پنجشنبه 28 ارديبهشت 1391
2 Like
انگار که نیستی چو هستی خوش باش تاملاتی در مرگ شناسی خیّام
منبع : هفته نامه کتاب هفته، نگاه پنجشنبه ، شماره هشتک 28/2/1391
در قرن اوّل معاملت به دین کردند چون برفتند آنهم برفت، در قرن دوّم معاملت به وفا کردند چون برفتند آنهم برفت، در قرن سوّم معاملت به مروّت کردند چون برفتند مروّت نماند. در قرن دیگر معاملت به حیا کردند چون برفتند آن حیا نماند و اکنون مردمان چنان شده اند که معاملت خود به هیئت و هیبت کنند . "

این وصف زمانه ی خیّام یعنی قرن پنجم هجری در تذکرة الاولیاء است که از سویی منجر به خیزش مذهبی حسن صباح و پیروان او می شود و از سوی دیگر خیام را به نفی مبانی اعتقادی ارتجاع مسلط بر می انگیزد که با بیان انتقادی بی پروای او در قالب رباعیاتش ادا می شود. در این رباعیات خیام در قامت فیلسوفی مادّی و طبیعی ظاهر می شود که آفرینش و رو زگار، دنیا و افلاک ،ازل و ابد و هستی و نیستی را زیر سؤال می برد و با کنایه ، تعریض و پرسش غباری در ذهن زمانه ی خود و آیندگان برپا می کند که از پس آن تنها خاک و گل و خشت به چشم می خورد که مظهر گور و قبر و تجزیه ی اجساد به ذرّات است که آن هم توسط باد بر باد می رود و در نهایت آن چه باقی می ماند تنها هیچ است. بازیگر اصلی صحنه ی رباعیات خیام مرگ است که جان مایه ی محوری تفکرات اورا تشکیل می دهد. اندیشه ، چالش و واکنش او در برابر نیستی و مرگ به صورت مستقیم یا غیر مستقیم در رباعیات منعکس شده است. افعالی که حاکی از مردن است مانند رفتن ،خفتن ، نبودن،بازنیامدن، از دست شدن، سودن، شکستن و بربادشدن و کلماتی مانند نابودی ، رحلت ، عدم، نیستی، اجل و خواب به معنی مرگ در جابه جای رباعیات به چشم می خورد.تعبیرها و تشبیه هایی مانند پای اجل، سینه ی خاک، صحرای عدم، طبل زمین، مفرش خاک بارها به کار می رود. و در صحنه پردازی های او به دفعات با جمجمه ی پادشاهان ،انگشت فریدون، کف کیخسرو، مغز کیقباد، چشم پرویز، دست گدا و....روبرو می شویم که نمایانگر تلاشی اجساد است. گویی سراسر رباعیات خیام را غبار مرگ گرفته است و کلمه ی خاک به تنهایی یا در ترکیبات خود و به اشکال گوناگون همه جا حضور دارد مانند : خاک ،خشت، زمین، مغاک،گور،گرد، خاشاک، ذره،خاک پدر، خاک کیقباد وجم، خاک من و تو ، خاک تن من ،گل من . جالب است که کلمه مرگ به طور مستقیم تنها در یک رباعی ذکرشده است. به هر حال خیام شاعر – فیلسوف در حجم کوتاه رباعیات خود در نهایت سادگی و ایجاز فلسفه ای را بیان می کند که هنوز جذاب و تاًمل برانگیز است و صاحب نظران حتی بعضی از مکتب های فلسفی اخیر را وامدار او می دانند و مثلاً از تاًثیر آن بر آراء اندیشمندان اگزیستانسیالیست سخن می گویند.مرگ در تار و پود این فلسفه به چشم می خورد و البته پرداختن به آن از بعد فلسفی بر عهده ی اهل حکمت و فلسفه است و ما در این جا تنها از منظر مرگ شناسی نگاهی به این رباعیات می اندازیم تا چگونگی انطباق یا مقایسه ی آ ن ها را با برخی از یافته ها و آموزه های مرگ شناسی نشان دهیم. مرگ شناسی یا تاناتولژی (Thanatology) عرصه ای علمی و مدرسی است که به توصیف و شناخت مرگ و مردن و ساختکارهای روان شناختی مقابله با آن ها می پردازد. به عبارت دیگر مرگ شناسی به پژوهش علمی وشناسایی موقعیت ها،شرایط و حالت های گوناگونی می پردازد که مرگ یک فرد را در بر می گیرد. لذا احوالات باز ماندگان متوّفی و نگرش های اجتماعی نسبت به مرگ که در آئین های عزاداری منعکس می شوند نیز موضوع واکاوی مرگ شناسی هستند.