنهایی و از تنهایی به عشق.
بیشترین شادی بشر در عشق است. عشقی که شادی و رضایت بیاورد کارکرد اصلی خود را ایفا کرده است. اگر عشق اول بچه گانه یا اشتباه بوده، عشق بعدی باید باعث شادی و رضایت شود نه این که از دفعه قبل بدتر باشد. خیلی از عشقها، تمرین عشق است. بنابراین هر عشقی، الزاما نباید به ازدواج منتهی شود.

بیشترین علل شکست ها در عشق کدامند؟
بدترین بازی، بازی تملک است که براساس تجربه های کودکی شکل می گیرد. ورود تملک یعنی غالب شدن یکی به دیگری دو حالت پیدا می کند، یا پذیرفته می شود یعنی یکی مالک می شود و دیگری تحت تملک و این رابطه سال ها ادامه پیدا می کند ولی مغایر با بلوغ و استقلال هردو طرف است. یعنی نوعی وابستگی بیمارگونه حتی برای مالک ایجاد می کند. شخص غالب به شخص مغلوب وابسته هم هست و رابطه حالت طبیعی ندارد. حالت دوم برخورد و قبول نکردن است که معمولا به قطع رابطه می انجامد. مسئله دیگر ایجاد نکردن رابطه درست براساس احترام متقابل و شناسایی واقعیت ها است. یعنی رابطه صحیح دوست داشتن عمیق است به واسطه آن چه وجود دارد نه آن چه باید باشد!

و تلاش برای تبدیل کردن به آنچه که یک طرف می خواهد غلط است؟
بله این کاملا غلط است. انسانها وجوهی دارند و تغییر این وجه ها باعث تغییر کلی فرد و از خودبیگانگی او می شود. بهترین حالت رابطه برابر و مستقل است یعنی یکی شدن در کنار هم.

باورهای سنتی در این میان چه می شوند؟

در جامعه پدرسالارانه ای مثل جامعه ما تا وقتی در همان حالت قدیمی و سنتی خود باشد، مشکل ایجاد نمی شود و این نوع رابطه مورد پذیرش قرار می گیرد. یعنی زن نقش خود را پذیرفته و مرد هم باید نقش غیرت بیش از اندازه را بازی کند اما وقتی جامعه دچار تحول فرهنگی می شود و اجزای فرهنگ بیگانه وارد می شوند، مشکل شروع می شود. پدر و مادر نقش خود را پذیرفته اند اما دختر جوان خانواده این تفکر را قبول ندارد. بسته به این که کدام فرهنگ غالب شود و دختر امروزی خود را در کجای دنیا و جامعه ببیند، سرنوشت او رقم خواهد خورد. نتیجه آن یا سرکوب و حرمان است یا مبارزه و درافتادن با باورهای سنتی. به علاوه به تدریج نقش مرد نیز کمرنگتر می شود.

در جامعه ما پیش بینی چیست؟
تا یکی دو دهه دیگر مشخص می شود کدام افراد پیروز می شوند. به هر حال جامعه در حال تحول است.

این دوره گذار باعث رنگ و لعاب کاری غیرواقعی و به طور خلاصه تر فریب در عشق نمی شود زیرا حرفهای نو و به اصطلاح گنده، جذابند؟
اگر جامعه ای به اصطلاح کدگذاری اخلاقی خود را همان گونه که از تریبون های رسمی عنوان می شود یعنی دولت، رسانه ها، روزنامه ها و شخصیت ها، اعمال کند و بین آن چه بر زبان می گذرد و آنچه عمل می شود، تفاوتی نباشد مشکلی نیست. ولی اگر طور دیگری عمل شود مثلا صحبت از ایمان و فضل و تقوا شود اما در عمل همه دنبال پول باشند، در این حالت جامعه جبهه گیری می کند و باعث مخدوش شدن مرزها می شود. ریشه اصلی این موضوع در این مسئله است یعنی افراد حرف عشق را بزنند اما دنبال چیز دیگری باشند یعنی مرزهای اخلاقی مخدوش شود.
عشق یک سری رفتارهای جفت جویانه هم دارد. اگر این رفتارها به شکل سالم خود بروز کند، فرصت امتحان پس دادن دارد ولی اگر سرکوب شود، درونی شده و به شکل انحراف های اخلاقی بروز می یابد. همه رفتارهای جفت جویانه، مسائل جنسی نیست. وقتی فرصت ابراز رفتارهای سالم را بگیریم، رفتارهای بیمارگونه که فریب هم جزو آنهاست، به وجود می آید.

