پنجشنبه 31 تير 1389
3 Like
تقدیرگرایی
منبع : روزنامه شرق شماره 1018 پنجشنبه 31 تیر 1389

شناخت گذشته ، حال و آینده ی انسان بدون توجه به یکی از بنیادی ترین مفاهیم زندگی او یعنی تقدیر یا سرنوشت که درتقدیرگرایی نمایان می شود ، امکان پذیرنیست. به عبارت دیگر توجه به تقدیرگرایی راهی برای شناسایی وجود انسان است . تقدیرمفهومی رمزآلود و فرابشری است که از یک سو مرکز ثقل وجود آدمی را به لامکانی لایتناهی منتقل می کند تا بار مسئولیت را از دوش او بردارد و اورا سبکبارسازد و از سوی دیگر همچون قفسی تنگ اورادرحصاری محدود محبوس می کند و وجودش را درهم می فشرد. ودرنهایت زندگی چه با اعتقاد به تقدیر و چه بدون آن مثل همیشه با صعوبت و دشواری ادامه خواهد یافت.
فرضی باطل برآن است که انسان تقدیرگرای مقـیّد که با خاطری آسوده تسلیم سرنوشت می شود کمتر به اضطراب ، تشویش ، شک و تردید مبتلا می گردد ، امّا انسان مدرن درعین حال که خود را از قید و بندهای جامعۀ سنتّی آزاد می کند از آن روکه مسیر زندگی از قبل تعیین شده ای درپیش رو ندارد با دشواری انتخاب در زندگی و مسئولیت ناشی از این انتخاب روبرو و دستخوش اضطراب و نگرانی خواهد شد.
بطلان این فرض با توجه به دلایل چندی قابل بحث است . از جمله آن که اولاً تقدیرگرایی با آن که کمرنگ شده ولی از میان نرفته است و درجامعه مدرن نیز به چشم می خورد و حتی اشکال جدیدی مانند تقدیرگرایی بیولوژیک یا ژنتیک به وجود آمده است . ثانیاً تقدیرگرایی محصول یکی از چالش های بنیادی میان مسئولیت پذیری و مسئولیت گریزی درنهاد آدمی است که تا حلّ نشود دراشکال مبّدل وجود خواهد داشت . ثالثاً تقدیرگرایی که گاه ازآن تحت عنوان ایدئولوژی محرومان نام برده می شود بیشتر ازآن که یک روش زندگی شخصی و فردی باشد مابه ازاء درونی شده ی سلطه ی اجتماعی است و ریشه درساختار نظمی اجتماعی دارد که انتظار رهایی بخش بودن آن نظم نابجاست .
تقدیرگرایی درقلمرو فلسفه آموزه ای است که براساس آن تمام رویدادها و اعمال در انقیاد و استیلای تقدیر یا سرنوشت قرار دارند. دراین گرایش ارادۀ آزاد نقشی ندارد. براساس تقدیرگرایی تاریخ تنها در یک روال ممکن و از پیش تعیین شده حرکت می کند و اعمال همواره به یک پایان اجتناب ناپذیر و همیشگی    می انجامد .لذا پذیرش این حتمیّت یا گریز ناپذیری از مقاومت دربرابر آن مناسب تر است .
ازلحاظ فلسفی تقدیرگرایی ( fatalism ) با مفاهیمی مانند جبرگرایی (determinism ) ، شکست باوری       ( defeatism ) و قضا و قدر (  predestination)   تفاوت دارد که برای درک این تفاوت ها باید به متون فلسفی مراجعه کرد.دراین جا تنها درمقایسه ی جبر باوری و تقدیرگرایی باید گفت ازدید جبر باوران آینده از پیش تعیین شده است ولی اعمال آدمی به عنوان بخشی از علیّت آینده برآن موثراند. به عبارت دیگر آنان معتقدند که آینده به خاطر اصل علیّت مطلق تثبیت شده است حال آن که تقدیرگرایان بدون توجه به علیّت آینده را محترم و گریز ناپذیر می دانند. بنابراین  برمبنای جبرگرایی اگر گذشته متفاوت باشد ، حال و آینده نیز تفاوت خواهند داشت . ولی از نظر تقدیرگرایان چنین بحثی اصلاً مطرح نیست زیرا گذشته ای جز آن چه روی داده نمی توانسته وجود داشته باشد . علاوه برآن در دیدگاه جبرباوران برخلاف تقدیرگرایان تسلیم در برابر سرنوشت مورد تأکید قرار نمی گیرد.
