شنبه 25 خرداد 1392
شادی سرمایه اجتماعی است
منبع : روزنامه اعتماد ،سال یازدهم ، شماره 2702 ، شنبه 25 خرداد 1392


گفت وگو با دکتر غلامحسین معتمدی درباره فضای پرنشاط و شاد جامعه در روزهای اخیر
 
سهیل سراییان

در هفته یی که گذشت حال و هوای مردم دچار دگرگونی عجیبی شد، این دو سه روز آخر هفته موجی متفاوت از امید و شادی در چهره همه دیده می شد که شاید چهار سالی بود که این احساس در بین مردم گم شده بود. همه سعی می کردند که با مهربانی و محبت با یکدیگر برخورد کنند تا نشان دهند که اگر به هر دلیلی ناراحت هستند حالاآن را برای چند روز هم که شده فراموش می کنند و دل به امیدی می بندند که در نهایت پس از کسب آن به شادی دلخواه خود می رسند. پس حضور شادی در جامعه به مردم برمی گردد که در علوم اجتماعی آنها را نیروی انسانی خطاب می کنند. شادی از مهم ترین سرمایه های اجتماعی به حساب می آید که به رشد و توسعه کشور کمک فراوانی می کند. سرمایه اجتماعی می تواند به شکل های مختلف در جامعه ظاهر شود و تاثیر مثبت یا منفی خودش را به مردم وارد کند. امروزه در اکثر کشورهای دنیا برنامه ریزی هایی انجام می شود در جهت کسب شادی بیشتر تا از این طریق جامعه و اقتصاد به عنوان دو رکن مهم یک ملت آرامش و پیشرفت خوبی داشته باشند. به همین خاطر برای اینکه شادی را به عنوان یک سرمایه اجتماعی بشناسیم و بتوانیم نقش آن را در زندگی خود بیشتر کنیم گفت وگویی انجام دادیم با غلامحسین معتمدی، روانپزشک و نویسنده. ایشان همچنین درباره این موضوع مقاله یی تحت عنوان " فضیلت شادی" نوشته اند.

با توجه به اینکه موضوع بحث ما «شادی به عنوان یک سرمایه اجتماعی» است، همان طور که می دانید چهره های مشهوری مثل بوردیو و دورکیم درباره سرمایه اجتماعی نظر داده اند و آن را یا به صورت اقتصادی یا به صورت نیروی انسانی بررسی کرده اند، تعریف شما از سرمایه اجتماعی چیست؟
 
براساس مطالعاتی که من داشتم و مقالات و یادداشت هایی که نوشتم، بحث سرمایه اجتماعی یکی از مهم ترین مسائلی است که می تواند باعث انسجام اجتماعی و همنوایی جامعه شود و به رشد و تکامل جامعه کمک کند. اما وقتی وارد این بحث می شویم باید با توجه به زاویه دید موردنظرمان صحبت کنیم. تا آن جایی که بحث روانشناسی اجتماعی مطرح است به نظرم مهم ترین مساله یی که به سرمایه اجتماعی مربوط می شود، «اعتماد» است. به این خاطر که در سطوح مختلف اجتماعی یعنی فرهنگی، سیاسی و بین المللی نقش بازی می کند. شاید در نگاه اول بیشتر وجه روانشناختی آن مدنظر باشد و این هم درست است ولی وجه اجتماعی نیز مهم است. از رابطه بین مادر و فرزند آغازمی شود تا اینکه فرزند کم کم در محیط خانواده بزرگ و سپس وارد جامعه شود . اعتماد نمونه یک سرمایه اجتماعی است. اعتماد آن چیزی است که هم روابط را تحکیم می بخشد و هم باعث پیشرفت در سطوح مختلف اجتماعی می شود. وقتی بی اعتمادی شکل می گیرد بخش عظیمی از جامعه را تحت تاثیر قرار می دهد. در عین حال اعتماد سبب می شود تا حتی در سطوح بین المللی کشورهای مختلف به همدیگر اعتماد کنند و از نظر اجتماعی و نیز اقتصادی با هم در تعامل باشند. اعتماد نهایتا آن چیزی است که می تواند آرامش را در سطح بالایی به وجود بیاورد ، یعنی صلح را بر جهان حاکم کند. اما خود شادی هم که در ادامه به آن می پردازیم، یکی دیگر از عواملی است که به شدت تاثیرگذار و مهم است.

