شنبه 03 تير 1391
ارثیه شوم مروری بر روانشناسی فرزندان دیکتاتورها
منبع: روزنامه ی شرق، شماره 1559 مورخ 3/4/1391


اگر بخواهیم به طور کلی و اجمالی ویژگی های روانی دیکتاتورها را بررسی کنیم، چه می توانیم در این زمینه بگوییم تا در نهایت به ویژگی رفتار آن ها در خانواده هایشان برسیم؟

 روانپزشکان وروانشناسان خیلی کوشیده اند که یک نمایه ی شخصیتی از دیکتاتورها ترسیم کنند. اما  محدودیت هایی در این زمینه وجود دارد زیرا نمی توان در یک ارزیابی رودرروی در قالب یک مصاحبه تشخیصی با انجام آزمون های روانشناختی  و رفتاری یا  آزمایش های لازم به بررسی شخصیت و رفتار آن ها پرداخت  چون کسی جرئت این کار راندارد. بنابراین ارزیابی هایی که در مورد آن ها وجود دارد، متکی بر روش های  علمی وعینی  معمول نیست و در نهایت  برمبنای دسته بندی و تجزیه و تحلیل زندگی آن ها به طور غیر مستقیم صورت می گیرد. معهذا به نظر می رسد که این نمایه ی شخصیتی زمان و مکان نمی شناسد  و در طی قرن ها و درعرصه ی قارهّ های مختلف از وجوه مشابهی برخوردار است و می توان آن را مثلاً در کالیگولا یا صدام حسین و لوکاشنکو باز شناخت. دربدترین حالت گفته می شود که دیکتاتورها پارانوئید ، خودشیفته ، دیگر آزار، خودبزرگ بین  و دارای ویژگی های اختلال شخصیت ضد اجتماعی و به عبارت دیگر پسکوپات  هستند. بدیهی است که شدت و ژرفای هر یک از این ویژگی ها در دیکتاتورهای مختلف تفاوت دارد . در متون روانشناسی معمولاً با سه  توضیح یا تبیین در مورد رفتار دیکتاتورها روبرو می شویم. 1 – دیکتاتورها دارای اختلال شخصیت ضد اجتماعی هستند. 2 –  ویژگی های شخصیتی پارانوئید و خودشیفته دارند. 3 – مثل  بقیه ی آدم هاهستند و برخورداری  از قدرت مطلق  آنان را به سوی رفتارهای نامعقول وغیر واقع بینانه و در مواردی غیر انسانی سوق می دهد. در مورد  دیکتاتوری مانند «صدام حسین» از ابتدا  و حتی پیش از رسیدن به قدرت سیمایه های اختلال شخصیت ضد اجتماعی گزارش  شده است اما «روبرت موگابه»، دیکتاتور زیمبامبوه  در ابتدا فردی صلح جو، متین و منطقی بوده و به مرور زمان به هیولایی که می شناسیم  تبدیل شده است.
در تبیین مبتنی بر ویژگی های اختلال شخصیت ضد اجتماعی با یافته های زیادی روبرو هستیم.در مبتلایان به این اختلال بی اعتنایی به حقوق دیگران ، بزه کاری و رفتارهای ضد قانون ، فریبکاری و دروغگویی ، پرخاشگری در اشکال گوناگون ، تحریک پذیری ، رفتارهای تکانه ای و عدم توانایی برای برنامه ریزی ، مسئولیت ناپذیری و بی ثباتی در عرصه های مختلف دیده می شود. وجدان در این افراد شکل نگرفته است و با احساس گناه و پشیمانی بیگانه اند. خودکشی ، افسردگی و سوء مصرف الکل و سایر مواد در آن ها زیاد دیده می شود.در عین حال برخی از آنان بسیار با هوش ، با جذبه  و پر تلاش هستند و یا عطش سیری ناپذیری برای کسب قدرت دارند. پس جای تعجب ندارد که بعضی از آن ها  وارد تاریخ می شوند وسرنوشت کشوری را در دست می گیرند و فجایعی را که دیده ایم و شنیده ایم رقم می زنند. یافته های علمی نشان می دهد که در آنان آمیگدالا (amygdala) که با مدارهای مغزی میانجی غرایز حیوانی مربوط است و ترس وخشم و شور جنسی را تنظیم می کند رشد کافی نیافته و فعال ترشده و  مراکز مغزی موجود در قسمت های تحتانی قشر پیشانی که با مهار تکانه های آمیگدالا و انتخاب های اخلاقی مربوط اند مختل شده است. بنابراین در نبرد میان آمیگدالا و مراکز کنترل کننده ی رفتار اولّی پیروز می شود و تکلیف کشمکش درونی میان خیر و شر در روان انسان را  نیزروشن می کند.