پس در جامعه ای که رفتارهای سالم جنسی سرکوب شوند، عشق به چه سرانجامی می رسد؟
اگر رفتارهایی که باعث ارتقای کیفیت عشق شوند، سرکوب شوند، مسئله گرایش به انحراف ها پیش می آید.

و در میزان علاقه مندی افراد به یکدیگر تاثیر می گذارد؟

اشاره مکرر من به رفتارهای همراه هم در همین رابطه است. هنگامی که انسان ها از رفتارهای طبیعی مثلا قدم زدن محروم باشند، رفتارهای انحرافی جنسی بیشتر می شود، فساد گسترش می یابد و اعمال جوانان، چون در محل های خلوت امنیت بیشتری دارند، در بسترهایی می افتد که بستر طبیعی نیستند.

در خاتمه بحث، بهتر است راجع به زمانی که عشقی به هر دلیل خاتمه می یابد بحث کنیم. آیا این که می گویند عشق به نفرت تبدیل می شود صحیح است؟

رفتارها به هم تبدیل می شوند و چون عشق و نفرت از یک جنس هستند یعنی از جنس عاطفه می توانند به هم تبدیل شوند.

این تبدیل طبیعی است؟
وقتی رابطه زوال پیدا می کند، انسان ها شروع به قضاوت می کنند و معمولا دنبال مقصر می گردند. به دنبال این امر ممکن است نفرت ایجاد شود. این نفرت بیمارگونه نیست. نفرتی بیمارگونه است که در اوج عشق ایجاد شود و ناشی از دوگانگی باشد. انسان به صورت طبیعی گاهی در عین حال که کسی را دوست دارد از برخی حالت های او بدش می آید اما نفرتی که منجر به صدمه شود، بیمارگونه است.

در واقع سوال اکثر جوانان پس از پایان ارتباط عشقی این است که آیا من اشتباه کردم یا او نارو زد. در این حالت بهترین واکنش چیست؟ زیرا حتی عده ای علیرغم خیانت دیدن طرفشان را دوست دارند؟
واکنش روحی و روانی پس از خاتمه ارتباط عشقی، واکنش فقدان یعنی از دست دادن چیزی گرانبها است. افراد در واکنش فقدان، ابتدا شوکه می شوند یعنی هیچ حسی ندارند بعد وارد مرحله انکار شده و موضوع را قبول نمی کنند. سپس به توجیه می پردازند و بعد چانه می زنند. در انتها دچار ناراحتی و غم می شوند و اگر از قدرت روحی خوبی برخوردار باشند، سرانجام واقعیت مسئله را می پذیرند. کسانی که علیرغم خیانت دیدن، سوژه عشقشان را دوست دارند، در مرحله انکار و حداکثر توجیه باقی مانده اند، طبیعی ترین واکنش آن است که به پذیرش منتهی شود.
به هر حال کسانی که در روابط عشقی، کمی مشکل دارند باید قبول کنند که به دنبال شناخت همه جانبه نباشند بلکه برابری و استقلال را بخواهند. دنبال یکی شدن همه جانبه با معشوق نباشند زیرا از کجا معلوم که ذهنیات ماکاملا درست باشد تا با یکی شدن همه مشکلات حل شود. آن ها هم که به اصطلاح شکستی در عشق داشته اند، باید بدانند عشق تبلور یک اراده و ابراز هویت است و حالتی از تکامل. ایجاد آن با ظرفیت ذهنی مرتبط است و دوران آن با تعهد و توجه و به هر دلیلی پایان یافت، بهترین راه، پذیرش آن است.