دوشنبه 01 خرداد 1391
0 Like
درفضیلت شادی
منبع: روزنامه اعتماد، سال دهم ، شماره 2684، چهارشنبه 1 خرداد 1391

شادی چیزی است که همه آن را جستجو می کنند.از همان لحظه ی تولّد شوق به شادی نیز همزمان  با آن متولّد می شود و مسابقه ای بی پایان برای کسب آن آغاز می گردد. اگر رفتار و اعمال افراد را تحلیل کنیم نتیجه می گیریم که همه در زندگی در طلب شادی هستند.هدف هر رفتار یا عملی جستجوی شادی است، حتّی اگر در ظاهر این امر مشخّص نباشد. رؤیاها و آرزوها و در نتیجه بسیاری از برنامه ریزی ها نیز در خدمت شاد بودن است. اگر فعالیتی لذت بخش باشد و به شادی منجر شود پی گیری و تکرار خواهد شد. مساعی بشر برای کسب موفقیت درهرامری مانند کشف چیزی ناشناخته یا خلق اثری هنری یا انجام پروژه های گوناگون همه موجب شادکامی می شود. درحقیقت شوق نیل به شادی عاملی است که رفتار را دیکته می کند. البته همه ی اعمال به شادی ختم نمی شود، ولی کسب شادی انگیزه ی اصلی است هر چند که حاصل شکست و در نتیجه ناشادی باشد. انگار در درون انسان عامل یا انگیزه ای است که هم در سطح غریزی و هم در مراتب بالاتر اجتماعی یا معنوی پاسخ خود را در شادی و بدیل ملموس تر آن لذت می جوید. تشفّی گرسنگی یا غریزه ی جنسی و انجام فعالیت های اجتماعی و کنکاش های معنوی همه به احساس رضایت و شادی می انجامد که در مواردی سطحی و گذرا و در مواقعی ژرف و پایدار است.

با این همه متاًسفانه ما از شادی چیززیادی نمی دانیم و تنها ناخودآگاهانه آن را جستجو می کنیم بی آن که به تجزیه و تحلیل چرایی و چیستی آن بپردازیم و با اشراف بر معنای واقعی آن بکوشیم تا در زندگی طریقی را دنبال  کنیم که به کسب شادی و رضایت پایدار و با ثبات بیانجامد. اهمیت کسب بصیرت و آگاهی از معنای شادی دو چندان می شود وقتی که  با این واقعیت روبرو هستیم که در زندگی با انبوهی از احساسات و حالات منفی مانندافسردگی، دلزدگی، ملال، پوچی، ناامیدی، یاًس،

ترس، اضطراب، خشم و پرخاشگری روبرو هستیم که وجود مارا تحت سلطه ی خود گرفته اند و بزرگ ترین دشمنان شادی محسوب می شوند.

تعریف شادی

درحوزه ی روان شناسی شادی برچسبی است برای گروهی از احساسات مربوط به هم مانند سرور، رضایت، مسّرت، خشنودی، شعف، وجد، شادمانی، شادکامی و.... شادی دارای دو جزء شناختی و احساسی است. جزء شناختی را می توان با احساس رضایت مربوط دانست. این که فرد راجع به زندگی خود چگونه فکر می کند و چه اندازه از آن راضی است و یا چقدر خود را در حال پیشرفت به سوی نیل به اهداف خود می بیند همه به رضایت ختم می شود که جنبه ی شناختی دارد. جزء عاطفی و احساسی مربوط به چگونگی تجربه ی احساسات مثبت و غلبه ی آن ها بر احساسات منفی است. طبیعی است که به هر حال در زندگی احساسات منفی هم وجود دارد و نقش بازی می کند. لذا در مجموع اگر کفه ی ترازو به نفع احساسات مثبت بود و رضایت هم وجود داشت شادی حاصل می شود. گفته می شود در برابر هر حس منفی نیاز به سه حس مثبت است تا روحیه ی فرد بالا رود  واحساس شادی کند. بنا براین افزایش احساسات مثبت یا کاهش حس های منفی در مجموع می تواند به شادی منجر شود.احساس شادی و فکر رضایت از زندگی دو جزء عمده ی خوشی ذهنی SWB  (subjective well being) است.از آن رو ذهنی خوانده می شود که با سؤال از پاسخ دهندگان در باره ی این که  در زندگی خود چه احساسی دارند تعیین می شود. در برابر SWB  ارزیابی خوش بینی عینی یا  OWB (objective well being)  قرار دارد که بر مبنای ملاک های قابل مشاهده مانند امید عمر (life expectancy)  تعیین می شود که در یک زندگی خوب و شاد نقش بازی می کند. بنابراین در مجموع می توان گفت شادی تجربه ی زندگی بر مبنای وجود احساسات مثبت و فکر رضایت است.