به این اعتبار مرگ شناسی از مرزهای روان شناسی نیز فراتر می رود و به عنوان یک دانش سازمان یافته ی میان رشته ای مطرح می شود و با روان شناسی ، روانپزشکی ، پزشکی ، پرستاری وجامعه شناسی گره می خورد و در عین حال با فلسفه ، الهیات ، هنر ، انسان شناسی و عرصه های دیگر نیز همپوشانی پیدا می کند. بنابراین مرگ شناسان به تمام جنبه های مرگ اعم از زیستی (توقّف فرایندهای فیزیولوژیک ) ،روان شناختی (عناصر احساسی ،شناختی و رفتاری ) و اجتماعی ( تاریخی ، فرهنگی و مباحث قانونی ) می پردازند. همه ی موجودات می میرند امّا در میان جانداران انسان تنها موجودیست که از این واقعیت آگاه است و بهایی که در برابر این آگاهی می پردازد سپری شدن عمر او در سایه ی ترس از مرگ یا بزرگ ترین دشمن شادی های اوست . ترس از مرگ در اشکال مستقیم و مبدل خود می تواند تمام ارزش های زندگی را منهدم کند. انسان ها در چاره اندیشی خود برای مقابله با این ترس به طیف گسترده ای از انواع واکنش ها و ساختکارهای دفاعی متوسل می شوند که دردو انتهای این طیف واکنش های عمده ی انکار و پذیرش مرگ قرار دارد. این دو ساختکار نه تنها در حیات فردی و روانی انسان ها به چشم می خورد بلکه در نگرش های فرهنگی و اجتماعی آنان نیز منعکس می شود. سهل ترین و و در عین حال بیمارگونه ترین شیوه ی برخورد با واقعیتی ناخوشایند انکار و نادیده گرفتن آن است و در مقابل تلاش برای شناسایی واقعیت ناگوار و پذیرش نهایی آن نشانه ی بلوغ عاطفی وتکاملی افراد است.انکار مرگ چه در سطح فردی و درونی و چه درسطح فرهنگی و فکری شیوه ای غیرانطباقی، مخرب و ناسالم در رویارویی با واقعیت است و در برابر آن پذیرش مرگ و رسمیت بخشیدن به آن در متن زندگی نشان از برخوردی انطباقی، سازنده و سالم دارد. پذیرش مرگ بدون کوشش برای شناسایی آن میسّر نیست و مسیر این شناسایی از مرگ آشنایی و مرگ آزمایی می گذرد تا به مرگ آگاهی بیانجامد. مرگ اندیشی در رباعیات خیام با اوصافی که ذکر شد و با تجسّم مادی و زنده ای که از مرگ به دست می دهد و پرسش هایی که در این باب مطرح می کند و نقشی که از مرگ بر پرده ی زندگی می اندازد جایی برای انکار مرگ و مردن در هیچ یک از اشکال متنوع آن باقی نمی گذارد. می خور که به زیر گل بسی خواهی خفت بی مونس و بی رفیق و بی همدم و جفت زنهار به کس مگو تو این راز نهفت هر لاله که پژمرد ، نخواهد بشکفت واقعیت مرگ و حواشی ماورایی آن چنان به سادگی ، روشنی و با قاطعیت ترسیم شده است که حتی انکار نشدنی می نماید. یا : از تن چو برفت جان پاک من و تو خشتی دو نهند بر مغاک من و تو وانگه زبرای خشت گور دگران در کالبدی کشند خاک من و تو انکار معمولاً نخستین واکنش فرد به مرگ است که گاه در جامه ی شوکی فلج کننده آشکار می شود و صرف نظر از جنبه های ظاهری آن ریشه در ناخودآگاه نیز دارد. چنان که گفته شد انکار و پذیرش دو انتهای طیف واکنش های انسان در برابر مرگ هستند و در میانه ی آن ها خشم ، اضطراب،ناباوری، افسردگی،شرم،نا امیدی،ازخود بیگانگی و انواع گوناگون و مبدل ترس ها که در پشت آن ها ترس از مرگ نهفته است نیز به چشم می خورد. در برابر پرسش های خیام و تصیرسازی های او و گاه پاسخ های تلویحی اش به مسائل اصلی حیات و ممات که اکثراً چنان که گفته شد معطوف به مرگ و متمرکز بر آن است ،مخاطب ترانه های او بسته به آرایش روانی و احساسی و لایه بندی ساختکارهای دفاعی خود ممکن است انواع گوناگونی از واکنش های گفته شده را تجربه کند. امّا د رخود رباعیات و فلسفه ی کلی نهفته در آن ها که به هیچ انگاری هستی ونیستی می انجامد این حالت ها برجستگی چندانی ندارند و انگار حکمت خیامی قرن ها مقدم بر بسیاری از مکاتب نیهیلیستی و بحث های رایج در باب پوچی و موضوعات مشابه آن از همه ی این فضاها عبور کرده و به گونه ای پذیرش هیچ انگارانه رسیده که البته با تلخکامی، بدبینی و نوعی خلاء احساسی و بی حسی عاطفی همراه است و در نهایت راه حلی که ارائه می دهد خوشباشی و غنیمت دانستن دم است. به عبارت دیگر پذیرش مرگ در فلسفه ی خیام با سردنای احساسی و سکوت عاطفی همراه است و شاید یادآور سکوت ستارگان و اجرام وسردی کهکشان ها باشد که در شعر او نیز انعکاس داشته است.