تقدیرگرایی در فلسفه براساس برهان باطل و جدل منطقی مورد بحث قرار می گیرد. مورد دوّم پیچیده و مورد مناقشه است . مورد اوّل ساده تر و با بحث ما مربوط تراست . دربرهان باطل چنین استدلال        می شود که اگر درمورد یک بیماری تقدیر بهبودی از آن باشد بهبودی رخ خواهد داد چه به پزشک مراجعه شود و چه نشود . اگر تقدیر عدم بهبود باشد درصورت مراجعه به پزشک نیز بهبودی رخ نخواهد داد. بنابراین بهبودی  یا عدم بهبودی از پیش مقدّر است . دراین برهان تقدیرگرایی از جنبه معلولی مورد توجه قرار می گیرد و جنبه ی علّی آن مغفول می ماند. هرچند برخی از اصحاب این اندیشه به این جنبه نیز     می پردازند و مثلاً می گویند مراجعه یا عدم مراجعه به پزشک نیز از پیش مقدر شده است .
به هر حال صرف نظر از مباحث فلسفی درک تقدیرگرایانه از زندگی موضعی بنیادی در سپهر ذهنی بسیار از افراد است و ربطه ای خاص از معنایی راکه افراد میان خود و رویدادهای زندگی برقرار می کنند آشکار می سازد و ترجمان آن به صورت تسلیم و رفتارهای دنباله روانه نمایان می شود. مهم است که تقدیرگرایی را به عنوان یک موضع نسبت به زندگی از تقدیر گرایی به مثابه ی  یک کردار کلیشه ای اجتماعی تفکیک کنیم .
درک و مشاهده ی تقدیرگرایی درجامه ی افکار ، احساسات و رفتارها امکان پذیر است . افکاری از این قبیل که زندگی از پیش تعریف شده است یا فعالیت و کوشش فردی نمی تواند تقدیر مقدّر را تغییر دهد ونیز این که نیرویی مقتدر و خارج از دسترس بشر تقدیر فرد را مشخص می کند . احساس تسلیم ، درماندگی و پذیرش رنج درابعاد گوناگون آن احساساتی هستند که با تقدیرگرایی همراهند . وبالاخره رفتار منفعلانه ، انزواطلبانه و توأم با دنباله روی و پیروی از دیگران و تمرکز بر زمان حال بدون خاطره ای از گذشته و برنامه ای برای آینده نمونه رفتارهایی هستند که با تقدیر گرایی دیده می شوند.
نباید انتظار داشت که تقدیرگرایی همیشه ودرهمه جا و درمیان گروه ها ، طبقات یا فرهنگ ها به یک شکل متجانس و مشابه وجود داشته باشد . دیدگاه تقدیرگرایانه از قانون همه یا هیچ پیروی نمی کند و به درجات واشکال مختلف و متفاوت وجود دارد و مثلاً در طبقات بالا و افراد تحصیل کرده نیز به چشم می خورد. لذا باید دید کدام شکل از تقدیرگرایی درهر مورد خاص وجوددارد و آن را مورد بحث قرار داد. دراین جا هرچند به مولفه های روان شناختی تقدیر گرایی اشاره خواهد شد ولی این مولفه ها ارتباط مستقیم با ساخت و بافت جامعه دارند تا جایی که میتوان گفت درنهایت ریشه های اصلی تقدیرگرایی نه در انعطاف ناپذیری روان شناختی افراد بلکه در ویژگی تغییر ناپذیر شرایط اجتماعی است که افراد درآن زندگی می کنند و به هر حال درهردو وجه اجتماعی و روان شناختی تقدیرگرایی در تضاد با کلید        واژه های آگاهی ، مسئولیت و تغییر قرار می گیرد.
