پنجشنبه 30 شهريور 1391
کاهش خود خواهی لجام گسیخته موجب رشد شادی عمومی است
منبع: ضمیمه روزنامه شرق ،سال دهم ، شماره 1631 ، پنجشنبه 30 شهریور 1391

گفت و گو با غلامحسین معتمدی پیرامون شادی در جامعه

کاهش خود خواهی لجام گسیخته موجب رشد شادی عمومی است

نگار حسینی

doctor gholam hossein motamedi


جشن های کهن ایرانیان باستان حکایت از آن دارد که این ملت از دیرباز به شادی اهمیت ویژه می داده است. جشن های تیرگان، شهریورگان ، مهرگان و ... از جمله  جشن هایی بوده است که ایرانیان برای شادترشدن آن ها را برگزار می کرده اند. بر همین اساس است که نمی توان گفت ملت ایران همیشه ملتی منفی باف و ناشاد بوده است.در حال حاضر کشورهایی مانند روسیه ، اوکراین و ارمنستان در زمره کشورهای ناشاد دنیا به حساب می آیند. با دکتر غلامحسین معتمدی ، روانپزشک در مورد شادی در جامعه و عوامل مؤثر بر ایجاد آن گفت و گو کرده ایم ، جایی که معتمدی معتقد است اگر در جامعه ای جشنی شادی آور آن قدر تغییر کرده و جامعه آن قدر ملتهب است که برگزاری جشن به ایجاد شادی منجر نمی شود ، اشکال از شادی نیست.


آیا ثروت و شادی ارتباطی مستقیم با هم دارند؟
 
یعنی می شود گفت جامعه ای که ثروتمندتر است لزوما جامعه شادتری است؟ این پرسش را بر این اساس می پرسم که به طور معمول در فهرستی که از شادترین کشورهای جهان منتشر می شود، کشورهایی ثروتمند مانند کاستاریکا و کشورهای اسکاندیناوی و کانادا در صدر جدول می ایستند. البته شاد بودن کشورهای لاتین می تواند دلیل برای رد کردن این مورد باشد اما به طور کلی چگونه می تواند رابطه میان ثروت و توانگری در یک جامعه را با شادی بیان کرد؟

ثروت و شادی با هم بی ربط نیستند لذا می توان ازاقتصاد شادی صحبت کرد که ذیل عنوان جامعه ی شاد (happy society) مطرح می شود. درمورد شادی تحقیقات مبسوطی انجام گرفته و بر اساس آن نقشه شادی دنیا ترسیم شده است که کشورها را بر اساس میزان شادی مردم آن ها طبقه بندی می کند. صحت دارد که کشورهای با رفاه بیشتر، شادتر از کشورهای فقیر هستند اما شاخص ها و ملاک های مرتبط با شادی و ثروت پیچیده تر ازاینهاست. از آن جا که کشورهای مرفه معمولا کشورهای غربی هستند باید توجه داشت که این کشورها درکنار وضع اقتصادی خوب ازعوامل دیگری مانند  سواد بالا ، حقوق مدنی ،آزادی بیان و دموکراسی پایدار نیزبرخوردارند. به نظرمی رسد مجموعه این عوامل روی هم می تواند شادی جوامع را بیشتر کند. تحقیقات نشان می دهد زمانی که کشورهای اروپای شرقی کمونیست بودند، شادی درآن ها نه تنها از کشورهای اروپای غربی بلکه حتی از کشورهای فقیرمشابه هم کمتر بوده است. بنابراین کنترل دولتی شدید و نبود دموکراسی نیز درکنار ثروت در برآیند کلّی میزان شادی دخیل است.  لذاهرقدر کشوری ثروتمندتر شود، شاخص شادی در آن بالاتر می رود امّا این افزایش حدّی دارد و نامحدود نیست.  تحقیقات نشان می دهد که در کشورهای غربی درطول چند دهه متوسط درآمد بیش از دو برابر افزایش یافته است، ولی به هیچ وجه مردم نسبت به پنجاه سال پیش شادتر نشده اند. یعنی از لحاظ بیرونی غنی تر و از لحاظ درونی ناشادتر شده اند. از طرف دیگر احتمال ابتلاء به افسردگی بالینی 10 برابربیشتر از یک قرن پیش است . پس ثروت فقط تا حدی می تواند درشادتر بودن جوامع موثر باشد. برای همین ریچارد لایارد ( Richard Layard) اقتصاد دان انگلیسی معتقد است که اگر مردم کشورهای غربی به جای تمرکز بر ثروت بیرونی معطوف به رشد شادی درونی شوند زندگی شادمانه تری خواهند داشت. به زعم او در لحظه ای که خودخواهی لجام گسیخته که دراکثر موارد متوجه کسب ثروت به هر شکل و از هر طریق می شود متوقف گردد شاهد رشد شادی عمومی خواهیم بود.