نکته مهمی که در این جا باید به آن اشاره کرد تفاوت شادی و لذت است،هر چند که این دو با هم مرتبطند.خوردن نوشابه ای گوارا در یک روز گرم تابستانی ایجاد لذت می کند.لذت در اصل بیشتر وابسته به حواس پنج گانه است. عطر گل سرخ، نوازش نسیم بر گونه ها و شنیدن نواپردازی بلبلان در بهار همه لذت بخش است و با تحریک حواس پنج گانه سرو کار دارد و وابسته به شرایط ، اشیاء ، افراد و عوامل بیرونی است. لذت می تواند سالم ، سازنده یا انطباقی نباشد.مثلاً وقتی فردی دچار پریشان فکری و اضطراب است به پرخوری روی می آورد یا سیگار می کشد که هردو به او لذت می دهند ولی او را شاد نمی کنند. بخصوص وقتی که فرد می داند که مصرف سیگار برای سلامتی او  ضرر دارد. امّا شادی همیشه مثبت، سالم و سازنده است.

فلسفه ی شادی

چنان که گقته شد انسان پیوسته در جستجوی شادی است. طبیعی است که در  قلمرو فلسفه،مذهب،علم، هنر یا هر گونه فعالیت متعالی بشر نیز به این امر پرداخته شده است.در  حقیقت فلسفه ی زندگی  که توسط نحله های فکری تبیین می شود همواره معطوف به کسب شادی و سعادت  بشر است.

فلسفه ی غرب با آراء شاگردان سقراط که در بسیاری از موارد منکعس کننده ی دیدگاه  های اوست آغاز می شود.آریستیپوس سیرنی (Aristippus of Cyrene) یکی از شاگردان سقراط با دیدگاهی متقاوت با او بر آن بود که هدف زندگی جستجوی لذت های بیرونی است و التذاذ از این لذت ها برابر با شادی واقعی است. اورا که خود زندگی بسیار مجللی داشت می توان بنیانگذار مکتب خوشباشی (hedonism) دانست.

شاگرد دیگر سقراط آنتیستنس ( Antisthenes) بر خلاف آریستیپوس پیرو زندگی زاهدانه بود. او را بنیان گذار فلسفه ی کلبی (cynic) می دانند. دیوژن معروف که راه ورسم مشابهی داشت شاگرد او بود. راه نیل به شادی از نظر آنتیستنس شباهت هایی به فلسفه ی روشنایی (enlightenment) بودا،

تائوِئیسم چینی و یوگای هندی دارد. او معتقد بود که یک  زندگی تؤام با آرامش، سادگی، طبیعی بودن،فروتنی و فضیلت مندی تنش های درونی را بر طرف می کند و آن گاه شادی واقعی درونی و روشن بینی امکان ظهور می یابد .

افلاطون شاگرد دیگر سقراط معتقد بود که روح از سه بخش تشکیل شده است : عقل ، اراده و شوق.

انسان زمانی شاد خواهد بود که این سه بخش در تعادل و هماهنگی با هم به سر برند. به نظر او پیروی از فلسفه ی شادی می تواند محور ایجاد جامعه ای شاد باشد.