خودشیفتگی و پارانویا (سوءظن) ویژگی های دیگری است که در دیکتاتورها دیده می شود. دیکتاتورها به طور کلی به شدت خودستا ،خودشیفته ، عظمت طلب و محتاج ستایش دیگران اند .  به  بزرگنمایی دستاوردها می پردازند  و حتی شکست ها را موفقیت قلمداد می کنند .خودشیفتگی و خودبزگ بینی گاه آن چنان شدت می یابد که حتی در رفتار ظاهری  و کلامی و غیر کلامی نیز خود را نشان می دهد.قذافی نمونه ی گویایی در این باب بود. دیکتاتور در باره ی قدرت شخصی خود دچار خیال پردازی های  غیر واقعی می شود و خود را قهرمان می پندارد وهنگامی که حس خود قهرمان پنداری او به چالش کشیده می شود دستخوش سوء ظن می گردد و پارانویا در او شکل می گیرد و دشمن آفرینی او دست رد به سینه ی هیچ فرد ، گروه و یا کشوری نمی زند.
در گروه سوم با استحاله تدریجی افراد  عادی به دیکتاتورهایی روبرو هستیم که سرمست از باده ی قدرت مطلق سر بر آستان پریشان فکری و کژرفتاری می سایند  یا به  قول معروف دچار جنون  قدرت می شوند. موگابه یا حسنی مبارک مثال های خوبی از این گروه هستند. اما چه روی می دهد و قدرت فارغ از نظارت چه می کند و چگونه آرایش روانشناختی و شخصیتی افراد را تغییر می دهد؟ نخست باید خاطر نشان کرد که قدرت نه تنها روانشناسی بلکه فیزیولوژی افراد را نیز تغییر می دهد! قدرت بسیاری از استرس های روزانه  مانند دغدغه معاش ، تنش های کاری و رابطه ای و .... را کنار می زند به همین دلیل در قدرتمندان سطوح پایین کورتیزول دیده می شود، هورمونی که با استرس مرتبط است. به عنوان مثال رفتار غیراخلاقی حتی دروغ گفتن عادی تشویش آفرین و استرس زاست. فرد دروغگو با موانع بیرونی و درونی چندی روبرو می شود. اولاً برخلاف حقیقت ، وجدان درونی و هنجارهای اجتماعی گام بر می دارد. ثانیاً روابط با دیگران و نزدیکان خود را مغشوش می کند. ثالثاً باید با پی آمدهای گوناگون فردی ، اجتماعی و گاه قانونی روبرو شود که هزینه های خاص خود را دارد. اما دیکتاتور  با دسترسی به منابع و قدرتی که دارد و عدم وجود نظارت بر اعمالش و معافیت از مجازات ، در برابر استرس ها نوعی مصونیت و ایمنی پیدا می کند. افراد قدرتمند علاوه بر پایین بودن کورتیزول خون در آزمون های اندازه گیری معیار های روانشناختی استرس نیز نمره ی پایین تری می گیرند.اما داستان به این جا ختم نمی شود و دیکتاتور هزینه های فیزیولوژیک خود را در جایی دیگر پرداخت می کند.
در حقیقت بسیاری از موضوعات  فوق موجب می شود که دیکتاتور در یک انزوای ذهنی قرار گیرد و به تدریج تماس خود با واقعیت را از دست بدهد یا به عبارت فنی تر واقعیت آزمایی او مختل شود.  در بعضی موارد تفکر این افراد شبیه بیماران اسکیزوفرنیک می شود و با تفکر مبتلایان به اختلال شخصیت اسکیزوئید یا اسکیزو تایپال قرابت پیدا می کند. فرد خودشیفته ی قدرتمند نه تنها خود را به صورتی که دیگران می بینند نمی بیند بلکه به مرور حتی دیگران را هم نمی بیند ونه تنها به آن ها  بلکه به خودش هم دروغ می گوید و برداشت او از دنیا بسیار ساده شده و خودکار می شود.همه ی این عوامل به نوعی بی احساسی  یا آپاتی هیجانی  (emotional apathy) می انجامد که در شخصیت های ضداجتماعی هم دیده می شود.هزینه ی عصب شناختی این جا پرداخت می شود. قشر پارالیمبیک(paralimbic) که احساسات را پردازش می کند و با حس کنترل خود یا خویشتن داری مربوط است مورد استفاده  منظم قرار نمی گیرد و به تدریج عملکرد آن کمرنگ و یا متوقف می شود و این آغاز دور باطلی است که به تشدید و تقویت دوباره ی ویژگی های منفی ذکرشده منتهی می شود. برای همین ممکن است دیکتاتور تا پایان بجنگد چون اصلاً تصور واقعی و روشنی از پایان ندارد. از این روست که  برخی از دیکتاتورهایی که از هوش سرشاری برخوردار بوده اند در مراحل پایانی از درک واقعیت ها ناتوان می شوند . گویی آدمی باهوش  با گذشت زمان به فردی ابله تبدیل می شود و نمی فهمد چه می کند. به خاطرات علم وزیر دربار شاه مراجعه کنید و ببینید که چگونه در باب هوش و ذکاوت صدام حسین قلمفرسایی می کند.از همه ی این گفته ها و بسیاری یافته های دیگر که مجال طرح آن ها نیست  دو نتیجه ی مهم می توان گرفت .اول این که خطرناک ترین خطا ناتوانی در شناخت گرایش خود ما به خطاست. دوم آن که مغز انسان برای برخورداری از قدرت مطلقه طراحی نشده است.