شما نقش نیروی انسانی را در سرمایه اجتماعی به چه اندازه مهم می دانید؟
 
اصولاوقتی بحث سرمایه مطرح می شود، به ویژه از نظر اقتصادی، اولین نکته ای که به ذهن می رسد منابع است. سرمایه شکل های مختلفی دارد. همیشه منابع دو طبقه بندی دارند یکی منابع انسانی و دیگری منابع مادی و غیرانسانی. مباحث فرهنگی هم جزو منابع یک کشور به حساب می آیند. اولویت همیشه با منابع انسانی است زیرا همه چیز به آدم ها برمی گردد و مصرف سایر منابع هم توسط آدم ها صورت می گیرد . برای همین در بین منابع، منابع انسانی دارای اهمیت بیشتری است. وقتی وارد منابع انسانی می شویم معمولااز دید رفتار سازمانی و مدیریت افرادی که در سازمان هستند این مساله مطرح می شود ولی در آنجا هم مرز ها فراتر از یک واحد بسته است. وقتی بحث فرهنگ انسانی پیش می آید، به نوعی از نیروی انسانی سخن می گوییم که از آدم ها شکل گرفته و پیشینه آن ها هم مطرح می شود. از لحاظ بیرونی سازمان ها پیشینه آدم ها را بررسی می کنند و کاری به رفتار درون سازمانی آنها ندارند. مثلا این که در روابط میان فردی چگونه عمل می کنند؟ چه برخوردی دارند؟ بنابراین تمام این نکات می تواند با هم نقش پیدا کند، جایی نقش اجتماعی فرد و جای دیگر نقش فردی و شاید گروهی هم مهم می شود.

با توجه به این توضیحاتی که ارائه دادید و صحبت هایی که درباره سرمایه اجتماعی داشتیم آیا در این چارچوب می توان از «شادی» به عنوان یک سرمایه اجتماعی نام برد؟

البته همین طور است. طبعا باید از یک مقدمه یی شروع کرد. همیشه بحث جامعه شاد و اقتصاد شاد مطرح است. شادی نسبت بیشتری با مسائل اقتصادی دارد. الان برنامه ریزهای اقتصادی در کشورهای مختلف گسترش شادی در جامعه را به عنوان یکی از مهم ترین عوامل اقتصادی شناخته شده می دانند که موفقیت پروژه یا برنامه را می توان با این عامل سنجید. در دهه های اخیر این مساله خیلی اهمیت یافته است. اصولاهر رفتار انسان به شادی و کسب شادی مربوط می شود. در کشور بوتان که خیلی کشور کوچکی است در عین حال تمام امور با برنامه ریزی انجام می شود. پادشاه بوتان یک عامل در مقابل معیار های اقتصادی موجود تعریف کرده است به نام «شادی ناخالص ملی» و معتقد است که این ملاک درعمل در کشوری تحقق می یابد که داری یک حکومت دموکراتیک باشد، محیط زیست معتدلی داشته باشد، اعتقادات فرهنگی و مذهبی سازنده وجود داشته باشد و اقتصاد آزاد در کار باشد. وقتی بحث شادی پیش می آید به عنوان یک سرمایه اجتماعی اقتصاد یکی از چهار رکن موجود این مبحث است. این موضوع آن قدر اهمیت دارد که جرمی بنتهام معتقد است وقتی شادی به عنوان یک سرمایه اجتماعی مطرح است هنگامی می تواند مثبت و به مثابه یک معیار اخلاقی عمل کند که برای عده کثیری از مردم این شادی موجود باشد. خود این مساله تناقضی را به وجود می آورد، زیرا بسیاری فکر می کنند شادی به صورت فردی کسب می شود و به خاطر منفعت شخصی منفعت جامعه را زیر پا می گذارند. اما براساس این تعریف اصلاشادی به صورت فردی قابل تعریف نیست بلکه به صورت گروهی و به عنوان یک سرمایه اجتماعی مطرح است. تعریف شادی به عنوان یک سرمایه اجتماعی داری پشتوانه یافته های علمی نیز هست. برای مثال وقتی شما مراجعه می کنید به آمارهای اقتصادی کشورهای غربی می بینید که درآمد سرانه مردم در پنجاه سال گذشته دو برابر شده است ولی به هیچ وجه در بررسی هایی که می شود براساس ملاک های عینی و ذهنی، شادی مردم بیشتر نشده است یا از طرف دیگر اگر شما میزان افسردگی را نسبت به یک قرن پیش بررسی کنید می بینید که ده برابر شده است. بنابراین اگر می بینیم در کشورهای غربی که شاخص های اقتصادی شان در حال رشد است اما شادی رشد نمی کند، متوجه می شویم که برنامه ریزهای اقتصادی برای مساله مهمی به نام شادی برنامه ریزی نکرده اند. برای همین صاحب نظران معتقدند که شادی باید در ابعاد ژرف تر انسانی وجود داشته باشد تا ما بتوانیم بگوییم که یک کشوراز شادی برخوردار است. شادی ژرف درونی انسان به هیچ وجه دستخوش تغییر نخواهد شد حتی در صورت بروز مشکلات و حوادث بیرونی. به همین خاطر دارای استحکام و ثبات بیشتری خواهد بود. شادی به عنوان یک سرمایه اجتماعی از زاویه جامعه و اقتصاد خیلی اهمیت دارد همان طور که در بعد روانشناسی روابط بین آدم ها را شکل می دهد.