تقدیرگرایی درهردو سپهر روانی و اجتماعی درهمراهی با برخی ویژگی ها بیشتر دیده می شود که عبارتند از :
          1- اقتدارگرایی : درفرد و جامعه ی تقدیرگرا تمایل به اعتماد به قدرتی مقتدر به عنوان مبنایی برای
          اعمال و داوری ها وجود دارد. 
          2- درتقدیرگرایی همانند سازی فرد با جهان صغیری از روابط اجتماعـــی بسته و محدود به چشم  
           می خورد .
         3- دنباله روی و هماهنگی با جماعت از لحاظ فردی و اجتماعی دیده می شود.
         4- درتقدیرگرایی اغلب گذشته و ازآن بیشتر حال به عنوان کانون گذرا ، موقّتی و ناسوتی زندگی انسان مورد توجّه قرار می گیرد و ازآینده چشم پوشی می شود.
این ویژگی ها منجر به تسلیم دربرابر نیروهای قاهر از جمله رهبران مقتدر اجتماعی می شود و فقدان مسئولیت پذیری و ابتکار عمل و درنهایت وابستگی به اقتدار را به همراه خواهد داشت .
پس تسلیم ، مخالفت با هرگونه تغییر ، رفتار مسئولیت ناپذیر و منفعل ، انزوا و علاقه به جادو ، اسطوره و امور رمزی ویژگی هایی هستند که در منش اجتماعی اسیر درچنگال تقدیرگرایی بیشتر دیده می شوند . علاوه برآن میزان انگیزش برای موفقیت در افراد تقدیرگرا بسیار اندک است و اغلب فاقد جاه طلبی و انگیزه کافی هستند. از سوی دیگر این افراد دچار احساس طرد شدگی ، ناتوانی ، وابستگی و حقارت اند. همچنین از قدرت کنترل برتکانه های خود بی بهره اند.
گفتیم که تقدیر گرایی با اقتدار طلبی و علاقه به رمز و راز قرابت دارد. خرافه پرستی یکی دیگر از ویژگی های فرد تقدیرگراست که در شخصیت خودکامه و سلطه جو نیز دیده می شود. خرافه پرستی منعکس کننده ی انتقال مسئولیت از درون فرد به نیروهای خارجی و غیر قابل کنترل است و می تواند نشان دهنده ی آن باشد که من   ( ego )فرد از نقش میانجی و نظاره گیر خود کناره گیری کرده و وا داده است و نیروهای خارجی مانند تقدیر جانشین آن شده اند.
تقدیرگرایی از لحاظ اجتماعی جوامع را با نوعی دوگانگی ساختاری و محتوایی روبرو می کند زیرا از تلفیق و یکپارچگی تقدیر گرایان  و بالاخص جماعت محروم با نظام اجتماعی جلوگیری می کند. در حقیقت تقدیرگرایی نگرشی است که مانع ترکیب جماعات محروم با جهان مدرن و تداوم فلاکت و ناتوانی اجتماعی آن ها می شود ، به خصوص در کشورهایی که میراث خوار استعمار هستند . تکیه و تأکید جماعت های تقدیر گـــــرا بر فرهنگ های بومـــی ریشه ی گسست فرهنگـــی و هنجاری فرد محروم (marginalized) است که او را از نگرش لازم برای رویارویی مناسب با مطالبات یک جامعه ی مدرن     بی بهره می کند . تباین اجتماعی اغلب نتیجه همین نارسایی روانی – اجتماعی بخش های محروم اجتماع و فاقد آگاهی طبقاتی است که به صورت تسلیم ، تمرکز بر زمان حال و مقاومت در برابر هرگونه تغییر نمایان می شود و این ویژگی های روان شناختی اهمیتی مبنایی برای ساختار بندی جامعه پیدا می کنند . زیرا افراد را به صورت بخشی از نظام مستقر در می آورند که منعکس کننده ی ویژگی های منشی آن ها از یکسو و طبیعت نظام اجتماعی از سوی دیگر است .