شاگرد معروف افلاطون یعنی ارسطو می گفت شاد کسی است که فضیلت ها و توانایی های خود را بپروراند. او در اخلاق نیکوماخوس می گوید شادی تنها چیزی است که انسان آن را به خاطر خودش می خواهد، بر خلاف چیزهای دیگر مانند ثروت، افتخار ، سلامت یا دانش که جستجوی آن ها نیز برای دستیابی به شادی است. واژه ی یونانی eudaimonia که شادی معنا می دهد از نظر ارسطو یک فعالیت است نه یک احساس یا حالت. شادی مشخصه ی اصلی یک زندگی خوب و شایسته است

که در آن انسان طبیعت خود واقعی اش را یه یهترین وجه تحقق می بخشد. به نظر او شادی فعالیت فضیلت مندانه ی روح در انطباق با عمل و در حقیقت تمرین فضیلت است.

اپیکور(Epicurus) هدف فلسفه را دستیابی به یک زندگی شاد و آرام می دانست که با آرامش درونی، رهایی از ترس و فقدان درد و رنج مشخص می شود. اتخاذ یک زندگی خودکفا که در جوار دوستان واقعی سپری می شود. طرفداران اپیکور اغلب با پیروان مکتب خوشباشی اشتباه گرفته می شوند.فلسفه ی اپیکوری طریق میانه و ملایمی از پارسایی و زهدمنشی (asceticism) است، حال آن که  فلسفه ی خوشباشی شیوه ای برای نیل به لذت های بیرونی است. اپیکوریسم خردمندانه و خوشباشی نابخردانه است. اپیکوریسم به روشنگری، روشن بینی و شادی درونی می انجامد و خوشباشی به ناروشنگری، تنش های درونی و انواع اعتیاد ها. اپیکور آموزنده ی تفکر مثبت بود و اعتقاد داشت که فرد باید در زندگی از مثبت اندیشی پیروی و از نگرانی و اضطراب اجتناب کند تا به شادی باطنی دست یابد که از آرامش درونی حاصل می شود.

در آیین کاتولیک معنای اولیّه ی شادی با نیک اقبالی مترادف است.در این آیین نهایت غایی وجود انسان خوشی و سعادت و به عبارت بهتر برکت یا شادی تقدیس شده است.از نظر توماس آکوئیناس اوج شادی در دیدار سعادت بار ذات احدیّت در جهان دیگر حاصل می شود. پیروی از منطق می تواند خوشی وشادی به بار آورد امّا این شادی محدود و ناپایدار است. او با ارسطو موافق است که شادی تنها از طریق تعقّل و تفکر در باب پی آمد اعمال حاصل نمی شود بلکه به پیروی از دلایل نیک برای اعمال مبتنی برفضیلت نیز نیاز دارد. بنابراین عملی به شادی می انجامد که مبتنی بر قوانینی باشد که توسط علت العلل یعنی پروردگار تعیین شده باشد.

آکوستین هیپو (Augustin Hippo) کتاب کاملی در باره ی شادی نوشت به نام زندگی شاد (the happy life)  . از نظر او نیز هدف عالی مساعی بشر نیل به شادی است که تنها با زیستن در خدا حاصل می شود و خدا بزرگترین شادی است که یک انسان می تواند به دست آورد. میستر اکهارت (Meister Eckhart) که پیوندی میان فلسفه ی غربی و مذاهب شرقی برقرار کرده است مراقبه ی ذهنی (meditation) را توصیه می کند. او همنوع دوستی و شرکت در امور خیریه را نیز منبع مهم شادی می داند.