اگر بخواهید یک تعریف خیلی ساده و مورد قبول عامه از شادی ارائه دهید به صورتی که تمام اقشار جامعه متوجه شوند، چه می گویید؟
 
اتفاقا تعریف شادی به صورت حرفه یی هم به همین سادگی است که شما می گویید. وقتی می گوییم شادی همه متوجه می شوند که دقیقا منظور ما چیست. شادی برچسبی برای گروهی از احساسات مترادف است مانند شعف، رضایت، شادکامی و. . . ولی وقتی که بخواهیم کمی تجزیه تحلیل کنیم دو جزء در شادی از لحاظ روانشناختی وجود دارد، اول جزء شناختی است و دوم احساسی . جزء شناختی بیشتر به رضایت برمی گردد و احساس رضایتی که آدم ها می توانند داشته باشند ، این که وضعیت کلی آنها به چه صورت است. آیا به اهدافی که مدنظرشان بوده رسیده اند یا خیر. هر چیزی که جنبه رضایت داشته باشد و به صورت عقلی پذیرفته و شناخته شود مربوط به جزء شناختی شادی می شود. بخش احساسی یعنی همان حسی که می کنیم، حس مثبتی که نسبت به شادی داریم. حتی گاهی اوقات از چیزی که لذت می بریم هم به بخش احساسی مربوط می شود. درست است که شادی با لذت فرق دارد ولی لذت نیز شادی زودگذر محسوب می شود. اصولا اگر احساسات را به دو گروه مثبت و منفی تقسیم کنیم، هر چقدر که احساسات مثبت بر منفی غلبه داشته باشد احساس رضایت و شادی هم بیشتر می شود. همیشه یک وضعیت ایده آل در زندگی وجود ندارد و انسان ها با مشکلات هم مواجه می شوند، زندگی برای انسان ها یک چالش است و از گذشته تا حال چنین بوده است. بنابراین آدم ها همیشه درمعرض تهدید احساسات مرگبار و منفی قرار دارند واز همین جاست که تعریف شادی و شاد بودن نه فقط به عنوان یک حالت بلکه به مثابه یک چالش مطرح می شود که باید به طرف آن بروند و بکوشند آن را کسب کنند. پژوهش ها نشان می دهد که در برابر یک حس منفی باید سه حس مثبت وجود داشته باشد تا شادی حاصل آید. این نشان می دهد که حس منفی قوی تر است. لذا وقتی ما می خواهیم به سمت کسب شادی برویم دشمنان و چالش های بسیار سختی داریم تا به آن برسیم. اگر توجه کنید وقتی درباره شادی با این ویژگی ها صحبت می کنیم در حقیقت همان چیزی است که به آن خوشبختی یا سعادت گفته می شود.