 پرسش دیگر آن است که ایا در یک کشورمرفه افراد ثروتمند شاد ترند ؟

 پاسخ به سادگی خیر است. در حقیقت هنگامی که افراد از درآمد کافی برای برطرف کردن نیازهای اولّیه خود مانند مسکن ، خوراک و غیره برخوردار شوند موجبات شادی بیشتر فرد فراهم خواهد بود. اما فراتر از آن لزوما افراد هرچه پولشان بیشتر شود، شادیشان بیشتر نخواهد شد مگر آن که در راه هایی جامعه پسندانه و در جهت خیرعمومی مصرف شود. بد نیست اشاره ای به جرمی بنتهم (Jeremy Bentham)  بنیان گذار فایده باوری کلاسیک (classical utilitarianism) بکنیم که به خاطر دفاع از حقوق حیوانات ، جدایی کلیسا از دولت، آزادی بیان وحقوق برابر برای زنان معروف بود. اصل اخلاقی ارائه شده توسط او(greatest-happiness-principle)  یا بیشترین شادی برای بیشترین تعداد مردم است. به زعم او یک عمل اخلاقی تنها هنگامی درست است که برای تعداد زیادی ازمردم خوب باشد. شاهد این مدّعا اقداماتی است که  بیل گیتس یکی ازبزرگ ترین ثروتمندان جهان در بنیاد خیریه خود برای مقابله با ایدز انجام می دهد. درحال حاضردرسیاست گذاری های کلی کشورها که متّکی بر ملاک های سنتی اقتصاد مانند GDP  و GNP است، محققان شادی ملاک های مربوط به شادی وافزایش و اندازه گیری آن را نیزجزء سیاست گذاری های عمومی دولت ها قرارمی دهند تا این سیاست گذاری ها موفق شوند. پس پول به تنهایی کافی نیست. بنابراین، درست است که وقتی ثروت کشوری بیشتر می شود، شادتر است اما این منحنی، لگارتیمی است نه خطی . لذا رابطه ثروت و شادی، رابطه ساده ای نیست و درعین حال این نکته هم بسیار مهم است که در بسترکدام جامعه این ثروت افزایش می یابد.

تصور عام بر این است که ایرانی ها اساسا انسان های ناشاد و منفی بافی هستند. آیا این موضوع صحت دارد؟

در مورد این که ایرانی ها شاد هستند یا ناشاد، همیشه اغراق شده است.اولاٌ بر خلاف آن چه روسو می گفت که رنج های ما از لذت هایمان پیشی می گیرد در مطالعات جهانی بیشتر مردم می گویند تا حدودی شادند و تعدادی هم از شادی زیاد صحبت می کنند و تعداد نسبتاً کمی( 1 در 10 نفر در اکثر کشورها)  می گویند خیلی شاد نیستند یا ناشادند. بعداً اشاره می کنم که اصولاً وضعیت طبیعی بشر باید شادی باشد.  بر اساس ملاک خوشی ذهنی یا SWB ( subjective wellbeing)کشورهایی مانند پورتوریکو ، مکزیک ، سوئیس و کشورهای اسکاندیناوی در صدر فهرست کشورهای شاد  دنیا قرار دارند و کشورهایی مانند مولداوی ،اندونزی، روسیه، اوکراین، ارمنستان و زیمبابوه در پایین ترین بخش  فهرست ایستاده اند. به هر حال می شود ارزیابی کرد که بر اساس این گزارش ها و تحقیقات جهانی، جای ایران در این فهرست کجاست. اما این که در عمل گویی همه ناشاد هستند یا احساس نارضایتی  را بیان می کنند به شکل دیگری می توان تحلیل کرد. از یک سومراجعه به آمار افسردگی وسایر کسالت های روحی راهگشاست و از سوی دیگرمی توان به شدت و گستردگی آسیب های اجتماعی درایران اشاره کرد . درعین حال شاخص های اقتصادی عمومی و ملاک های ذکرشده در مورد جامعه ی شاد را نیزنباید ازیاد برد.