در قلمرو فلسفه ی مدرن میشل دومونتین (Michel de Montaigne) که مهمترین جانشین اپیکور محسوب می شود محور و مرکزهنر زندگی را دست یافتن به تعادل و موازنه ی درست می داند و البته بیشتر از اپیکور برای لذت ارزش قائل می شود. آرتور شوپنهاور که نظامی مبتنی بر بدبینی تجربی و متافیزیک بنا نهاد دنیا را دره ی اشک و سرشار از رنج می داند. از نظر او شادی یک توهّم و خیال باطل است. زندگی مانند آونگی در میان درد و ملال نوسان می کند و هر تاریخچه زندگی روایتی منحصر به فرد از رنج است. او با الهام از بودیسم بدبینی را  به عنوان طریقی برای آن چه معادل شادی می دانست می آموخت. در بودیسم دنیای بیرون به مثابه ی عرصه ای از رنج مجسّم می شود که نیروی روشن بینی(kundalini) را بیدار می کند.

جرمی بنتهم (Jeremy Bentham) بنیان گذار فایده باوری کلاسیک (classical utilitarianism) اصل اخلاقی سودمندی (rule of utility) را ارائه کرده که بر اساس آن خیر چیزی است که بیشترین شادی را برای بیشترین تعداد از مردم به ارمغان آورد. از نظر او یک عمل هنگامی از جهت اخلاقی درست است که برای تعداد زیادی از مردم خوب باشد و شادی هم از همین قاعده پیروی می کند.

امروزه فلسفه ی شادی به شدّت تحت تاًثیر پژوهش های مربوط به شادی قرار دارد که به بررسی کمّی شادی، خلق مثبت و منفی ،خوشی و سلامتی ،کیفیت زندگی و رضایت موجود در زندگی و تفکّر مثبت می پردازد.

لودویک مارکوزه (Ludwig Marcuse) فیلسوف آلمانی معتقد بود که تنها برخی لحظات زودگذر شادی در زندگی وجود دارد و شادی پایدار ومتعالی یک افسانه است. او در مقابل بسیاری از فلاسفه ی معنویت گرا قرار می گیرد که شادی را حالتی درونی می دانند که می تواند متعالی باشد.

از طرف دیگر جاناتان هید (Jonathan Haidt) پرفسور روان شناسی در حالی که به خدا باور ندارد می گوید در مغز ناحیه ای برای تجربه ی خداوند وجود دارد.فرد در ارتباط با خداوند به روشنایی می رسد و شادتر از فرد خاموش است. او در عین ناباوری به وجود خداوند از روی منطق از شادی درونی و ارزش های مثبت معنوی سلامتی دفاع می کند.

جامعه شاد واقتصاد شادی

رلبطه ی میان پول و شادی همیشه مورد توجّه قرارداشته است. بعضی که فکر می کنند پول درمان هر دردی است آن را عامل اصلی  شادی می دانند. پژوهش های قابل ملاحظه ای در این زمینه صورت گرفته است. باید گفت که به طور متوسط ملت های ثروتمند از ملت های فقیر شادترند، امّا منحنی این تاًثیر خطی نیست و لگاریتمی است یعنی از حدی به بالا صادق نیست. به عبارت دیگر رابطه ی میان ثروت و شادی از سطحی به بعد دیگر بالا نمی رود.

براساس اندازه گیری  خوشی ذهنی SWB نقشه ی شادی کشورهای مختلف دنیا ترسیم شده است. این نقشه نشان می دهد که کشورهایی مانند پورتوریکو ،مکزیک ،استرالیا ، ایسلند،سوئیس واسکاندیناوی از شادی بالایی برخوردارند و کشورهایی مثل مولداوی ،روسیه ،ارمنستان،اوکراین،زیمبابوه و اندونزی کمترین میزان شادی را دارا هستند.

اهمیت شادی در برنامه ریزی های اقتصادی تا حدی است که بعضی معتقدند علاوه بر ملاک های شایع اقتصادی مانند GDP و GNP  باید به گسترش میزان شادی در جامعه پرداخت تا بتوان یک برنامه ریزی را موفق دانست. در این زمینه پادشاه بوتان ملاکی تحت عنوان GNH (Gross national happiness) یا شادی  ناخالص ملّی  را به عنوان بدیلی برای  GDP (Gross domestic product) یا تولید ناخالص ملی ارائه داده  که بر چهار اصل استوار است محیط سالم، اقتصاد خوب ، دولت دموکراتیک و اتکاء به فرهنگ مذهبی مثبت.