رابطه ی میان تقدیرگرایی و فرهنگ فقر نیز باید مورد توجه قرار گیرد. فرهنگ فقر پدیده ای متفاوت از خود فقر است زیرا شیوه ای از زندگی است که در یک زمینه ی اجتماعی خاص نمود پیدا می کند . فرهنگ فقر منعکس کننده ی واکنش محرومان به موقعیت حاشیه ای و نادیده گرفته شده ی آنان دریک جامعه سرمایه سالار قشر بندی شده و سازگاری و انطباق آن ها با این جامعه است . فرهنگ فقر نماینده ی کوشش برای مقابله با احساسات ناامیدی ، درماندگی و یأسی است که از ناممکن بودن دستیابی به موفقیت براساس ارزش ها و اهداف مسلط جامعه ناشی می شود. لذا تقدیرگرایی به صورت واکنشی انطباقی در هیئت تسلیم در برابر نیروهای مسلط و حرکت درمسیری که قدرت مستقر تعیین می کند نمایان می شود و تنها استراتژی لازم جهت حفظ بقاء برای اکثریت افراد بخش های محروم جامعه به حساب     می آید. حتمیّت تاریخی هنگامی که چون تقدیری طبیعی جلوه کند قابل قبول تر خواهد بود و الزام و اجبار فضیلت و حسن به نظر خواهد آمد و مصائب زندگی طعمی به ظاهر شیرین پیدا می کنند . اگر چه فرهنگ فقر به عنوان ساختکاری برای انطباق با شرایط محرومیّت به وجود می آید ولی وقتی که مستقر شد حذف آن از خـــود فقــــــر نیز دشوارتــــر خواهدبود. تقدیــــرگرایی تبدیل بــــه پیشگویـــــی کـــام بخش
 (self-fulfilling  prophecy)می شود زیرا افراد را از تکاپو برای رهایی از فقر باز می دارد.
فرهنگ فقر همخوانی و همگامی با پدیده ای شناخته شده درنزد روان شناسان دارد که درماندگی آموخته  (learned helplessness)خوانده می شود ودرسایرگونه های جانوری هم قابل مشاهده است . تسلیم مفرط توسط مردم به نوعی از آن ها در برابر نابودی محافظت می کند . درمحیطی که فرد بخشی از یک نظام تماماً ستمگر است افراد می آموزند که تسلیم و مطیع باشند تا نمیرند . این امر تنها ناشی از انتقال ارزش ها دریک خرده فرهنگ بسته و محدود نیست بلکه از طریق نمایش روزانه ی بی حاصلی و بی ثمری کوشش برای تغییر وضعیت استحکام می یابد. گفتیم تسلیم فرد برای محافظت  در برابر نابودی است ولی هنگامی که این رویکرد نیز نتیجه ندهد نابودی و نیستی خود بدل به انتخاب می شود و خودکشی تقدیرگرایانه که امیل دورکهایم آن را توضیح داده روی می دهد . خودکشی تقدیرگرایانه به زعم دورکهایم درجوامعی دیده می شود که ستم فراگیری را تجربه می کنند و او از نظارت و کنترل شدید درجامعه به عنوان عوامل زمینه ساز این نوع خودکشی یاد می کند و نمونه آن را خودکشی بردگان می داند. شرایط جانکاه و توان فرسای بردگی ممکن است راه گریزی جز خودکشی در برابر فرد قرار ندهد. لذا همان گونه که محرومیّت توسط نظامی اقتصادی – اجتماعی ایجاد می شود که محرومان به آن تعلق دارند ، فرهنگ فقر نیز که می تواند به درماندگی آموخته بیانجامد توسط عملکرد طبیعی همان نظام اجتماعی به وجود آمده و تقویت می شود که تقدیرگرایی نیز بخشی از آن است .