شما  اشاره کردید که دیکتاتورها افرادی فاقد احساس هستند و این امر باید در مورد معمر قذافی  هم که یکی از معروف ترین دیکتاتورهای دنیاست صحت داشته باشد. مشاهده هایی وجود دارد مبنی بر این که دیکتاتورها در زندگی خصوصی و در مواجهه با اعضای خانواده لزوما برخوردی را که با ملت خود دارند، پیشه نمی کنند. برای مثال فیلمی خصوصی از زندگی قذافی پخش شده است که او را در حال بازی با نوه اش نشان می دهد و در این فیلم هیچ نشانه ای از رفتاری که از این دیکتاتور انتظار می رود، دیده نمی شود. رفتار دیکتاتورها به طور کلی در خانواده چگونه است و این بر فرزندان آن ها چه تاثیری می گذارد؟

اساسا بر مبنای یک فیلم نمی توان در مورد رفتار هیچ کس در خانواده قضاوت کرد.  قذافی هم مانند صدام یکی ازنمونه های بدخیم  مواردی است که گفته شد. معهذا در او هم استحاله ای که به آن اشاره شد دیده می شود و نباید فکر کرد شروع هرکس همیشه مانند پایان اوست.  این را حتی در عکس های او هم می شود دید که چگونه چهره ی فردی خوش سیما تبدیل به یک ماسک مسخ شده می شود. این امر در مورد رفتارهای او هم می تواند صادق باشد . از طرف دیگر تصویری که در بالا ارائه شد یک تصویر حداکثری  با کنتراست بالاست  که لزوماً همیشه و در همه جا مصداق پیدا نمی کند. از سوی دیگر خانواده داستان و دینامیسم خاص خود را دارد که با جامعه متفاوت است و مهر پدری یا علائق فیمابین در آن یکسره از میان نمی رود . معهذا مناسبات قدرت بخصوص وقتی که امر جانشینی مطرح باشد در آن جا هم تاًثیرگذار خواهد بود.اما مهم تر آن است که دیکتاتور  هم مانند افراد دیگر یک خانواده ی خاستگاه دارد که در آن بزرگ شده است. آموزه های این خانواده در او نهادینه و درونی شده است و این آموزه ها را بعدها در زندگی خانوادگی که خود او تشکیل می دهد، پیاده می کند. بنابراین اگر خانواده ی خاستگاه  یک دیکتاتورمانند خانواده ای عادی وعاری از روابط بیمارگونه یا رویدادهای آسیب آفرین  بوده  و بعدها هم در بستری متعارف دست به تشکیل خانواده ای  بزند که در آن هم روابطی قابل قبول حاکم است نباید فکر کرد که بکلی با خانواده های دیگر متفاوت است. این امر بخصوص در دیکتاتورهایی که پیش از رسیدن به قدرت مطلق خانواده تشکیل داده اند مشهود است. از سوی دیگر دیکتاتورها با تمامی مشابهت های کلی، دارای  تفاوت های فردی و خانوادگی هستند که باید مورد توجه قرارگیرد.  این افراد ممکن است در دوره ای از زمان مانند هر پدر دیگری به فرزندانشان محبت کنند اما بعدها به مرور زمان رفتارهای دیگری از خود نشان دهند.  