توجه به این نکته اهمیت دارد که نباید ثروت را به تنهایی عامل ایجاد جامعه ای شادتر دانست. زیرا کشورهایی که از شادی بالاتر برخوردارند در عین حال داری یک مدل اقتصادی مختلط غربی هستند که با وجود دموکراسی و مطبوعات آزاد شکل می گیرد. بنابراین وجود جامعه باز و نهادهای اجتماعی دموکراتیک در کنار افزایش ثروت به شادی بیشتر جامعه می انجامد. شاهد این مدعا آن است که در گذشته در کشورهای اروپای شرقی که تحت سلطه ی کمونیسم بودند میزان شادی حتی از کشورهای فقیرتر ولی آزاد تر کمتر بود. باید دانست  که گسترش شادی روابط اجتماعی را گرم ترو مستحکم تر می کند و مشارکت سیاسی را هم بالاتر می برد. از سوی دیگر ملاک های ذهنی شادی همیشه منعکس کننده ی شادی به معنای ژرف و درونی آن نیست. لذا برخی صاحب نظران می گویند که در کل اگر چه مردم کشورهای غربی دهه به دهه ثروتمندتر می شوند ولی لزوماً شادتر نشده اند زیرا مطالعات نشان می دهد که نسبت به 50 سال قبل اگرچه میانگین درآمد واقعی مردم بیشتر از دو برابر افزایش یافته است ولی مردم نسبت به آن دوران شادتر نیستند. از طرف دیگر احتمال ابتلا به افسردگی بالینی نسبت به قرن گذشته 10 برابر بیشتر شده است. این ملاحظات باعث شده که برخی از صاحب نظران مانند اقتصاد دان انگلیسی ریچارد لایارد (Richard Layard) معتقد باشند که مردم کشورهای غربی از لحاظ بیرونی غنی تر و از جهت درونی ناشادتر شده اند. پس اگرمساعی آنان به جای تمرکز بر ثروت بیرونی یا ملاک های بیرونی موفقیت معطوف به رشد شادی درونی شوند زندگی بهتر و شادتری خواهند داشت. به عبارت دیگر هنگامی که خودخواهی لجام گسیخته در جامه ی ثروت اندوزی به هر قیمت از میان برود شاهد رشد شادی عمومی و تحقق جامعه ای شادتر خواهیم بود.

موضوع دیگر آن است که آیا در داخل یک کشور افراد ثروتمند نسبت به دیگران شادترند؟ در این جا هم منحنی رابطه ی شادی وثروت از جایی به بعد معکوس می شود. هنگامی که افراد درآمد کافی برای ارضاء نیازهای اولیّه خود داشته باشند شاد می شوند ولی از این حد بالاتر به تدریج رابطه ی میان شادی و درآمد کاهش می یابد مگر آن که ثروت در راه های جامعه پسندانه مانند خیریه ، ترویج پژوهش های علمی یا بسط فعالیت های هنری و اموری از این قبیل صرف شود.

بیوشیمی ، وراثت و شادی

سونیا لیوبومیرسکی (Sonia Lyubomirsky) از فعالان عرصه ی روان شناسی مثبت گرا بر اساس پژوهش های خود معتقد است که 50 درصد از سطح شادی انسان توسط توارث و عوامل ارثی تعیین می شود. 10 درصد تحت تاًثیر شرایط زندگی بیرونی است و 40 درصد از ذهن فرد تاًثیر می پذیرد. از نظر او راز شادی پایدار با توجه به این 40 درصد در حفظ و تداوم شادی درونی خلاصه می شود.