درآغاز اشاره شد تقدیرگرایی را می توان ناشی از درونی سازی سلطه ی اجتماعی دانست . به عبارت دیگر می توان این دو پدیده را دو روی یک سکه در نظر گرفت . واقعیت ساختاری یک جامعه ماهیتی تاریخی دارد نه طبیعی . ساخت و عملکرد یک جامعه منعکس کننده ی تقابل میان ذهنیت گروه ها و افراد سازنده آن است . ایدئولوژی روساختی نیست که برجوامع از پیش به وجود آمده اضافه شود بلکه خود عنصری مهم و اساسی در شکل گیری جامعه است . چیزی که سلطه را به وجود می آورد افکار نیست بلکه قدرتی است که در روابط اجتماعی و از طریق کنترل و تصاحب منابعی که برای زندگی انسان ضروری است تأمین می شود و استحکام می یابد و موجبات اعمال اراده ی یک گروه را بر سایر افراد فراهم می کند . امّا استحکام و استقرار این سلطه نمی تواند ژرفا و تداوم یابد مگر آن که افراد از لحاظ درونی و روانی آن را بپذیرند و تبدیل به مفهومی از زندگی شود . استبداد و نیز استعمار هنگامی ریشه می دوانند که درقالب ذهنی افراد و گروه ها بیانی درونی پیدا کنند و به جای آن که تاریخی قلمداد شوند مهر طبیعی بر آن ها بخورد . به این ترتیب شعله های نبرد طبقاتی نیز مشتعل نخواهند شد و آن عناصری که در حافظه جمعی در دفاع از منافع طبقات مسلط مفید هستند مانند تقدیرگرایی حفظ و به کار گرفته     می شوند . جایگزین کردن طبیعت به جای تاریخ ریشه دراین امر دارد که در نهایت جوهر تقدیرگرایی را برابر با غیر ممکن بودن تغییر اجتماعی تعریف می کند.
فرانتس فانون روانپزشک و نویسنده انقلابی و ضد استعماری الجزایری در ارتباط با درونی سازی سلطه به ژرفای حضور استعمار در ساختار روان تنی استعمار زدگان می پردازد و معتقد است سلطه ای که استعمارگر اعمال می کند توسط استعمار زده درون فکنی می شود و در ساختار فیزیکی او به صورت تنش سرکوفته و در ذهن او درشکل احساس گناه جلوه می یابد و درنهایت نوعی انقیاد را رقم می زند که فرد آن را به صورت بازداری ، قید و منع تجربه می کند . احساس گناه مانند نفرینی  عمل می کند که همچون شمشیر داموکلس برفراز سر فرد در اهتزاز است و او را از پی گیری تکانه های آزاد کننده باز    می دارد . به این ترتیب سلطه راه خود را به درون ذهن ، روح و حتی جسم سلطه پذیر باز می کند. درعین حال حفظ و تداوم این نظارت و کنترل درون فکنی شده نیاز به اعمال کنترل بیرونی از طرف قدرت مسلط دارد.