منطقی کیهانی بر این رباعیات حاکم است که با منزلت سراینده ی آن ها به عنوان ستاره شناسی بزرگ در عصر خود همخوانی دارد امّا خلاء عاطفی آن قابل احساس است. نباید انتظار داشت وقتی به هیچ می رسیم هنوز از گرمای روابط احساسی و توجهات هیجانی خبری باشد.هیچ سرد و ساکت و بی رحم است، درست مانند خود مرگ همان گونه که خیام آن را تصویرمی کند.صادق هدایت به درستی می گوید که خیام به هیچ وجه طرفدار محبت،عشق و اخلاق نبوده است. البته او آن را ناشی ازتسلط افکار پست مردم می داند که با فرازی از تذکرة الاولیاء که درآغاز نوشتار آمد همخوانی دارد. امّا در این باب به نقش لایه بندی های فکری این فلسفه که به هیچ می انجامد اشاره ای نمی کند. تا جایی که می دانم در هیچ یک از رباعیات خیام واژه ی عشق نیامده است.کلمات معشوق و معشوقه گاهی ذکر شده است. همان طورکه هدایت در ترانه های خیام می نویسد او "ماهرویان را تنها وسیله ی تکمیل عیش و تزیین مجالس خوشی می داند و اغلب اهمیت شراب بر زن غلبه می کند. وجود زن و ساقی یک نوع سرچشمه ی کیف و لذت بدیعی و زیبایی هستند. هیچ کدام را به عرش نمی رساند و مقام جداگانه ای ندارند." هر چند تصویر زن و معشوق در ادبیات کلاسیک ایران همیشه تصویری کلی و انتزاعی و مبهم بوده است ولی در اشعار خیام خبری از تصویری زنده مانند معشوق زلف آشفته و خندان لب و مست حافظ نیست. خیام کاری به این عوالم ندارد و شاید همان گونه که هدایت به درستی می گوید درد او یک درد فلسفی است و پذیرش مرگ در فلسفه ی او با پذیرش متفکرانی که به همنوایی مرگ و زندگی اعتقاد دارند یا از این همانی آن دو سخن می گویند تفاوت دارد و اجازه نمی دهد تا مانند برخی از نحله های فکری در مرگ و مردن نیز معنایی برای زندگی و زنده بودن پیدا شود یا بتوان معنای زندگی را به رنج و فناپذیری و مرگ هم تعمیم داد و مرگ را در متن زندگی پذیرفت. بیهوده نیست که هدایت می نویسد "روی ترانه های خیام بوی غلیظ شراب سنگینی می کند و مرگ از لای دندان های کلید شده اش می گوید خوش باشیم." گفتیم که آن چه خیام در برابر غارتگری طبیعت و دهر و بی دفاعی انسان در برابر مرگ و خلع سلاح او در برابر نیستی پیشنهاد می کند خوشباشی است.خوشباشی یا کیش لذت سابقه دیرینه ای دارد و ظهور آن نیز مانند کیش ریاضت نشاندهنده ی نوعی پرخاشگری اجتماعی نسبت به جهان بینی های سرکوبگر و مسلط زمانه بوده است که دنیا و خوشی های آن را نفی می کند و به خوارداشت تن می انجامد.در تحلیل طبقاتی خوشباشی را منعکس کننده ی اعتراض طبقات مرفه و کیش ریاضت را نشاندهنده ی پرخاش طبقات فرودست می دانند. از کهن ترین سند خوشباشی جهان یعنی پاپیروس مصری "نغمه ی بربط نواز " تا تعالیم فلسفه ی مادی لکایاتا در هند باستان که در مکتب چارواک و آثار آن مانند "کاماسوترا" منعکس می شود و نیز فلسفه ی یونانی هدونیسم که با ظهور مکتب سیرنائیک گسترش می یابد ، تنها راه تحمل مرگ و نیل به خردمندی توسّل به خوشی های جهان و لذت بردن از زندگی دانسته شده است. هدونیسم معرفت را ناشی از حواس می داند لذا تسکین حواس را که با کسب لذت حاصل می شود مهمترین اصل و هدف زندگی می شمارد. خیام با با نفوذترین و بارزترین مبلغ خوشباشی در پهنه ی زبان فارسی است که گویی در این رباعی چکیده ی تمام مفاهیم این مکتب را عرضه می کند : خیام اگر ز باده مستی خوش باش با لاله رخی اگر نشستی خوش باش چون عاقبت کار جهان نیستی است انگار که نیستی چو هستی خوش باش منتهی اندیشه ی نیستی این خوشباشی را با یاًس و نا امیدی آغشته می کند .البته باید توجه داشت که این خوشباشی حکمی با فلسفه ی هدونیستی منحط معاصر که بیکارگی و بطالت را ترویج می دهد بسیار تفاوت دارد و شایسته نیست که افکار فلسفی ابرمردی را که فیلسوف، ریاضی دان، منجم و طبیب بوده و در فقه و تاریخ نیز دست داشته و به قولی در علم و حکمت تالی ابوعلی سینا بوده و غلاوه بر رباعیات آثار علمی و پر مغز دیگری نیز بر جاگذاشته است با آن تلقی مبتذل از خوشباشی یکسان دانست.