به نظر می رسد ایرانی ها نمی توانند به تنهایی شاد باشند و همیشه لازم است شادی شان را با افرادی مانند خانواده و دوستان تقسیم کنند. به شکل محاوره ای می شود گفت که همیشه دلشان پیش عزیزانشان است. آیا این مورد را تایید می کنید؟

این دقیقا به خود شادی مربوط نیست. ما جامعه ای هستیم در حال گذار از خانواده گسترده به خانواده هسته ای. روحیه ی عشیره ای و قبیله ای و روستایی حتی در داخل خانواده های شهری و ذهنیت فردی شهروندان ما هنوز وجود دارد. درایران هنوز بند ناف ذهنیت شهری از روحیه ی روستایی و ایلی بریده نشده است. مرزبندی میان واحدهای خانوادگی از یک طرف و استقلال افراد عضو یک خانواده از طرف دیگر به خوبی شکل نمی گیرد و در بسیاری از موارد در مواجهه ی با یک خانواده گویی با یک توده ی بی شکل نامتمایزروبرو هستیم. این امر تبعات منفی بسیاری دارد از جمله در تقابل با تفرد اجتماعی (individuation) و استقلال ذهنی قرارمی گیرد و به تزاحم رابطه ای وارتباطی می انجامد. اتفاقاً در مورد سوکواری وعزاداری نقشی حمایتی ایفا می کند و در مورد تقسیم شادی هم اگر آن چه می گویید صحت داشته باشد به خودی خود بد نیست. درحقیقت یکی از چیزهایی که می تواند انسان را شادتر کند، تقسیم شادی با دیگران است. بودا می گوید هزاران شمع را می توان با یک شمع روشن کرد وعمر آن شمع کم نخواهد شد. بسیاری چیزهای دیگر را اگر تقسیم کنید، کم می شوند اما شادی با سهیم شدن با دیگران نه تنها کم نمی شود بلکه شادی بیشتر را هم موجب می گردد.

در ایران ضرب المثل هایی وجود دارد مثل این که «بعد از هر خنده گریه است» و مواردی از این قبیل. گویی ما ایرانی ها هر لحظه منتظر مصیبت هستیم و خوشحالیمان را باور نداریم. آیا این دلیل خاصی دارد؟
 البته میرزاده ی عشقی هم برعکس می گوید:
 زمانه زیر و رو دارد، رخ زشت و نکو دارد           شب ار با گریه خو دارد، سحر بینند خندانش


اصولا شادی داری دو جزء شناختی و احساسی است. جزء شناختی مربوط به رضایت انسان است. این که چگونه راجع  به زندگی خود فکر می کنید و چه اندازه از آن راضی هستید و می بینید برای رسیدن به اهداف خود در حال پیشرفت هستید. جزء احساسی مربوط به تجربه ی احساسات مثبت و منفی است. طبیعی است غلبه ی احساسات مثبت در کنار احساس رضایت موجب شادی خواهد شد . گفته می شود در برابرهرحس منفی باید سه حس مثبت وجود داشته باشد تا شادی حاصل آید. از سوی دیگر باید توجه داشت که شادی در زندگی نقش کلیدی بازی می کند و انگیزه ای بنیادی است که پشت بسیاری از رفتارها پنهان شده است. اگراعمال مردم را تجزیه و تحلیل کنیم می بینیم که همه در جستجوی شادی هستند. رؤیا ها و آرزوها همه در خدمت شادبودن اند. درحقیقت شادی است که رفتارها را دیکته می کند.البته همه ی اعمال به شادی ختم نمی شوند ولی همیشه انگیزه ی اصلی کسب شادی است، هرچند حاصل ممکن است شادی آور نباشد.