ضمناً باید توجه داشت که  در برابر دیکتاتوری  یک استبداد سنتی هم وجود دارد که مثلاً در ایران در قالب سلسله های سلطنتی موروثی وجود داشته که از لحاظ ساختار و عملکرد خانوادگی داستان به کلی متفاوتی دارد و در آن انواع فرزندکشی، پدرکشی ، برادر کشی  یا کور کردن اعضاء خانواده  و رفتارهای مشابه دیده می شود. در مورد دیکتاتورهای امروزی و در توضیح رفتار آن ها با فرزندان  باید تاریخچه فردی و خانوادگی  آن ها مورد  بررسی قرارگیرد. فردی مانند «صدام حسین» که بدون پدر بزرگ می شود و در کودکی مورد سوء رفتار قرار می گیرد  و دارای ویژگی های پسیکوپات هاست حتی اگر  به قدرت نمی رسید و دیکتاتور نمی شد، باز هم نمی توانست خانواده ای منسجم و هماهنگ ومتعادل به وجود بیاورد. طبیعی است که فرزندان چنین پدری مانند «عدی» در هنگامی که قدرت مطلق به دست می آورند، رفتارهایی بسیار عجیب و خشونت آمیز از خود بروز می دهند. اما نمونه دیگری در این زمینه هست. «حسنی مبارک»  که بیشتر به گروه سوم تعلق دارد  یک قهرمان ملی بوده که در گذر زمان دچار کژرفتاری شده است.  فرزندان او با فرزندان صدام بسیار متفاوت بوده اند و حتی در دادگاه تبرئه شدند.

 در مورد رفتار فرزندان دیکتاتورها گزارش هایی عجیب و غریب منتشر شده است، برای مثال این که پسر صدام هر زن زیبایی را که در خیابان می دیده و مطلوب او بوده، می دزدیده، در حالی که امکان بودن با زیباترین زنان را داشته است و گزارش هایی از این قبیل. فرزندان دیکتاتورها در زمانی که پدر در قدرت هست و در اوج منزلت، قدرت و ثروت هستند، به طور معمول چه روحیه هایی پیدا می کنند و در جامعه چگونه رفتار می کنند؟

اولا چنان که گفته شد  در مورد فرزندان تمامی دیکتاتورها نمی توان قضاوتی یکسان داشت. ثانیاً رابطه ی رفتار بزه کارانه و مجرمانه با قدرت رابطه ای دو وجهی است که ما تا اندازه ای تنها به یک وجه آن پرداختیم.این رفتارها علاوه بر قدرتمندان در افراد فاقد قدرت (powerless)  نیز شیوع دارد. هفته ی گذشته در روزنامه ها شاهد اخبار مربوط به ترکتازی اشرار در پارک طالقانی در قلب پایتخت بودیم که با گزارش عربده کشی ، زورگیری ،تجاوز و قتل همراه بود. خاستگاه اجتماعی اکثر این اشرار و میزان سهمی که از توزیع قدرت در جامعه دارند کاملاً روشن است. وجه دیگراین  رابطه با قدرت در  «عدی» و امثال او دیده می شود.ظاهراً پسر صدام از  تمام ویژگی های منفی  پدرش برخوردار بود اما هوش اورا نداشت. تمام سیمایه های رفتاری مبتلایان به اختلال شخصیت ضد اجتماعی  که ذکرشد در او دیده می شد. لابد  الکل و سایر مواد را هم مصرف می کرد. باز با مراجعه به صفحه ی حوادث روزنامه ها می بینیم که در هفته چند نفر تحت تاًثیر شیشه و سایر مواد دست به جنایت و تجاوز می زنند. علاوه برآن در  افرادی شبیه عدی، یکی از مواردی که به وفور دیده می شود، مساله تکانه های رفتاری غیرقابل کنترل است که یکباره ظاهر می شود. به عبارت دیگر اختلال کنترل تکانه هم  دیده می شود. ماهیت رفتار تکانشی، پیش بینی ناپذیر بودن است که در اختلال کنترل تکانه ای برای تشفّی و تسکین اظطراب زائدالوصفی است که زبانه می کشد. مشابه این رفتار تکانشی را می توان برای مثال در ثروتمندی دید که از یک فروشگاه دزدی می کند در حالی که نیازی ندارد، یا فردی که  دچار اختلال آتش افروزی(pyromania) است و برای کاهش اضطراب خود جایی را آتش می زند و تماشای آتش از اضطراب او می کاهد. 