بنابراین می بینیم که تقدیرگرایی نقش مهمی در ایدئولوژی ستمدیدگان و محرومان ایفا می کند . آنان خود را درمانده و غارت شده درشرایطی محدود و مقید و درعین حال حل نشدنی می بینند و ناتوان از تجزیه و تحلیل و فهم این شرایط به نگرشی تقدیرگرایانه پناه می برند و تاریخ را به طبیعت مبّدل می کنند . محلّ تولّد افراد تبدیل به تقدیر آنان می شود. همچنان که محرومان با سرنوشت از پیش تعیین شده ی خود روبرو می شوند ناتوانی خود دربرابر تقدیر را دلیل بی ارزشی خود می یابند . این تصویر از خود در تقابل با تصویر چهره قدرتمند سلطه گری قرار می گیرد که به نظر می رسد قادر به انجام هرکاری هست . چنین است که تغییر نظم اجتماعی ناممکن به نظر می رسد و فرد تسلیم تقدیر می شود. تقدیری که توسط آن طبقات حاکم از منافع خود دفاع می کنند . بنابراین می بینیم که تقدیرگرایی پیش از آن که تبدیل به یک نگرش شخصی یا ذهنی و درونی شود یک واقعیت عینی ، بیرونی و اجتماعی است . طبقات تحت سلطه از احتمال واقعی کنترل آینده خود و تعریف افق هستی خویش و شکل دادن زندگی براساس این تعریف عاجز می مانند. لذا تقدیرگرایی به اجتناب ناپذیری شرایط مردمانی که انتخاب دیگری جز تسلیم در برابر تقدیر ندارند معنا می بخشد. امّا این معنا ، معنایی کاذب و دروغین است که نهایتاً به فسخ زندگی می انجامد . پیشتر گفتیم که در تقدیرگرایی آینده و تصویر آن جایی ندارد. لذا درچهارچوب تقدیرگرایی امید اصولاً جایگاهی پیدا نمی کند. زیرا آینده درمعنای علمی یا متافیزیکی خود از یک سو با مفهوم امید مرتبط است و از سوی دیگر با معنای زندگی پیوند دارد. معنای زندگی نمی تواند بدون عنایت به مفهوم غایت زندگی وجود داشته باشد . غایتی که در گستره ی امکانات آینده زندگی قابل تصوّر است . زندگی  معنا دار     نمی تواند غایت مند و معطوف به آینده نباشد. غایت و هدف  زندگی باید دارای ارزش و اعتبار عینی و درعین حال قابل حصول باشد ودرنهایت به صورت آگاهانه اختیار و انتخاب شود. تقدیرگرایی همه این عناصر را پوچ و بی ارزش می کند .اگر جامعه دارای بحران ارزشی باشد ، تشخیص ارزش های عینی درآن امکان پذیر نیست . واگر به طور همزمان دراین جامعه اهداف غیر قابل دستیابی بوده و فشارهای سیاسی و اجتماعی آن قدر زیاد باشند که فرد توانایی انتخاب آزادانه ی غایت یا هدف مطلوب خود را نداشته باشد به تدریج آینده نیز از معنای خود تهی می شود و فرد و حتی جامعه دچار بحران بی معنایی می شوند. پی آمدهای ویرانگر این بحران از بین رفتن نشاط ، بروز افسردگی و نومیدی و درنهایت خاموشی شور زندگی خواهد بود.
باید اضافه کرد پژوهش های تجربی انگشت شماری در قلمرو روان شناسی در مورد تقدیرگرایی صورت گرفته است ولی همین پژوهش های اندک نیز نشان دهنده نقش منفی تقدیرگرایی است . مثلاً اثرات مهارساز اندک ولی مهم تقدیرگرایی بر رابطه ی میان حمایت اجتماعی و سلامت روانی نشان داده شده است . همچنین باورهای تقدیرگرایانه دراقلیت های لاتین در آمریکا تأثیر منفی بر استفاده آنان از آزمایش پاپ اسمیر داشته است ( نوعی آزمایش زنانگی که جهت تشخیص بیماری ها به کار می رود) . اخیراً دو پژوهشگر از دانشگاه مینه سوتا و دانشگاه کلمبیا در تحقیق مشترکی به ارزیابی رابطه میان باورهای تقدیرگرایانه و رفتار غیر اخلاقی پرداختند . پژوهش آنان متکی براین فرض بود که آیا درصورت دستکاری اراده آزاد افراد صادق ممکن است آن ها تقلب کنند یا دروغ بگویند. نتیجه جالب بود. کسانی که باور ضعیف تری نسبت به قدرت خود برای کنترل زندگی داشتند بیشتر مستعد به تقلب بودند . این مطالعه همچنین نشان داد کسانی که اعتماد عمیق تری نسبت به ارادۀ آزاد خود دارند کمتر از کسانی که دراین مورد باور ضعیفی دارند مستعد به انجام سرقت هستند.