نکته دیگری که اهمّیت دارد توجه به تفاوت میان شادی و لذت است. البته این دو احساس با هم رابطه دارند و گاه یکی موجب بروز دیگری می شود ولی یک چیز نیستند. لذت وابستگی بیشتری به حوّاس پنج گانه دارد. خوردن نوشابه ای گوارا و خنک در یک روز تابستانی بسیار گرم لذتبخش است ولی موجب شادی درونی پایدار نمی شود. از همین جاست که بحث مفهوم عمیق تر شادی و به عبارت بهتر فلسفه ی شادی مطرح می شود که از دیر باز یکی از مهم ترین امور درفلسفه ی شرق و غرب بوده و دیدگاه های متفاوت و گاه متناقضی درمورد آن وجود داشته است. یکی از شاگردان سقراط آریستیپوس سیرنی (Aristippus of Cyrene) معتقد بود که هدف زندگی جستجوی لذت های بیرونی است. او را که زندگی مجللی داشت بنیانگذار آیین خوشباشی (hedonism) می دانند. در مقابل شاگرد دیگر سقراط آنتیستنس (َAntisthenes) برای کسب شادی از زندگی زاهدانه دفاع می کرد. او را بنیانگذار فلسفه ی کلبی (cynic) می دانند که دیوژن معروف از شاگردان او بود. به زعم او پیروی از یک زندگی توًام با آرامش ، سادگی ، طبیعی بودن ، فروتنی و فضیلت طلبی  تنش های درونی را بر طرف می کند و شادی باطنی نمایان می شود. او لذتی را که از روح برمی خیزد ستایش می کند. افلاطون معتقد بود که روح از سه بخش عقل ، اراده و شوق تشکیل می شود و انسان هنگامی شاد است که این سه بخش در تعادل و هماهنگی با هم به سر برند.شاگرد او ارسطو می گفت شاد کسی است که فضیلت ها و توانایی های خود را بپروراند و معتقد بود شادی تمرین فضیلت است. فلاسفه ی الهی مانند توماس آکوئیناس برآن بودند که نهایت غایی وجود انسان خوشی و سعادت است و از شادی تقدیس شده یا برکت سخن می راندند و دیدارسعادت بار ذات احدیّت در جهانی دیگر را اوج شادی می دانستند. به زعم فلاسفه ی خوشبین شادی در درون ماست و باید با کنار زدن افکار منفی ، ترس ها و نگرانی ها و نیل به آرامش درونی به آن دست یافت .خورشید همیشه در آسمان است و دریک روز ابری ازنظر پنهان می گردد و وقتی ابرها کنار بروند آشکار می شود.البته از نظر فیلسوف بدبینی مثل شوپنهاور دنیا دره ی اشک ها و سرشار از رنج است و شادی توهّم و خیال باطلی بیش نیست. به نظر او زندگی مانند آونگی در میان درد و ملال در نوسان است.ولی او هم  بدبینی را به عنوان طریقی برای رسیدن به شادی می آموخت و با الهام از بودیسم دنیای بیرون را به مثابه ی عرصه ای از رنج مجسم می کرد که نیروی روشن بینی را بیدار می کند.در عصر ما هم لودویک مارکوزه معتقد است که تنها برخی لحظات گذرای شادی در زندگی به چشم می خورد و چیزی به نام شادی پایدار و متعالی وجود ندارد.
 