از سوی دیگر برخی میانجی های شیمیایی درون مغز از یک طرف با استرس که مخلّ شادی است و از طرف دیگر با خود شادی ارتباط دارند. میزان استرسی که فرد در عملکرد طبیعی میانجی های شیمیایی می تواند تحمل کند حدّ تحمل استرس خوانده می شود. این حدّ تحمل توسط عوامل ژنتیک تعیین می گردد. اکثر افراد از حد تحمل استرس لازم برای مقابله با استرس های عادی زندگی برخوردارهستند. امّا در موارد استرس شدید مثل مرگ یکی از عزیزان عدم تعادل در میانجی های شیمیایی تجربه می شود. حدود 10 درصد مردم اصولاً حد تحمل استرس پایینی دارند که موجب می شود اغلب موارد احساس بدی داشته و ناشاد باشند. به عبارت دیگر تعادل میانجی های شیمیایی آن ها در سطح استرسی که از نظر بقیه ی مردم عادی است مختل می گردد و آنان را به افسردگی، اضطراب،اختلال خواب و اعتیاد مبتلا می کند. پس 10 درصد افراد قابلیت انطباق با استرس های معمولی را ندارند. میانجی های شیمیایی مغزی که در صورت استرس دجار عدم تعادل می شوند عبارتند از سروتونین، نورآدرنالین، دوپامین و اندورفین.سروتونین در تنظیم  خواب وساعت بدن نقش دارد.نورآدرنالین انرژی بخش است و فقدان آن با خمودگی و کسل بودن همراه است. اختلال در عملکرد دوپامین که می توان گفت در مراکز مربوط به خوشی  در مغز دخیل است به کاهش کارکرد اندورفین منجر می شود که با پایین آمدن مقاومت طبیعی افراد نسبت به درد همراه خواهد بود. با اختلال جدی عملکرد دوپامین و اندورفین زندگی عاری از شادی می شود.از سوی دیگر نیز می دانیم که کاهش نورآدرنالین و سروتونین  در مغز منجر به بروز افسردگی می شود.

عوامل مرتبط با شادی

در ابتدا باید گفت بسیاری از منابع لذت یخش معمولی در ایجاد شادی مؤثرند. برخورداری از انواع لذت های به ظاهر کوچک در زندگی در ارتقاء شادی به طور کلی اثربخش است. توجه به بعد فیزیکی و جسمانی از این لحاظ اهمیت دارد.افراد با پیروی از یک سبک زندگی معتدل همراه با خواب خوب، تغذیه ی سالم،ورزش،تنفّس صحیح، رابطه ی جنسی خوب ومراقبت های پزشکی لازم زمینه ی مناسبی برای استقرار شادی را فراهم می کنند.خلاصه آن که برخورداری از سلامتی شرط اوّل شادی است.

در ارتباط با شخصیت، برون گرایی، خوش بینی،احساس کنترل خویشتن و هدفمند بودن در زندگی رابطه ی مستقیم با شادی دارد. همچنین هر چه اعتماد به نفس بیشتر باشد امکان دستیابی به شادی بیشتر خواهد بود. برخورداری از تعادل، تداوم و ثبات در شخصیت افراد تضمین کننده ی بقاء شادی در زندگی آنهاست.

در مورد رابطه ی شادی با سن باید گفت به طور کلی نوسانات احساس سلامتی ذهنی SWB در مراحل مختلف عمرقابل مقایسه با یک دیگر است و حتی در موقعیت های گذار مثل یائسگی تغییر چندانی نمی کند. ولی عوامل پیش بینی کننده ی شادی با سن تغییر می کند مثلا رضایت از سلامتی در سنین بالا به عنوان عامل مؤثر شادی اهمیت بیشتری می یابد.در ارتباط جنس و شادی نیز تفاوتی دیده نمی شود. گزارش های زنان و مردان از میزان شادی خود یکسان است. امّا در تیره روزی و افسردگی تفاوت جنسی وجود دارد.