تفاوت شادی با لذت در چیست؟
 
وقتی شما در تابستان که هوا گرم است نوشابه خنکی می خورید، لذت می برید. اگر یک قطعه موسیقی خوب گوش بدهید لذت می برید. در واقع ارضای حواس پنجگانه موجب لذت می شود. بنابراین لذت در یک سطح بدوی تری نسبت به شادی مطرح می شود. هر چند خود این لذات شادی آور هستند اما در یک سطح ناپایدار و کوتاه مدت تری نسبت به شادی قرار دارند. شادی مراتب بالاتری دارد. در واقع از یک حالت غریزی خارج می شود و در مراتب بالاتری مثل روابط، جامعه، روابط بین الملل و... وجود دارد و همین موقع است که جزو شناختی وارد عمل می شود. این از تفاوت های شادی با لذت است.

شادی قبل از اینکه سرمایه اجتماعی باشد آیا از لحاظ تاریخ تفکر هویت دیگری داشته است؟
 
اصولاخیلی ها معتقدند که اکثر فعالیت های انسان برای کسب شادی است و تمام اعمالی که انجام می دهیم برای کسب لذت است تا از طریق آن به آرامش و شادی برسیم. بعضی ها هر رفتاری در بشر را در جهت شادی می دانند در علوم رفتاری هم همین طور است مثلابه صورت پاداش، تشویق و به صورت جریمه، تنبیه می شوند. از جهت دیگر فلاسفه مطرح می کنند که انسان ها از طریق کسب شادی خوشبخت می شوند و به سعادت می رسند. مفهوم این حرف ها این است که شادی در واقع رفتار انسان ها را دیکته می کند . خیلی جالب است که افلاطون می گوید: شادی تنها چیزی است که آدمی آن را به خاطر خودش می خواهد. دلیل این حرف این است که شادی مقصد نهایی تمام لذت هایی است که انسان ها می خواهند. حتی رویا ها و آرزوها هم مربوط به کسب شادی است. اکثر فلاسفه و مذاهب به ما آموزش هایی می دهند تا انسان ها سعادتمند شوند. شادی تنها چیزی است که اگر آن را ببخشید از آن چیزی کم نمی شود. اما مثلاشهرت را ببخشید یا پول را ببخشید از آن کم می شود . اگرشادی را با دیگران تقسیم کنید باعث بیشتر شدن آن هم می شود. پس تمام رفتارهای انسان متوجه کسب شادی و شادکامی و خوشبختی است.

شما معتقدید که اضطراب و ترس و مسائلی از این قبیل دشمنان بزرگ شادی هستند، اما برای مثال ترس در ضمیر ناخودآگاه ذهنی ما قرار دارد و نمی توانیم از آن فرار کنیم و یا خیلی از مشکلات اجتماعی خودشان جزو دشمنان شادی محسوب می شوند. بنابراین در جهت رسیدن به کسب شادی سدهای مستحکمی قرار گرفته اند، شما دشمنان شادی را چگونه بررسی می کنید؟

در مدیریت احساسات این بحث ها وجود دارد یعنی شما بتوانید استرس و اضطراب را که عوامل درونی ناشادی هستند مدیریت کنید تا مانع از رسیدن به کسب شادی نشوند. اما طبیعی است که عوامل بیرونی هم هستند که به عنوان دشمنان شادی از آنها می توان نام برد مثل جنگ، زلزله، فقر و. . . این عوامل گاهی طبیعی هستند و گاهی هم ساخته دست بشر که می تواند به همان اندازه خطرناک و هولناک باشد. اگر یادتان باشد در ابتدای صحبت گفتم که نهایت کسب شادی، صلح به مفهوم جهانی آن است، بنابراین عاملی مثل جنگ خطرناک ترین دشمن آن محسوب می شود. دنیا به شیوه یی برنامه ریزی نشده است که انسان ها از آن لذت ببرند گویی که بیشتر قرار است رنج ببرند به همین خاطر باید با مشکلات و احساسات منفی مبارزه کنند تا به خوشبختی برسند. ما باید سعی کنیم تا اشراف مان نسبت به شادی بیشتر شود به این خاطر که به ما کمک می کند تا راه های رسیدن به آن را بیشتر بشناسیم و بیشتر سعی کنیم تا به آنها برسیم. سعی کنیم در زمان کوتاهی که هر انسانی فرصت زندگی کردن دارد عوامل شادی آور را بیشتر کنیم تا به هدف اصلی که رسیدن به خوشبختی باشد نزدیک تر شویم.
 