اگر بخواهیم دو جامعه را به لحاظ میزان شادی با هم مقایسه کنیم، چه ابزارهایی برای این مقایسه لازم است؟

حتما برای رسیدن به این مقایسه باید چند عامل را کنار هم ببینیم. پادشاه بوتان به عنوان بدیلی برای شاخص اقتصادی GDP معیاری  تحت عنوان  GHP یا عایدی شادی ملّی (Gross national happiness)تعریف کرده که بر 4 اصل استوار است: محیط زیست سالم، اقتصاد شکوفا، دولت دموکراتیک و فرهنگ مذهبی مثبت. فرهنگ مذهبی درهر حال آیینی فکری و منعکس کننده ی دیدگاه یک جامعه به شادی است. است. البته ملاک های دیگری نیز درارتباط با شادی فردی وجود دارد که بر نشاط جامعه نیز مؤثر است. برخورداری از شخصیتی برون گرا ، خوشبین ، خلاق و انعطاف پذیر همراه با اعتماد به نفس بالا به شادی بیشتر راه خواهد برد. شغل و تحصیلات مناسب ، موقعیت اجتماعی و وضعیت اقتصادی مطلوب و سلامت جسمی و روحی هم از عوامل زمینه ساز شادی محسوب می شود.عواملی مانند سن ، جنس، تاًهل ،استفاده از اوقات فراغت وبرخورداری از امکان خودشکوفایی و رشد و ارتقاء معنوی هم در این زمینه مؤثر است.

شما به نوع شخصیت اشاره کردید. آیا آدم های ایده آلیست لزوما انسان های ناشادتری هستند؟

 داشتن  اهداف ایده آل به انسان  انگیزه ونیرویی برای رشد و  ادامه زندگی می دهد به شرط آن که مبتنی بر انتظارات واقعی و با توجه به امکانات و محدودیت ها باشد. ترکیب ایده آلیسم افراطی با کمال طلبی غیر واقع بینانه حتماٌ منجر به شکست و ناکامی و در نتیجه ناشادی خواهد شد. 
  
در ایران باستان هر ماه جشنی وجود داشته. جشن های تیرگان، شهریورگان، مهرگان از آن جمله اند. این می تواند بدان معنا باشد که ایرانیان باستان به شادی اهمیت ویژه می داده اند. چرا در حال حاضر ما بدان اندازه برنامه هایی برای شاد شدن نداریم؟

جشن اصولا برای شادی است.هنگامی که در جامعه ای نگاه مذهبی رواج داشته و این نگاه درجهت خوارداشت تن و نفی لذت باشد، طبعاً شکل جشن ها متفاوت خواهد بود. جشن هایی که شما به آن اشاره کردید، جشن های غالب فرهنگ امروزی نیست و به این دلیل رنگ باخته اند، اما اگر زمانی وجود داشته اند به طور حتم برای ایجاد شادی هم بوده اند. باید توجه داشت که امروزه این آیین هاعلی رغم زیبایی در چهارچوب اعتقادات اکثریت افراد جامعه قرار نمی گیرند.

مراسم چهارشنبه سوری آیینی است که از روزگار باستان برای ایجاد شادی به جا مانده است. اما این آیین نیز آنقدر دچار تغییر شده است که امروزه نه به عنوان وسیله ای برای شادی که وسیله ای برای آزار و ایجاد ناامنی به حساب می آید. چه بر سر جامعه ایران آمده است که روزی همین چهارشنبه سوری مایه شادی بود و امروز مایه آزار است؟

چهارشنبه سوری به همان اندازه که قبلا بوده می تواند شادی آور باشد اما این که یک جامعه این همه پرخاشگر می شود و تنش در آن آن قدر بالا می رود که تا فرصتی می یابد، _برای مثال در یک بازی فوتبال_، می خواهد منفجر شود، به وضعیت نامتعادل جامعه برمی گردد و ربطی به جشن یا مراسم خاصی ندارد. به طور حتم اگر شرایط متعادل و فشار کم تر شود، این مشکل از میان خواهد رفت. در فضایی که آسیب های اجتماعی در حد نهایت است، و افرادی که برای مثال می خواهند آیین چهارشنبه سوری را برگزار کنند، هزار و یک مشکل دارند، از بین رفتن کارکرد چهارشنبه سوری را باید به این مشکلات نسبت داد، والا یک جشن باید شادی آور باشد و اگر جشنی با شادمانی برگزار نشد، تقصیرآن  جشن نیست و به آدم ها بر می گردد.