دو تن از فرزندان شاه سابق ایران پس از سقوط او خودکشی کرده اند. چه بر سر فرزندان دیکتاتورها می  آید هنگامی که پدرانشان از قدرت کنار می روند و این افراد حتی اگر ثروت را کماکان داشته باشند، منزلت و قدرت خود را از دست می دهند؟

آزمایش جالبی بر روی گروهی از میمون ها  انجام شد که نتایج قابل تاًملی داشت. اولاً پس از مدتی آن ها یکی از میمون ها را به ریاست خود بر گزیدند. از دیدگاه تکاملی  در میان گونه های جانوری انتخاب رییس در خدمت بقای گونه است و لذا واجد ارزش تکاملی است .در  ادامه آزمایش  رئیس میمون ها را  از بقیه جدا کردند و در پشت آینه ای گذاشتند که تنها او قادر بود افراد گروهش را ببیند و افراد گروه امکان دیدن او را نداشتند.  دو اتفاق جالب روی داد .اولاً میمون ها پس از مدتی رئیس دیگری انتخاب کردند. ثانیاً رئیس قبلی با دیدن این که از قدرت خلع شده بود دچار افسردگی شد. بنابراین تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.هنگامی که این مورد در میان حیوانات وجود دارد،  قطعاً در میان انسان ها نیز  با پدیده مشابهی روبرو خواهیم بود. وقتی کسی از جایگاه قدرت بلامنازع بی بهره شود با یک فقدان اساسی مواجه می شود که واکنش ماتم خاص خود را به دنبال دارد و تاثیرات مخربی بر زندگی او  خواهد داشت. این مورد در میان افسران عالی رتبه ای که بازنشسته می شوند و یا افرادی که پست های مهم را از دست می دهند به وفور  دیده می شود.  افرادی که در این موقعیت قرار می گیرند ممکن است دچار رفتارهای غیر انطباقی و حتی خودکشی شوند. اما به طور خاص در مورد فرزندان شاه ایران به طور قطع نمی توان گفت این خودکشی بابت از دست دادن منزلت است و احتمال وجود زمینه خانوادگی  افسردگی نیز مطرح شده است.  علاوه بر آن مهاجرت اجباری  خود زمینه ساز بسیاری از مشکلات روحی و انطباقی است. 

بیشتر مواردی که از رفتار عجیب و غیرعادی فرزندان دیکتاتورها مشاهده می شود، مربوط به فرزندان پسر است و به نظر می رسد اطلاع چندانی از وضعیت های نابهنجار دختران دیکتاتورها در دست نیست یا اساسا کمتر دچار مشکلاتی همانند پسران هستند. نظر شما در این باره چیست؟

در مورد آرایش ژنتیک تحقیقات مبسوطی بر روی پسیکوپات ها یا مبتلایان به اختلال شخصیت ضد اجتماعی صورت گرفته است. مثلاً ژن موسوم به ژن جنگجو یا مبارز یکی از ژن های متعددی است که با رفتار پرخاشگرانه مربوط است. بنا به دلایلی که ذکر آن از حوصله ی بحث خارج است در انتقال ژنتیک این ژن در زن ها برعکس مردان تظاهر بارز پیدا نمی کند. بنابراین جای تعجب ندارد که اکثریت قریب به اتفاق پسکوپات ها مرد هستند و تعداد دیکتاتورهای زن در تاریخ انگشت شمار است.شاید پاسخ پرسش شما در این واقعیت نهفته است.