با توجه به اجتماعی که در آن زندگی می کنیم و حتی در برخی جوامع اروپایی و غربی می بینیم که قدرت کسب لذت از کسب شادی بیشتر است و به ویژه خیلی از جوان ها بیشتر سعی در رسیدن به لذت دارند تا شادی، به نظر شما بزرگ ترین دشمن شادی همین لذت نیست؟ آیا با وجود این به خوشبختی و آن سپهر ذهنی می رسیم؟
 
این حرف بسیار درست است و در همه جا هم به این شکل است. در اینکه لذت قدرت دارد و انسان را به سمت خودش می کشد شکی وجود ندارد. اما بخشی از زندگی همین شادی ها و لذت های کوچک است. چند بحث اینجا به وجود می آید، یک اینکه شادی همیشه مثبت است، همیشه سازنده و سالم است اما لذت می تواند این گونه نباشد و این سه ویژگی را که محور اصلی یک زندگی سالم است نداشته باشد. خیلی مهم است حرکاتی که در زندگی می کنیم به نحوی باشد که هم رفتارمان، افکارمان و برنامه ریزی مان به صورتی سالم و سازنده و انطباقی باشند زیرا در مقابل این نکات سه محور دیگر قرار می گیرد که ناسالم و ناسازنده وغیرانطباقی است. بنابراین لذت ممکن است منفی و شاید زیان آور باشد و این گونه لذات انسان را در نهایت دچار یاس و ناامیدی کند.

با توجه به صحبت هایی که کردیم به نظر من دو گونه لذت داریم که یکی لذت پایدار است و دیگری لذت زودگذر که لذت پایدار سرانجامش همان شادی است و در کسب همین شادی ما رنج های بسیاری می کشیم یعنی در کنار شادی رنج هم وجود دارد، این درست است؟

خب طبقه بندی های مختلفی وجود دارد. آن کارهای که واقعا دارای ارزش است، کار هنری، علمی و. . . است و در آن ها فرق شادی با لذت در همین کشیدن رنج است. حرفی که زدم درباره روحیه کسب شادی دقیقا همین است. یعنی ما می توانیم با انتخاب یک هدف بزرگ و سازنده در عین حال که رنج می کشیم به خوشبختی برسیم.

شما چه اندازه در مراحل زندگی انسان، عشق را تاثیرگذار در رسیدن به شادی می بینید؟
 
قدرت انتخاب کردن و انتخاب شدن یا سرخوردگی و یا موفقیت در عشق را چه اندازه با اهمیت می دانید؟ یکی از چیزهایی که مهم ترین منبع رسیدن به شادی است همین عشق و دوست داشتن است و منظورم از عشق همان عشق زمینی است. متاسفانه در ایران به دلیل نفوذ ادبیات فارسی و عرفان و تصوف خیلی ها عشق را آسمانی می دانند اما من منظورم عشق زمینی است. عشق زمینی کاملاتعریف مشخصی دارد . در ادبیات عارفانه معشوق نباید به وصال برسد. اما در عشق زمینی باید به وصال برسی تا شادی که مدنظرتان هست اتفاق بیفتد. اگر احساس پیروزی برای رسیدن به معشوق و تلاش در این راه و کشیدن رنج به نتایج خوبی برسد هم رسیدن به شادی را تقویت می کند و هم احتمال خوشبختی را بیشتر می کند، عشق در طولانی مدت بسیار مهم و سرنوشت ساز است و چون اکثراً در جوانی اتفاق می افتد می تواند آینده مهمی را برای فرد رقم زند.