درایران نیز تقدیرگرایی ریشه ی عمیقی در ذهنیات و خلقیات ایرانیان از جمله فضلا و ادبای ما دارد تا جایی که بسیاری از شاعران در ظاهر به تناسب قافیه و درباطن به دلایل محتوایی تدبیر را در برابر تقدیر قرارداده و آن را بی ارزش نمایانده از مثلاً نظامی می گوید :
حسابی برگرفت از روی تدبیر                             نبوداگه زبازی های تقدیر
یا عبارت ها و ضرب المثل هایی در مذمت تدبیر وجود دارد مانند : " تقدیر چو سابق است تدبیر چه سود ؟"  و " تقدیر برابر با ترک تدبیر است " . یا  "کسی که ترک تدبیر کند به تقدیر راضی شود" . با توجه به این که تدبیر معادل قدیمی چیزی است که امروزه مدیریت خوانده می شود طبیعی است که درجهانی که براساس مدیریت و تدبیر اداره می شود چنین نگرشی چه پی آمد های منفی و ویران کننده ای خواهد داشت. جالب است که درهمین ایران مطالعات و پژوهش هایی صورت گرفته که بر نقش منفی تقدیرگرایی صحّه می گذارند. مثلاً پژوهشی نشان می دهد که وجود و تسلط ساخت اقتدار گرایانه در خانواده ها سبب می شود زمینه برای پرورش و پذیرش تقدیرگرایی در کودکان این خانواده ها بیشتر شود که با نظریه لوئیس مطابقت دارد که معتقد بود ساخت اقتدارگرای خانواده ها موجب ترویج تقدیرگرایی می شود . یا برخی مطالعات درمورد توسعۀ جوامع روستایی مدعی هستند که تقدیرگرایی روح قالب فکر و کنش جوامع روستایی و عشایری درایران است و از موانع توسعه جوامع روستانی محسوب می شود. بسیاری از روستائیان میان اعمال و اهداف و مقاصد خود ارتباطی عقلانی نمی بینند و حاصل کار را نتیجه قضا و قدر میدانند واهمیتی برای برنامه ریزی و بهبود روش های خود قائل نیستند.
بحث درمورد راه مقابله با تقدیرگرایی مجالی دیگر را می طلبد . امّا بدون تردید یک عنصر ضروری دراین راه پی گیری مطالبات از طریق سازمان های اجتماعی است . برای مبارزه با تقدیر گرایی باید بر جنبه هایی از فردگرایی غلبه کرد که تقویت کننده این تصور هستند که هر فرد باید خودش به تنهایی و در انزوا با واقعیت زندگی خود مقابله کند و موقعیت یا شکست تنها به فرد بستگی دارد و سرنوشت افراد ربطی به هم ندارد. حال آنکه سازمان های اجتماعی براین اساس بنا نهاده می شوند که افراد علائق ، مطالبات و منافع مشترکی دارند که باید آگاهی خود نسبت به آنها را افزایش دهند و به پی گیری آنها بپردازند و بدانند که اگر جهان آنها تغییر نمی کند به خاطر تفرقه و انزوای فردی آنان است . به عبارت دیگر تبدیل شبه آگاهی طبیعی به آگاهی تاریخی کلید ماجراست که درجستجوی یک هویت نوین اجتماعی تجلّی می یابد.

 

                                                                                      دکتر غلامحسین معتمدی
                                                                                              روانپزشک