یکی از عواملی که تضمین کننده ی حضورو تداوم شادی در زندگی است برخورداری از ارتباطات فردی،میان فردی و اجتماعی لازم است.ازدواج،زندگی خانوادگی، بودن با دوستان و برخورداری از یک شبکه ی اجتماعی مناسب و کارا زمینه ساز شادی خواهد بود. یافته ها نشان می دهد که افراد متاًهل از مجردها شادترند. البته اثربخشی ازدواج بر شادی با گذشت زمان کمتر می شود، لذا کیفیت ازدواج هم اهمیت دارد.عشق ورزیدن یکی از ارکان اصلی شاد بودن است.

در مورد رابطه ی ثروت و شادی قبلاً سخن رانده شد. امّا در مورد  کار و اوقات فراغت نیز باید گفت که اصولاً رضایت شغلی یکی از عوامل زمینه ساز شادی است. در برابر آن بیکاری و عدم رضایت شغلی و یا فرسودگی شغلی زداینده ی شادی ها خواهد بود. می توان گفت که شادی در کار یکی از نیروهای برانگیزاننده در پشت نتایج مثبت ناشی از آن است نه این که یک فراورده ی حاصل از کار باشد. توجه به اوقات فراغت و برخورداری از تفریحات سالم و لازم نیز یکی دیگر از ارکان زندگی شاد است. در حقیقت وقتی کار و اوقات فراغت از جمله مهارت های اجتماعی فرد باشد کیفیت زندگی به طور کلی ارتقاء می یابد.

رابطه ی شوخی ، خنده و شوخ طبعی با شادی نیز آشکار است. شوخی از منابع مهم ایجاد شادی است و تاًثیر منفی رویدادهای استرس آفرین را نیز کم تر می کند.خنده نوعی بیان عاطفه ی مثبت است و شوخی خود مهارتی اجتماعی است که موجب تخلیه ی تنش و افزایش همبستگی می شود. از سوی دیگر شوخ طبعی یکی از ویژگی های شخصیت سالم به شمار می آید. البته باید گفت که شوخ طبعی افراد سالم با مسخره کردن و طعنه زدن تفاوت دارد. استفاده از شوخی های خصمانه که با هدف آزار دیگران انجام می گیرد و یا شوخی های برتری طلبانه  که با تحقیر افراد همراه است جایز نیست. ضمناً شوخی افراد بالغ به کلّ انسان ها معطوف است نه به یک فرد خاص و غالباً نکته ای آموزنده در آن است.

خنده تاًثیرات جسمانی مثبتی بر قلب،تنفس،سیستم ایمنی بدن و کاهش درد دارد که من در مقاله ی روان شناسی خنده به آن پرداخته ام. به هرحال بذله گویی، خندیدن و شوخی کردن راه های مؤثری برای ابراز هیجان های خوشایند و غلبه بر ترس ها و تردیدها به شمار می آید. طبیعی است که برخورداری از مهارت های مربوط به مدیریت استرس و تنظیم هیجانات و احساسات از آن جا که به کاهش احساسات منفی، نگرانی ها و اضطراب ها می انجامد زمینه ی بروز و ارتقاء شادی را فراهم می کند.

کسب شادی

پیشتر به پیروی از آموزه های فلسفه های گوناگون برای نیل به شادی اشاره شد. در قلمرو روان شناسی راهکارهای عملی چندی پیشنهاد شده است. مارتین سلیگمن (Martin Seligman) از پیشگامان روان شناسی مثبت گرا 5 محور زیر را ارکان کسب شادی می داند. 1- لذت (با تعبیری که پیشتر ذکر شد) 2- مشغولیت (engagement) به معنی انجذاب در فعالیت های شادی بخش و چالش برانگیز و خلّاق 3-روابط و پیوندهای اجتماعی با ارزش 4- جستجوی معنا (تعلّق به معنایی فراتر و برتر از اهداف مادّی و معمولی زندگی. 5- انجام واجرا (accomplishment) به معنی برخورداری از اهداف مشخصّی که تحقق یافت